پدر مادر ما متهمیم از دکتر شریعتی
بسم الله الرّحمن الرّحیم پدر، مادر، ما متهمیم دیشب، من به عنوان آخرین جلسهای که سخنرانی میکنم- چون خودم دوست دارم که سخنرانی نکنم و فقط درس بدهم- به نتیجهگیری مباحثی که در این چند شب یا در این چند ماه اخیر در اینجا مطرح کردم، پرداختم، ولی اظهار لطفهای بیش از حد و ارزش من، از طرف شما، مرا مجبور کرد که، به عنوان یک وظیفه، باز امشب بیایم. موضوع سخنرانی امشب من :"علی، یک روح در چند بعد" بود، ولی همین شبها، در ضمن سخنرانیهای پیش از این، و همچنین سال گذشته در یک سخنرانی به نام : "علی حقیقتی برگونهی اساطیر"، بیش و کم در این باره صحبت کردم، امّا امشب میخواهم به یک مسألهی حیاتی و فوری بپردازم، برای اینکه احتمال میدهم که همیشه فرصتی برای اینکه با شما صحبت کنم و این مسأله را طرح کنم، پیش نیاید : ّ یک مسألهی اساسی امروز مطرح است و آن این است که ما، "به عنوان طرفداری از مذهب" و همچنین ما به عنوان اعتقاد به "تشیّع"، در زمان خودمان و در برابر نسل تحصیلکردهی جدیدمان متهمیم. ّ ّ خوشبختانه، از میان معتقدین به دین و مذهب در جامعهی ما، اکثریّت این شانس را دارند که در یک محدودهی بسیار بستهای زندگی کنند و در آن محدودهای که از محل خودشان و از یک گروه اجتماعی خاصّ پیرامونشان تجاوز نمیکند، از خبرها و حوادث و جریاناتی که در بیرون میگذرد دیگر اطلاع ندارند، و اینها وجدانشان آرام است، مسئولیّتهایشان سبک است و تمام دنیا و جامعه برایشان روبراه است و اساساً برای کسی که چنین محیطی و جامعهای و طرز تفکری دارد هیچ کاری و هیچ ناهنجاریای پیش نیامده که او احساس مسئولیّت بکند، او مشغول کار دینش است، اطرافیانش- در آن محیطی که زندگی میکند- همه متدیّن هستند، مراسم مذهبی هم اجرا میشود، نماز و دعا هم که میخوانند، روزه و روضه هم که میگیرند، همهی مردم- به معنای کسانی که آن دوروبر هستند- در مراسم دینی شرکت میکنند، همهی خانوادهها، از زن و مرد و پسر و دختر، معتقدند به " آقا "، و با اصول دینشان و با رسوم و سنّتهای مذهبیشان یقیین دارند، و به آنچه هم که وظیفهی مذهبیشان میدانند و عمل میکنند، بنابراین، هیچ حادثهی بزرگ و خطر خطیری پیش نیامده که باید یک کار حتمی و فوری و سنگین و تازه کرد، چیزی عوض نشده که او باید خودش را عوض بکند و راهش را و سخنش را و طرز فکرش را، دین در حال حاظر در حال از دست رفتن نیست که او باید از خطر نگهداریش کند. بنابراین، او خوشبختانه در یک آرامش مذهبی و یک مسئولیّت انجام شده و یک را کوفته و یک زندگی و زمان آرام به سر میبرد و در یک " فضای بی باد و طوفان و دربسته و امن و خصوصی تنفس میکند و رنجی نمیبرد و دلهرهای ندارد". ّ ّ امّا اشخاصی مثل من، در یک جریان دیگری هستند، وابسته به یک طبقهی دیگری هستند و از نسل دیگری و از عصر دیگری و در تماس با فرهنگ دیگری و آشنا با افکار و اندیشههای دیگری، متأثر از نهضتها و مکتبها و جریانهای فکری و اجتماعی و سیاسی و دیگری و بالاخره، دنیای دیگری. ّ ّ ّ خیلی از اشخاص معتقد و یا به ظاهر معتقد به دین سنتی موروثی موجود، ایراد میگیرند و بسیاری از بیانهای و برد اشتهای امثال من، نه تنها به تلقیها و تحلیلهایی که امثال من دربارهی مذهب داریم، حتی چیزهای کوچک را هم بر ما نمیبخشند، مثل آنکه چرا کراوات میزنی؟ چرا ریشت را میتراشی؟ چرا در سخنت به اندازهی کافی صلوات نفرستادهای؟ در کتابت هر جا اسم علی آمده،" علیه السّلام و الصّلاۃ "؟ و هر جا اسم پیغمبر برده شده " صلوات الله علیه و آله و سلم " نگذاشتهای؟ و حتی چرا پشت تریبون رفتی؟ و حتی چرا در پشت تریبون و در وسط سخنرانی آب خوردی؟ چرا؟ اینهاست بزرگترین خطرات و دهشتناکترین خطاها و انحرافها و ناهنجاریها و سقوطهای غیر قابل تحمّل که در محیط اجتماعی و دنیای فکری و معنوی معتقدات مذهبی آنها رخ داده و آشفتهها کرده است! این ایرادها و دلهرههای اساسی آنهاست، همینها را درکتاب نوشتهاند و پیداست که نویسندهها و فضلاشان هم هستند! و همین خطرات اگر رفع شود، آنها دیگر در یک آرامش مذهبی و وجدانی و فکری و اجتماعی بیدغدغه و خاطرجمعی زندگی میکنند و خیالشان هم از جهت حفظ دین آسوده میشود و هم از جهت حفظ " مرید "، ولی به هر حال حق دارند. در محلهی اینها اسلام هست و تشیّع و ولایت درست است، و مسجد و محراب و تکیه و روضه و خمس و زکات و حج و زیارت روبراه است و همهی شعائر برگزار! امّا کسانی که در جوّ دیگری و نسل دیگری پرورده شدهاند، و مثل من فکر میکنند، اینجا دچار یک تناقض، یک بلاتکلیفی، و یک رنج بزرگ هستند، نمیتوانند آرام بمانند، در گروه اجتماعیای که من به آن وابسته هستم- یعنی جوانها و تحصیلکردههایی که در ایران یا اروپا تحصیل کردهاند و کسانی که امروز با فرهنگ جهان آشنا هستند- آن عدّه که از طریق ترجمه یا از طریق خود متنهای اروپائی یا غیراروپائی، مکتبهای جدید و ایدئولوژیهای جدید و آثار ادبی و هنری امروز و افکار و عقاید فلسفی و اجتماعی جهان را میشناسند و در عین حال، در برابر همهی اینها میخواهند مقاومت کنند و به مبانی مذهبی خودشان و ایمان نخستین خودشان وفادار بمانند، دچار یک مسئولیّت بزرگ، یک رنج بزرگ هستند. ما متّهمیم خواهش میکنم اگر در سخن تند من، در انتقادهای زننده و تیز و صریح من، تلخیای وجود دارد، این تلخی را بر من ببخشید، اگر معتقدید و میبینید که در آن حقیقتی هست. برخلاف محیطهای بستهی سنتی موروثی مذهبی- که اگر کسی به اصول اعتقادی دینی معتقد باشد و دیندار باشد، از اسلام یا تشیّع و حتی از خدا و اساساٌ از مذهب سخن بگوید، مورد توجه عموم قرار میگیرد، استقبال عموم مورد توجهش میشود، دستش را میبوسند، زندگیش را تأمین میکنند، حرمت و احترامش را دارند و بعد، به عنوان یک شخصیّت بزرگ و چهرهای نورانی و عالم روحانی تلقّی میشود و حیثیّت و همچنین ثروت، هر دو از طریق دین و به نام دین کسب میکند- در محیطی که من و امثال من هستم. برعکس است، اعتقاد به مذهب یک اتهام بزرگ است. در این محیط، اگر یک استاد، یک دانشجوی، یک مترجم امروزی، یک نویسنده یا هنرمند اگر گرایش مذهبی داشته باشد، به عنوان یک نقطهی ضعف- هم ضعف اجتماعی هم ضعف علمی و فکری تلقّی میشود. در محیطی ما هستیم که درست برخلاف آن محیط سنّتی و موروثی مذهب، که اگر کسی دعا و نمازش را بخواند و بعد اضافی یک نماز نافله هم بخواند، یک حیثیّت اضافی هم از مردم میگیرد، هم زندگی مادّیش و هم زندگی معنویش تأمین میشود، در این محیط اگر کسی نشان بدهد که در عین حال که مرد علم امروز است، خوب تحصیل کرده است، مکتبهای امروز را بشناسد، با بینش و فرهنگ این عصر آشناست، امّا اعتقادات دینی، اسلامی و یا شیعی هم دارد، همهی آن امتیازات فکری و شخصیّت علمی را از دست میدهد، و اگر نتوانند قدرت علمیش را انکار بکنند، شخصیّت اخلاقی و اجتماعیش را انکار میکنند، متّهمش میکنند که او علم را در خدمت مذهب قرار داده و به نفع این و آن، این قطب یا آن قطب، به ضرر مردم و به ضرر زمان و برای انحطاط و توقّف توده! تیپّی که از اروپا میآید، اگر جامعه شناس است، اگر روانشناس است، اگر فیلسوف است، اگر مترجم است، میداند چه باید بکند تا شخصیّت علمیش به عنوان یک روشنفکر متجدّد مترقّی انقلابی محفوظ بماند، و گروه روشنفکران متجدّد خودشان را مسئول بدانند، در دفاع از ارزشهای علمی و شخصیّت اجتماعی او. میداند اگر یک ترجمه از یک مصاحبهی ژان پل سارتر بکند و یا از برشت و امثال این ملاکهای روشنفکری عصر ما، برای همیشه به عنوان یک چهرهی جهانی و روشنفکر مترقّی در جامعه به ثبت میرسد، امّا اگر همین فرد بیاید و یک اثری به نام دین منتشر بکند، این تازه اوّل بدبختی اوست، در جناح مذهبی و موروثی اصولا کتابش را- به عنوان یک کتاب مذهبی- نمیتوانند بشناسند و- به عنوان کسی که از مذهب سخن میگوید- تلقّیش نمیکنند. کتابش نخوانده، سخن نشنیده، خودش نشناخته، مورد اتّهام و تکفیر و تفسیق قرار میگیرد، اینکه از این جهت. در میان روشنفکران مترقّی متجدّدی هم که در هوای غرب و در فضای شعارها و مکتبهای حاکم بر اندیشههای امروز تنفّس میکند، به عنوان یک " فرد استثنایی که هنوز پیوندهای کهنگی و ارتجاع در او وجود دارد " کوبیده میشود- و به قول یکی از همین نوع روشنفکران که در روزنامهی شرکت سهامی آیندگان، مرا وصف کرده بود- کسی تلقّی میشود که : در عین حال که عالم هم هست، رسوب مذهبی در مغزش باقی مانده و تفکّر علمی او را فلج کرده است، و تربیت اوّلیّهاش او را در همان انحطاط دینی کهنه نگه داشته است. چرا اینجوری است؟ چرا؟ من امشب آمدهام، مثل همیشه، تا به شما در این آخرین شب، نه به عنوان بک سخنرانی مذهبی با حتّی یک کنفرانس علمی و اخلاقی، نه به نام یک استاد یا نویسنده، دانشمند اسلامشناس، جامعه شناس، یک واعظ، یک روحانی، یک رهبر و راهنما- که هرگز مدّعی هیچکدام نبوده و نیستم- بلکه آمدهام، برعکس، به نمایندگی طبقهی خودم و از گروه خودم- همان طبقه و گروهی که مرا متّهم میکند به کهنگی و کهنهپرستی و محافظهکاری و مذهبی بودن- حرف بزنم، از همان طبقه دفاع کنم، و در این مجلس مذهبی و در برابر شما مردم مذهبی و معتقد، از زبان آنها دادخواهی کنم، اعتراض کنم، متّهمتان سازم : من به آنها وابسته هستم، من همهی عمرم را دانشجو بودهام و معلّم، و اگر مترجم با نویسنده با سخنوری بودهام، در این جو و در این محیط بودهام، و در این فرهنگ پرورش پیدا کردهام، و به اینها منسوبم و سخن آنها را میفهمم و روحیّهشان را میشناسم. به سخنم آن چنان که قرآن میگوید، گوش کنید- : " فبشّر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه " مژده ده بندگانی را که به حرف گوش میکنند و بعد هرچه را درستتر و حسابیتر یافتند تأیید میکنند و دنبالش را میگیرند " اولئک الذین هدیهم الله و اولئک هم اولوالباب "(قرآن سورهی زمر، آیات 17-18) اینها آدمهایی که خدا به راهشان آورده و اینهایند که شعور دارند. من آمدهام به نمایندگی این طبقهی تحصیلکردهی بیدین که به شما بگویم- نه تنها بی دین و بیگانه با دین شما، بلکه بیزار از دین و عقدهدار نسبت به مذهب، و فراری، که به هر مکتبی، به هر شعاری و به هر فلسفه دیگری متوسّل میشود و پناه میبرد، از ترس مذهب شما- به نمایندگی از اینها، به شما که مسئول مذهب و ایمان خودتان و زمان خودتان، و خانوادهی خودتان، جامعهی خودتان هستید بگویم : برای چه طبقهی من و شما با او بیگانه هستید و نمیتوانید به هم بک کلمه سخن بگوییم؟ به مادرها بگویم که برای چه دختر شما نمیتواند با شما حرف بزند، و شما هم نمیتوانید که با دخترتان حرف بزنید، با دو زبان سخن میگویید و در دو فضا تنفّس میکنید؟ نه او برای شما یک مستمع خوب و رامی است و نه شما برای او یک نصیحتگوی منطقی و جالب. و به پدرها بگویم که فرزند شما نه به عنوان یک فساد اخلاقی، بلکه با دلایل و علل فکری و اعتقادی، از شما فرار کرده و با شما بیگانه شده است. و همچنین بر سرشما به عنوان معتقدان امروز به اسلام و تشیّع، و به عنوان کسانی که در عصر لامذهبی و بیایمانی در جهان، ایمانتان را نگه داشته اید و مدّعی حفظ اعتقاد و عمل به دینتان هستید، بنابراین مسئولیّت شیعهبودن و مسلمانبودن و دیندار بودن دارید. آری، من آمدهام از این آتش که بر اندیشه و ایمانتان افتاده خبر بدهم، بگویم که اساسا این دین شما و ایمان شما و مذهب شما چرا متلزل شده و چرا نگهداریش برای شما مشکل شده است؟ و چرا هر لحظه و هر نسل تنهاتر میمانید و ضعیفتر؟ و در برابر هجوم اندیشه و ورح این قرن، عقبنشینی میکنید و خودتان را عاجزتر احساس میکنید، و جز توسّل به دعا برای اصلاح این نسل و این عصر هیچ راهی به ذهنتان نمیرسد؟ ما متّهمیم! من در هر روزی اگر ده تا نامه دریافت میکنم، و اگر بیست تا سی انتقاد میشنوم، از این سی تا، پنج تای آن از طرف مؤمنینی است که به من اعتراض کردهاند که مثلا : " چرا در آنجا که گفتی پیغمبر به مسجد آمده بود، گفتی پیغمبر خوشحال بود از اینکه دیده مسلمین وحدت و اتّحادشان را در غیاب او هم حفظ کرده بودند "! در جای دیگر دربارهی مهر نماز اینجوری گفتی، در جای دیگر راجع به کتاب مفتاح آنجوری گفتی، پنج تای از آنها از این قبیل انتقادات است. امّا بیستوپنج تای دیگرش این انتقاد است که " تو با تکّیه بر مذهب، به علم روشنفکران خیانت میکنی " و من به اینها اهّمیّت میدهم، برای اینکه از اینهایم، برای اینکه در برابر این طبقه مسئولم، برای اینکه این طبقه، فکر و فرهنگ و عقیدهی این جامعه را و خود جامعه را اکنون و فردا میسازند، برای اینکه نویسنده و متفکّر و ادیب و طبیب و مهندس اینهایند، من با آنهایی که هنوز به نام دین زندگی میکنند، قدرت دارند، و نفوذ دارند و رسمیّت دارند، پیوند طبقهای و اجتماعی ندارم، دلهرهای ندارم از اینکه با من مخالفند یا مخالف نیستند، چیزی ندارم که آنها از من بگیرند، چیزی نمیخواهم که علاقه و تأیید آنها باعث شود که آن را به من بدهند، نه از راه دین نان میخورم ، نه منبر دارم، نه محراب دارم، نه لباس روحانی و نه عنوان و منصب دینی دارم، نه موقعیّت مذهبی دارم . من به عنوان کسی که مسئول گروه خودش و جناح خودش و طبقهی خودش است، به این عنوان در این جامعه حرف میزنم و اگر پیش شما میآیم و به مجلس شما میآیم و به مذهب شما و به معتقدات شما و مراسم شما هم کار دارم، به نمایندگی از آنهاست، آمدهام که بگویم. همه چیز از دست رفته است، و همه چیز از دست میرود، به چه چیز مشغولید؟ آری، بیست و پنج تا از این سؤالات و انتقادات علیه من از این قبیل است که : " تو به عنوان یک تحصیلکردهی امروز، به عنوان یک روشنفکر، به عنوان یک نویسندهی متعلّق به این نسل، چرا همهی قدرت قلم و وقتت و فکرت را و حتّی سوادت را وقف دفاع و تفسیر و توجیه مذهب میکنی، در این نسل و در این عصر؟ و این خیانت به این نسل است و خیانت به این عصر ... ؟ " یکی از دانشجویان سابقم که از روشنفکران نویسنده و هنرمند امروز است به دوستش که با من همآشنا است، نوشته بود : " حیف از شریعتی که افکارش مذهبی است، اگر نه، بت روشنفکران میشد." ! این اتّهام من است در برابر گروه خودم، در جوّ خودم و طبقهی خودم، و به این اتّهام است که من جدّی فکر میکنم و میاندیشم، نه به اتّهام آنها، آنها به من کاری ندارند و من هم به آنها، من آمدهام اتّهامات گروهی را که پسر شماو دختر شما و نسل شما است به خود شما- به عنوان نمایندهی آنها- به شما بگویم، و این نمایندگی را از من بپذیرید، برای اینکه من نه با آنها همفکر هستم که به نفع آنها و طبق عقاید آنها صحبت کنم، و نه هم در گروه شما و در این طبقهی شما وابستگی دارم تا به مصلحت شما و اوضاع شما و احوال اینجال صحبت بکنم. و میبینید که زرنگی من اینجوری است که زبانی را و راهی را انتخاب کردهام که هم آن طبقهی رسمی روشنفکر و هم این طبقهی رسمی مذهبی، هر دو برمیآشوبند و مرا باطل میشمارند، و از همینجا فهمیدم که شاید واقعاً بر حقّم و راست میگویم، چه، امروز هم هر کس بخواهد به راستی از علی و پیروی کند، تنها میماند، هم دشمنان دین با او میجنگند و هم متعصّبان و مقدّسان دین، و به نام حمایت از دین شمشر به رویش میکشند، چنانکه کردند و دیدید و در تاریخ میخوانید. پارسال رفتم به یک کنگرهی بینالمللی اسلامی در مکّه سخنرانی کنم، متن سخنرانی را دادم، رد کردند و گفتند که این " شیعهی غالی " است، شیعهی غالی یعنی شیعهی افراطی، شیعهای که حتی ما شیعه ها اونارو قبول نداریم، و در اونجا بود که من خدا را شکر کردم که مرا به راهی راندهاند که : " در ایران متّهم به تسنّن هستم و در عربستان متّهم به تشیّع " ! و به هر حال، اگر راه من درست هم نباشد، لااقل به حقیقت نزدیکتر است از راه کسانی که عادت دارند هم از توبره بخورند و هم از آخور، راهی است که میدانم اگر تا آخر عمر تلاش کنم و زندگیم را فدایش کنم، نه به عنوان " بت روشنفکران " در آن جناح چیزی میشوم و چیزی به دست میآورم و نه به عنوان یک چهرهی مقدّس مذهبی در اینجا. هر دو را از دست میدهم و امیدوارم در این ازدستدادنها چیزی به دست بیاورم، چیزی که میخواهم. گفتم : ما متّهمیم، متّهم، از طرف نسلی که از دین بری شده است یا به سرعت دارد بری میشود، و این یک واقعیّتی است که هر کس، هر چه هم از دنیا بیخبر باشد، درون خانهی خودش، کنار تلویزیون و کنار کرسی و بخاریش، و در گوشهی محرم زندگی خودش حس کرده، هر کسی از شما و در هر سطحی، ( شما به عنوان کلّی یک گروه، نه افرادی که در اینجا حضور دارند، چون اکثریّت کسانی که در اینجا هستند با من همدردند . هر کس از شما که پسرش را به مدرسه فرستاده، دخترش را که به مدرسه فرستاده، نسل بعد از خودش که با او تماسّ خانوادگی یا خویشاوندی دارد، میبیند و میفهمد که هر روز از او فاصله میگیرد، دیگر با هم تفاوت ندارند، و هر روز این پدر و مادر مذهبی بازیچه و مسخرهی بچّهروشنفکر میشود. این مسلّم است. خانمها، آقایان! همین دختر و پسر شما که متّهمش میکنید به فساد و لاابالیگری و انحراف فکری، یعنی به اندازهی شما حقیقت را نمیتواند بفهمد؟ او اگزیستانسیالیسم سالت را مطلاعه میکند، در دانشگاه، توی کتابخانه، توی کنفرانس، به زبان خارجی، به زبان فارسی، کانت و کارت و هگل را شناخته، شما، در برابر، " طوفانالبکاء " و " محرقالفؤاد " را میخواهید به او بدهید؟ چه کتابی دارید به او بدهید که او را جلب کند و دین را با زبان و منطق و نیاز او و عصر او به او بشناساند؟ او سخن شما را که برایش قانعکننده نیست، گوش نمیدهد و شما را متّهم میکند که : ای پدر، ای مادر من! دین تو، مذهب تو و همهی اعمالی که به نام دین و مذهب انجام میدهی و همهی عقائدی که به نام دین و مذهب داری، همهاش بیهوده و زیانآور است! شما را متّهم میکند که : به دین معتقدی و دین تو عبارت است از یک نیروئی که تو را از دنیا و از پیش از مرگ غافل میکند و همهی دلهره و وسواس و ترس امروز، روشنفکر امروز، تحصیلکردهی امروز، به به " پیش از مرگ " کار دارم، و دین تو هیچ سخنی دربارهی پیش از مرگ به من نگفته، به تو هم نگفته، تو هم نمیدانی، تو میگویی : این عقاید و اعمال دینی من به این درد میخورد که جواب نکیر و منکر را بدهم، وقتی سرم را در گور، بر خشت و خاک لحد گذاشتم، در آنجا فوایدش روشن میشود، اثرش آشکار میشود، و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کردهام در آنجا به دستم میرسد، میگویم راست است. امّا برای پیش از مرگ- که ما در ذلّت و فقر و نیازمندی جان میدهیم- دین تو چه دارد؟ هیچ چیز! تو در آتش میسوزی و مردم تو و همنژادهای تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی میسوزند و تو احساس گرما هم نمیکنی! و بعد شبها و روزها تمام گریه و اضطراب تو از تصوّر زبانهی آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است! و من به این آتشی که اکنون بر بشریّت نازل شده و من و تو و او و همه در آن میسوزیم، کار دارم و در جستجوی آدم که چه عاملی و چه آبی این زبانهها را اطفا میکند؟ پدر، مادر! من در خلوت خالص تو بودم، دیدم که با همهی وجود و ایمانت و اخلاصت دعا میکنی، خدا و پیغمبر و کتاب و ائمّه و همهی مقدّساتت را میخوانی و میخواهی که : " خدایا! من را نجات بده، خدایا به من تن سالم بده، به زندگی من عافیّت بده، قرض من را ادا کن، مریض من را شفا بده، مسافرین را از سفرش به سلامت به من برگردان، ارواح گذشتگان مرا ببخش، و در سرازیری من به قبر، به داد من برس، من را از آتش خشم و عذاب رها کن، من را در بهشت با شخصیّتهای بزرگ مقدّست محشور بگردان...". آخر این دین تو چه جوراست؟که تربیت یافتهی آن نه تنها از بشریّت صحبت نمیکند، از جامعه و از زندگی انسانها صحبت نمیکند، بلکه از فرزندش صحبت نمیکند، همهاش " من " است. در اینجا هم " من "، در آنجا هم " من " ! این دین فقط تو را باید نجات دهد، من دنبال دینی و ایمانی میگردم که بشریّت را نجات بدهد و حتّی خود من هم فدایش بشوم. دینی که برای نجات جامعه بکوشد و " من " را قربانی " ما " نکند. بابا، مامان، من با تو خیلی فرق دارم، خدایی که تو و کسانی که مثل تو میباشند و میسازند، خدایی است که مسئولیّتهای تو را، ارادهی تو را و همهی وظایف انسانی تو را در این دنیا و در جامعه و در برابر مردم تکفّل میکند و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا، خودت را از عواقب هر جرمی و جنایتی معاف میبینی! درست مثل زندگی اجتماعیت است که هر وقت کارت گیر میکند، حقّهبازی میکنی، یک قانون مالیاتی وضع میشود، یک حکم قضایی و حقوقی از دادگستری برایت میآید، این را میبینی، تملّق میگویی، رشوه میدهی، واسطه میتراشی! در دینت هم همین کارها را میکنی و همچنان که در زندگی اجتماعی، با پارتی و پول و کلاه و کلک و با توسّل به آدمهای متنفّذ و نزدیکان و یا رفقای خصوصی و قوم و خویشهای خودمانیِ جذّابِ والی یا قاضی، هیچ قانونی تو را از پلیدی و جنایت و حقکشی و مالِمردمخوری و خیانت و قانونشکنی بازنمیدارد، همچنین با توسّل و شفاعت و جلب محبّت و نظر یکی از مقرّبان و حاشیهنشینان سلطان کائنات! دینت هم تو را در دنیا، از خطا و گناهی که خودت هم به آن معتقدی و میدانی که دینت هم تو را از آن برحذر میکند، بازنمیدارد! باری پدر، مادر! این مسیر دینی است که تو به من نشان میدهی و من نمیخواهم که در این دنیا زندانی بدبخت و اسیر باشم، میخواهم آزاد، عزیز و سرافراز باشم، من کفری را که خودت میگویی در این دنیا آزادی و عزّت و سعادت و بهشت میدهد، بر دین تو که زندانی و اسارت و رنج و فقر را موجب میشود و حتّی توصیه میکند، ترجیح دادم. تو هی فحش بده، نق بزن و نفرین کن! قضا و قدری که تو معتقدی، میگویی هر کار که میشود و هر کس هر کاری میکند، هر شلّاقی که بازویی میزند و گردهای میخورد و هر پولی که غارت میکنند و غارت میشود! و هر ستمی که افرادی میکنند و اقوامی میکشند، همه پیش از من و تو نوشته شده، لایتغیّر است، پس جنایتکار نمیتواند جنایت نکند! و قربانی نمیتواند قربانی نشود! و گناهکار نمیتواند پاک بماند! و پاک هم نمیتواند گناه بکند! بنابراین، یعنی هرچه که هست و هرچه که بوده و هرچه که خواهد بود، نه دست من است، نه دست تو، پس نه جنایتکار مجرم است و نه جنایتپذیر مقصّر. در فقر، نه غارتگر مجرم است و نه غارتشده مأجور! در قتل عام، نه آنکه خون را میمکد مجرم است و نه آنکه خونش را مکیدهاند محق! همه چیز در یک نظام جبری و قطعی لایتغیّری که ارادهی من و ارادهی تو، مسئولیّت من و تو، انتخاب " جانی بودن " و یا انتخاب " قربانی شدن "، سرنوشت ستمگر و سرنوشت ستمدیده، همه از پیش در آنجا ثبت است و ما مأمور اجرای ارادهی پیش از خودمان هستیم و مجبوریم آنچه را که در پیشانی ما نوشته ببینیم. من از این چارچوب جبری که در آن اراده و مسئولیّت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم، رفتم به دنبال فکری یا به دنبال مکتبی یا فلسفهای که انسان را مسئول سرنوشت خود میداند، یا اصلاً رفتم به دنبال بیاعتقادی و لاابالیگری . تو مگر همیشه نمیگویی از قول پیغمبرت که " آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت " ؟ انصاف بده، پدر، مادر، جهانبینی تو یک " جهانبینی شکمی "است! بشریّت و اخلاق و اراده و مسئولیّت و خیر و شر و کار و فکر و سرنوشت و سرگذشت و جهاد و جنایت و خدمت و خیانت ... همه یعنی " کشک "! همهی اینها به شکمهامان مربوط است، تعجّب میکنم که چرا از شهامت علی ستایش میکنی؟ چرا بر شهادت حسین میگریی! چرا از قساوت شمر خشمگینی؟ اصلاً قاتل حسین شمر است! یا ... العیاذ بالله!!! میبینی این دین تو سر از کجا درمیآورد! هم به ضرر خلق است و هم خدا! فقط به درد شمر میخورد! این بود که پدر " ایمان شکمی " تو را رها کردم و اگزیستانسالیست شدم و معتقد شدم که من میتوانم سرنوشت خودم و جامعهی خودم را بسازم، تقدیر من به دست خود من است و به ارادهی خود من و به انتخاب خود من، به آن سارتری معتقدم که میگوید : " حتّی کسی که از مادرش فلج به دنیا میآید، اگر قهرمان ورزش نشود خودش مسئول است "! ببین تا کجا اراده و آزادی انسان را نشان میدهد؟! این طرز تفکّر سارتر مادّی و لامذهب است و آن بینش تو معنوی و مذهبی! تو دین " نه " به من دادی، پدر، مادر! من دختر تو بودم، راههایی که به من نشان دادی، پیشنهادهایی که داشتی، شکل زندگی و ارزشهای اخلاقیای که به من ارائه کردی، این است : نرو، نکن، نبین، نگو، نفهم، احساس نکن، ننویس، نخوان، نه نه نه ... ! این که همهاش " نه " شد، من به دنبال دین " آری " هستم که به من نشان بدهد که چه بکن، چه بخوان، چه بفهم! قرآنیکه تو به آن معتقدی به چه کار میآید! من نمیدانم در آن چه هست و تو خودت هم نمیدانی تویش چیست! از این جهت منِ کافر و تویِ مؤمن، هر دومان، همدرس هم هستیم، منتهی من به آن کار ندارم امّا تو مرتّب میچسبانی به چشمت و به سینهات، به پهلویت، به قنداق بچّهات و به بازوی داداشت و به بالش مریضت. تا آنجا که من دیدهام، این کتاب برای تو فقط مصرفش همیشه این بوده که : وقتی که از خانهات بیرون میآیی، چند جمله از آن را بقلِ درِ خانهات پف میکنی، من یک قفل فنّی و محکم میخرم که اصلاً احتیاج به پف نداشته باشد، با تکنیک بسته شود، نه با پف! تو برای سلامت و مصونیّت جملههایی از آن را دور خودت پف میکنی، یا نسخههایی از آن را به آستر جلیقهات میدوزی یا به گردن خودت میآویزی! من میروم واکسن میزنم و از دکتر متخصّص نسخهی دوا میگیرم، بنابراین به " قرآن تو " نیازی ندارم! تو با آن استخاره میکنی، به جای " انتخاب " و " تصمیم "، " عمل " و " قضاوت " و " فهمیدن " و " اندیشیدن " ... که کار انسان ارزش و امتیاز انسان است- با کتاب یک نوع شیر یا خط بازی میکنی و لاتاری و بختآزمایی میکنی- من- فرزند تو- با اینکه به وحی عقیده ندارم و حاضر نیستم به قرآن تا این حد اهانت کنم، به هر حال این یک کتاب است، با آن بازی نمیکنم، به عقل هم اهانت نمیکنم، من به کمک علم و پرورش ذهن و آگاهی و شعور و تحقیق و مشورت و مراجعه به افراد مطلّع و متخصّص، عقلم را به کار میاندزم، منطقی میاندیشم، اگر هم روزی معتقد شدم که " قرآن تو " کتاب هدایت است، آن را میخوانم تا با اندیشیدن و فهمیدن نوشتههای آن، راه خوب و بد و متوسّط را در زندگی پیدا کنم نه با استخاره! چشمهایم را باز میکنم و متنش را میگشایم و به دنبال مطلبی میگردم تا ببینم که چه گفته است، نه اینکه چشمهایم را ببندم و شانس و تصادفی لایش را باز کنم و جمله یا کلمهی اوّل بالای صفحهی راست را تماشا کنم که چه نوشته است؟ و بعد طبق آن در کار خود تصمیم بگیرم و دربارهی مسأله یا شخصی قضاوت کنم! پدرجان، من یک دانشجویم، اگر کسی با جزوهی درسیم چنین بازیهایی کند، اوقاتم تلخ میشود! پس اگر من کتابی را که به درد خواندن نمیخورد رها کردم و به جای آن کتابهایی را گرفتم که به درد خواندن میخورد، اوقاتت تلخ نشود! پدر، مادر! نماز تو یک نوع بازی سوئدی تکراری است بدون هیچ اثر که صبح و ظهر و شب انجام میدهی، امّا نه معانی الفاظ و ارکانش را میدانی، نه فلسفهی حقیقی و هدف اساسیاش را میفهمی. من یک ورزش سوئدی بلدم که از این حرکات ورزشی تو علمیتر است، هم بازویم را و هم اندامم را و هم گردش خون و تنفّسم را و هم وضع گوارشم را تنظیم میکند و بعد از ده سال- که من ورزش سوئدی کردم و تو نماز کردی- من فردی میشوم با زیبایی اندام و با نشاط و سالم، امّا تو وارفتهی پخمهی به هم دررفتهای که دماغت را اگر بگیرند جانت به در میرود! تمام نتیجهی کارِ تو و آثارِ نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق منِ بینماز با توی نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم! بیاییم واقعاً با هم بررسی کنیم و ببینیم کدامیک باختهایم و کدامیک بردهایم؟! تو میگویی : نمازخواندن با خدا سخن گفتن است. تصوّرش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد، امّا خودش نمیداند که دارد چه میگوید؟ فقط تمام کوشش این باشد که با دقّت و وسواس مضحکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلیش صادر کند! اگر هنگام حرف زدن، " ص " را " س " تلفّظ کند، حرف زدنش غلط میشود، امّا اگر اصلاً نفهمد چه حرفهایی میزند به مخاطبش چه میگوید، غلط نمیشود! اگر کسی، روزی پنج بار و هر بار چند بار، با مقدّمات و تشریفات دقیق و حسّاس، پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرارورزی، چیزی از شما بخواهد و ببیند که با وسواس عجیبی خواهش همیشگی خود را تلفّظ میکنید امّا خودش نمیفهمد که چه درخواستی از شما دارد، چه حالتی به شما دست میدهد؟ شما به او چه میدهید؟ و وقتی متوجّه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا به عنوان وظیفه یا از ترسِ شما هم انجام میدهد دیگر چه میکنید؟ روزهی تو عبارت بود از تغییر وقت شام و نهارت، خوب، من تغییر ندادم، من اینگونه فکر کردم که هر وقت طبیب گفت که چربی بدنت زیاد شده، فشار خونت زیاد شده، رژیم میگیرم و بعد به نتایج قطعی و علمی میرسم، و تو نه، گاهی بود که زخم معده داشتی، باید هر چهار ساعت یک بار غذا میخوردی، امّا روزه میگرفتی و نزدیک بود که کله ملق شوی، ما همین نتیجه را از روزهی تو گرفتیم و بس- برای اینکه بعد از ماه رمضان درست همان اعمال و افکار را داشتی و همان کارهایی را انجام میدادی که قبل از ماه رمضان، با همان اندیشه و همان خصوصیّات ، فقط یک ماهِ تو از دست رفت و هم وقت من، چه، زندگی و غذا و برنامهی من هم به کلّی عوض شد و درهم و برهم. امّا حـــج تو ؟ پدر، مادر، با شما به حج آمدم. (شبیه این حرف را در سخنرانی پارسال) در مدینه گفتم، گفتم من نه واعظ کاروانم، نه روحانی کاروان، نه هم پیشوای شما و نه هم حاجی مثل شما، آمده ام از طرف آن نسلی که به حج و روزه و نماز و ابراهیم و پیغمبر و خدا و وحی و الهام کار ندارد و با اینها همه بیگانه شده است، به شما بگویم که : شما آمدهاید اینجا چه بکنید؟ اصلاً برای چه کار به اینجا آمدهاید؟ معنی این اعمالتان چیست ...؟! دیدم چه میکنید! دیدم که با یک جت بوئینگ 707 به مکّه آمدید، وارد فرودگاه که شدید، بعد، آن کاتالوگ حج را درآوردید، با چندین اسم بزرگ پشت جلدش، از رویش اعمال و احکام حج را میخواندید، میبینم که به عنوان اوّلین کاری که حاجی باید انجام بدهد نوشته : " وقتی که میخواهی وارد شوی و از شتر میخواهی پیاده شوی، اوّل پای راست را به زمین بگذار "! داستان تو و مناسکت را و حجّت را تا آخرش خواندم. امّا به دنبالت آمدم، دیدم رفتی به مدینه، آنجا شروع کردی- و در روی مسلمانهای دیگر- به زیارتنامه خواندن برای کسانی که میپرستی امّا اصلاً نمیشناسی کی هستند! فقط توی این زیارتنامه فحش و لعن بود که با صدای بلند، نثار معتقدات و احساسات اکثریّت مسلمانانی کردی که آنها هم مثل تو به زیارت پیغمبر آمده بودند! بعد، وقت نماز که شد، در مسجد پیغمبر، بانگ اذان بلند شد. دیدم، کاسب و رفتگر و دکّاندار، سفید و سیاه و زرد، و عرب و ترک که از همه جای دنیا آمدهاند- همه با یک فرمان به مسجد ریختند و با یک آهنگ، در مسجد پیغمبر اسلام به صف ایستادند و امّا ناگهان دیدم تو با دستههای متفرّقی شتابزده از این طرف و آن طرف و از چهار طرف- کفشهایتان دستتان- صفهای منظّم و یکپارچهی برادران را که با آهنگ نماز موج میخورد، میشکافید، و با یک سرعتی فرار میکنید که گویی دستههای جنّید و بسمالله میشنوید! و میبینم آنها هم به شما، به عنوان طرفداران یک مذهبی که اصولاً با نماز در مسجد پیغمبر مخالفند، نگاه میکنند! از خود میپرسند : اینها برای چه آمدهاند؟ آیا فقط برای این آمدهاند که توی مسجد پیغمبر- با صدای بلند- اصحاب پیغمبر و حتّی ناموس پیغمبر را سبّ و لعن کنند ؟ و بعد بروند به هتلشان و پرتغال لبنانی بخورند!! در مکّه، این همه وسواس داشتی برای اینکه در موقع طواف، نوک شانه چپت با خانهی کعبه دقیقاً محاذی باشد، اگر یک میلیمتر انحراف پیدا کند همه چیز باطل میشود و گویی حج یک عمل الکترونیکی و ماشینی پیچیدهای است که همهی هوش و حواس باید متوجّه مسائل تکنیکی و فنّی کار باشد و اگر کمی در فرم کار غفلت شد منفجر میشود! در صورتی که باز میشنوم که خودتان میگویید پیغمبر سوار بر شتر وارد مسجدالحرام شد و سواره طواف کرد! در مکّه این همه وسواس برای فرم دقیق قرارگرفتن شانهات به خرج میدهی و همین تو را میبینم که، همان جا و همان وقت، در چهار قدمیت، مسلمانهای همعقیدهات را یهودیها قتل عام میکنند و به خانههاشان میآیند و بیناموسی میکنند و خانه را با زن و بچّه منفجر میسازند و میروند و تو نهتنها ککت نمیگزد، که اصلاً اخبار را هم گوش نمیدهی : " ما چه کار کنیم آقا؟ هر کس باید خودش را نجات بدهد! یک نفری در یکی از همین کاروانها میگفت : یک مرتبه دیدم پتوی من نیست و آنچه گشتم، نیافتم. بالاخره ولش کردم، رفتم یکی از همان پتوهای آنجا- که به قول یکی از رفقا از پشم کلاغ ساخته شده- خریدم، رفتم به عرفات- که آنجا هرکس باید یک پتو همراه داشته باشد- در آنجا پتوی دزدیده شدهام را شناختم، یعنی در گوشهاش علامتی را نوشته بودم و یارو متوجّه نشده بود، نگاه کردم، دیدم این بابا- که پتوی مرا بلند کرده- تمام این نخهای حاشیهی چرخ شدهی پتو را به زحمت کشیده، چون " از نظر شرعی " لباس محرم باید دوخته نباشد! دیدم همهی این حجّ تو که یک جهاد است و این احرامی که بهخاطرآورندهی رستاخیز قیامت است، در همان لحظات وحشتناک محشر و در همان اوج شور و عشق و قربانی اسماعیل، از خودت که هیچ، تو را از پتوی من هم غافل نمیکند! حالا میگویی این استثنایی است، بلی، این استثنایی است! امّا به مراسم " سعی " رفتم، دیدم دو نفر از مؤمنین، در حالی که دارند سعی میکنند با هم صحبت میکنند، جایی که به قول مرحوم جلال آل احمد ( که آن موقع هنوز احساسات خیلی مذهب هم نداشت امّا احساسات انسانی داشت ) میگفت :" " وقتی سعی را میرفتم، سعی اوّل را که رفتم برایم یک چیز مضحکی جلوه کرد، سعی دوم و سعی سوم، کمکم چنان مشتعل شدم و چنان احساس هیجان و التهاب کردم که دیدم تحمّلش برایم مشکل است، آرزو کردم که این سرم را با این سنگهای دیوار سعی بزنم تا بترکد ". در چنین جایی دیدم حاج آقا، یکی از همین پدرها، در حالی که سعی میکند به رفیقش داد میزند که : - حاجی فلان، من یک چیز تازه فهمیدم، کشف کردم. رفیقش نیز که در حال دویدن است، میگوید : - چه فهمیدی؟ میگوید : - این سنّیها که مثل ما طوافالنّسا نمیکنند، وضعشان خیلی خراب است، چون مگر نه هرکس طوافالنّسا نکند، زنش بر او حرام میشود؟ در همین سعی میرفتم، یکی از همسفرهای من که طبیبی دانشمند و هنرشناس و حسّاس بود، میگفت برای اوّلین بار احساس کردهام که چقدر در این حج عمق وجود دارد، و اسلام این همه دارای اندیشه و معنی است و هرگز فکر نمیکردم مذهب این همه فکر و فلسفه و عمق و فرهنگ داشته باشد .. نزدیک من سعی میکرد و غرق اندیشه و احساس بود و چون دقیق بود، کتابی را- از همانها که مخلوطی ایت از مناسکو دعا و زیارتنامه و غیره- گشوده بود و آنچه را به سعی مربوط بود، میخواند. ناگهان، با شگفتی از من پرسید که : فلانی، اینجا یک چیزی نوشته که درست نمیفهمم یعنی چه؟پرسیدم: چه نوشته؟ گفت : نوشته است که : " در سعی چهارم، روی پلّهی چهارم صفا اگر بایستی، این ورد را بخوانی، پولدار میشوی"! خجالت کشیدم و برای توجیه گفتم : نه دکتر، این حرفها را همین کتابفروشها که این کتابها را نزدیک حج تألیف میکنند، نوشتهاند، پشت جلد را نشانم داد و نام مؤلّف را. پشتم لرزید، تنها جوابی که دادم این بود که راه افتادم و به سعیام ادامه دادم ...، با چه سرعتی! میگویم : این دستور درست هم هست، راه پولدارشدن هم همین است؛ امّا آنجا مؤمن خدا، جای این است که یک انسانی که در آن عشق ذوب میشود، و روحی که هیجانزدهی کار ابراهیم و قربانیِ اسماعیل و سعیِ هاجر تنها و مطرود، و افروخته از خاطرهی پیغمبر و اندیشهی خدا و انسان و قیامت است، به فکر این بیفتد که در اینجا یک راهی پیدا کند که پولدار شود؟ تو آقای نویسندهی این کتاب، عالم، خودت واقعاً از هیچکس پول نمیگیری؟ دیگر هیچ کاری برای پولدارشدن نمیکنی؟ فقط سالی یکبار روی همان چهار پلّهی کوه صفا میایستی و این را میخوانی و پولدار میشوی؟! چرا خودت پول نداری؟ امروز هواپیمای چهارموتوره را دیگر حاجی سوار نمیشود که خیلی کهنه شده و از خطّ مکّه افتاده و تو هنوز از شتر حرف میزنی و پلّهی چهارم کوه صفا و بازار عطرفروشها... آخر تو که مینویسی مثلاً فلان ورد را بخوانی، دشمنت ناگهان سوسک میشود! فلان دعا تو را پولدار میکند و فلان سورهی قرآن درد و مرض بیمارت را شفا میدهد؛ افراد، به دستور تو، به خیال دستور دین، میخوانند و اثر نمیبینند، از اصل دین عقیدهشان برمیگردد و اصل کعبه و دعا و قرآن را بیاثر میپندارند. آری، پدر، مادر، من از این طریق میدانم که پول به دست نمیآید، میدانم که دین، تو را و امثال تو را وادار میکند که یا زندگی و پول را تحقیر کنید و ستایشگر فقر باشید و آن را فخر بشمارید که پیغمبر گفته : الفقر فخری! و یا شما را دعوت میکند که برای پولدارشدن و سعادت و برخورداری مادّی و خیر و برکت اقتصادی ورد بخوانید و یا آن را با عجز و التماس و گریه زاری از ضریح امامها و امامزادههاتان بخواهید! ولی من میبینم که در همان حال ثروت تو را و ذخایر و منابع تو را و جامعهی تو را و همهی دنیای اسلامی تو را میبرند و تو اصلاً به آنها به عنوان ذخارف دنیا نگاه میکنی و میگویی : اینها همه جیفه و مردار است و قابلی ندارد و چه میگویم؟ اصلاً به قدری سرت به خودت بند است که خبر هم نداری که چه خبر است؟ امّا من- که یک بیمذهبم- میدانم که راه پولدارشدن خودم و جامعهام این است که پولی را که داریم نگه داریم و ثروت خودمان را از دست دشمن بگیریم و برای پولدار شدن، علم، تکنیک، تجهیز اندیشه و شعور و کار منطقی لازم است، نمیبینی که شما دعاخوانهای مؤمن فقیر و عقب ماندهاید و آن بینمازهای کافر، پیشرفته و صاحب همهی نعمتهای زمین؟! پدر، مادر! تو هر سال و هر ماه و هر هفته و هر شب و روز برای دستانی به نام کربلا، گریه میکردی و گریه میکنی، من نمیدانم که آن داستان چه هست! تو هم نمیدانی، هر وقت از تو پرسیدم، فقط یک چیزهای مبهم و کلّی گفتی که اصلاً نفهمیدم چه بود! چون خودت هم نمیدانستی! میپرسیدم : امام حسین که بود؟ و برای چه کشته شد؟ میگفتی که : " خودش را فدای امّت کرد. ". میپرسیدم : یعنی چه فدای امّت کرد؟ توضیح میدادی : " یعنی اینکه خودش را در آنجا به کشتن داد تا در روز قیامت از امّت جدّش شفاعت بکند... "! گفتم بابا، اینکه حرف مسیحیهاست دربارهی حضرت مسیح! که میگویند بعد از اینکه حضرت آدم آن اشتباه را کرد و از بهشت مطرود و به زمین تبعید شد، دیگر فرزندانش نمیتوانستند برگردند به بهشت، چون همه محکوم سرنوشت بودند، همانطور که برای بخشش گناه، هرکسی باید قربانی کند، مسیح هم به خاطر انسان و در عوض گناه اوّلیّهی آدم، قربانی کرد تا انسانهای بعد از او راه نجاتشان از زمین و بازگشتشان به بهشت باز بشود و خداوند از خطای آدم و فرزندانش بگذرد، این همان است بابا!!! پس این امام حسین هم که خودش را، زندگیش را، خانوادهاش را، همه چیز و همه کسش را به دمِ شمشیر ستم و زور و جنایت داد- و شهادت را انتخاب کرد- برای من و تو نبود؟! برای اینکه پیروانش از زیر بار ظلم و ستم و بیعت و دروغ و نظام جور خلاص بشوند، نبود؟! و خلاصه برای آزادی مردم و بسط عدل و احیای حق نبود؟ برای این بود که ما، اینجا، گناه بکنیم و بعد بر او گریه بکنیم و در عوض، روز قیامت از ما شفاعت بکند؟! پس در دنیا به درد ما نمیخورد؟! آره بابا، مثل اینکه تمام کوششها این بود که هیچ جای این دین به درد دنیا نخورد، تمامش مصرفهای اخروی داشته باشد و این چه موفّقیّتی برای دنیاداران! و چه قرص خوابی برای دردمندان و دنیازدگان! من، پدر، مادر، به دنبال قهرمانی هستم که در این دنیا مرا نجات بدهد و در این زندگی و سرنوشت محکوم و جهنّمیِ فعلیام از من شفاعت بکند. برای من چه نتیجهای داشت این کربلای تو؟ تو به من یک کتابی نشان دادی که تازه در قم تألیف یافته و گفتی مطالب اساسی و مهم را نویسندهای که خودش و اخویش متخصّص انقلاب کربلایند، اینجا نوشته، من خواندم، کتابی با نامی بزرگ و با حجم زیاد و قطر زیاد، اسمش هم " دفاع از حسین شهید "! بسیار خوب، من، پدر، مادر، نهضتهای دنیا را دیدهام، از انقلاب کبیر فرانسه و نهضتهای مترقّی و غیرمترقّی همهی دنیا را خواندهام، میشناسم، با همهی مکتبها آشنا هستم و حالا تو این کتاب را به من دادی که قیام امام حسین تو را ارزیابی کنم و به آن معتقد بشوم و قانعم بکند! در این کتاب نوشته بود : این قیام حسینی خیلی ارزش داشته برای همهی انسانها! نتیجههایش دو نوع است : 1- نتیجههای معنوی 2- نتیجههای مادّی امّا نتایج معنوی، بزرگترینش این است که اگر یک عدّه محقّق جمع بشوند و فهرستی تهیّه کنند از اسم تمامی زنها و مردهایی که به علّت گریه بر امام حسین، در روز قیامت همهی گناهانشان بخشیده شده و به بهشت رفتهاند، شمارهاش از میلیونها نفر تجاوز میکند. این نتیجهی معنوی انقلاب کربلا ! امّا آثار مادّیش از این هم جالبتر است، و لابد همهی اقتصاددانان و سرمایهداران غرب تعجّب میکنند از این همه نتایج اقتصادی قیام امام حسین! پیش خودم گفتم قطعاً این قسمتش این جهانی است و به کارِ زندگی اجتماعی میخورد و در تولید کالا، بالابردن سطح درآمد ملّی و رفاهِ مادّی و استخراج منابع تولیدیِ جامعهی شیعه نقش مهمّی دارد و پیروان خویش را از فقر اقتصادی نجات میدهد و شیعیان را از سلسله جامعههای عقب مانده و دنیای سوم خارج میسازد. نویسنده کشف خود را توضیح میدهد : این همه زائری که هر سال از سبزوار و دهات قزوین و گناباد و یزد و کاشان و کردکوی و محمّدآباد و سایر نقاط میروند کربلا، همه از ولایت خودشان یک مقدار اجناس محلّی هم با خودشان میبرند و آنجا میفروشند، از پول آن یک مقدار جنس از کربلا سوغات میخرند و برمیگردانند به ولایت خودشان، در اثر همین صادرات و واردات و نقل و انتقالات اقتصادیِ به وجود آمده بین کربلا و دهات و شهرستانهای ایران که در جهان بیسابقه است! گفتم این چه تنگچشمی و این چه جهانبینیِ موشی است و این چه جور دینی است که تو را بینش نداده که هیچ، حتّی چشمت را هم از تو گرفته که نگاه نکنی و نبینی که یکی از کمپانیهای کوچک تجارتی ژاپن چقدر در دنیا صادرات دارد و حتّی مبادلات اقتصادی یک شهر را امروز بفهمی که در چه سطحی است! که حالا از آن کربلاییِ بیچارهی دهاتی ایرانی که از بیپولی، خرسکی از دِهش برداشته برده کربلا، شندرغازی فروخته و از پولش یک مشت مهر و تسبیح سوغات آورده چشمهای تو گشاد شده که این همه " صادرات و واردات اقتصادی " در جهان امروز به وجود آورده که در تاریخ بشر بیسابقه است، و بعد خیلی هم منّت سر امام حسین بگذاری که چه خوب شد که تو شهید شدی . پدر، مادر، و آقای نصیحتگویِ خوشفکرِ مذهبی، که میگویی امثال این کتابها انحرافی است و حقیقت اسلام این نیست که اینها میگویند! نویسندهاش لباس رسمی مذهبی دارد، منبر میرود، مبلغ رسمی دین شماست، وابسته به کانون علمی مذهبی شماست، توی کتابش هم چندین دستخط از علمای مشهور و روحانیّون برجسته چاپ شده، یک نفر هم از دانشمندان شما کوچکترین انتقادی به او یا کتابش نکرده است! یکی دیگر از اصولی که در مذهب به آن بیشتر از همه تکّیه داشتی، توسّل بود، مرا بردی به مجلسی و گفتی اتّفاقاً در این مجلس یکی از آدمهای روشنفکر تیپّ تو صحبت میکند، به درد تو میخورد. رفتیم، دربارهی توسّل صحبت میکرد، این را من یادم است، پدر، مادر، که فرمود : " یک آدم بسیار فاسدی بود که چندین آدم را کشته بود، از یک عالمی پرسید : که من جنایتهای زیادی کردهام و آدمها کشتهام، آیا میتوانم از نظر دین، کاری بکنم که نجات پیدا کنم و خدا گناههای مرا ببخشد؟ گفته بود : نخیر نمیشود! یارو، بیمعطّلی گردن او را زده بود، پیش دیگری رفت و او هم گفت راهی ندارد، او را هم به سزای زبان سرخش رساند، دیگری هم ناامیدش کرد و به همان سرنوشت دچار شد تا 99 تا! به صدمین نفر مراجعه کرد و راه چاره خواست، این شخص که گوشی دستش آمده بود، ناچار راه شرعی برایش پیدا کرد، گفت : بلی آقا راه نجات هست! گفت : چی است؟ گفت : این دهِ بالا، مردمانش اشخاص صالح و خوبی هستند، آنجا میروی با مردم صالح آن ده مینشینی، وقتی آنها دعا کردند، تو هم قاطی صالحین خودت را برمیزنی و با آنها دعا میکنی و خداوند چون همینطور دربست رحمتش شامل جمع صلحا میشود، آن صلحا را که بخشید تو هم خود به خود بخشیده میشودی! قاتل 99 آدم- آن آدمهایی که جرمشان این بود که قانون خدا را گفته بودند و از قول دین به مصلحت خود دروغ نبافته بودند و به هنرِ کلاهبافی و کلکسازیِ شرعی را بلد نبودند- این صدمین را دیگر زنده میگذارد و میرود به طرف آن ده، در وسط راه نفله میشود، شب خواب میبیند که وضع آقا خیلی خوب است و در غرفههای اعلای بهشت لمیده است! سئوال میکنند چه جور شد تو را آزاد کردند؟ میفرماید : ملائکهی رحمت و ملائکهی عذاب آمدند و هر دسته میخواستند مرا به طرفی ببرند؛ کشمکش بینشان بالا گرفت، مفصّل است، بالاخره قرار بر این شد که بروند از محلّ مرگ من فاصلهی دو ده را گز کنند، اگر فاصلهی آن نقطه تا ده مصلحین نزدیکتر باشد جزو صلحا بخشیده شوم و راهیِ بهشت شوم و اگر به ده قبلی نزدیکتر باشد جزو فاسقین و مجرمین محسوب بشوم و اهل عذاب باشم. وقتی متر کردند، دیدند یه چند وجبی به دهِ صالحان نزدیکتر شدهام. این بود که ولمان کردند و رفتند . ای مادر! تو مرا که دختر جوانت بودم، بردی به یک مجمع دینی و تبلیغی و اخلاقی! در آنجا واعظ راجع به " شفاعت " صحبت میکرد، و اثری که شخصیّت و انقلاب حسین در سرنوشت بشریّت دارد، به عنوان نمونهی عینی برای اثبات این اصل که نهضت کربلا مکتب آزادی است و حسین " کشتی نجات و چراغ هدایت " است و اینکه انسانها چه باید کنند تا از آن بهره گیرند، فرمود : «یک روز عاشورایی بود و همهی مردم شهر داشتند در مساجد و محافل گریه میکردند، یک زن بدکارهای، در یکی از محلّههای این شهر، رسماً " معروفه " بود و همون روز عدّهای از مشتری هایش آمده بودند . نزدیک ظهر میخواست برای آنها غذایی درست کند و سور و ساتی برپا سازد، کبریت نداشت، آمد به منزل همسایه، که آنجا روضه میخواندند وشله میدادند و در باز بود و آمد و رفتی و دود و دمی. رفت توی آشپزخانه، شعلههای آتش زیر دیگ خاموش شده بود و رویش خاکستر نشسته بود، در حالی که در اطاقهای بالا، روضهخوان به داخل گودال قتلگاه رسیده بود و از تیغ که بر حلقوم امام نشسته و ... میگفت و ضجّه و شیون از دلها یا دهانها بلند میشد، در آشپزخانه، این زن پف کرد به خاکستر اجاق، در نتیجه دود و خاکستر به چشمش رفت و در همان حال که مصیبت حسین خوانده شد، از چشمهای این فاحشه چند قطره اش ریخت! بعدها مردم او را در خواب دیدند که در اعلی غرف بهشت با زنان پاکدامن محشور است؛ پرسیدند چه شده ؟ گفت : چون در عزای امام حسین چندقطره اشک ریختم گفتند برو پی کارت. میبینم این مذهب شما از طرفی این همه سختگیر و بیگذشت و خشن و متعصّب است که کوچکترین لغزش را نه تنها نمیبخشد بلکه به علّت آن همه فضیلتها و فدارکاریها و حتّی ازخودگذشتگی های تمام عمر یک شخص یا یک جمع را هم باطل و فاسد میشمارد، از طرف دیگر با یک ورد رو به قبله خواند اگر گناهانت به اندازهی کف دریاهاو ریگ بیابانها و ستارهی آسمانها باشد یکهو میبخشد و ثواب چندتا شهید هم بالاش! و به دست آوردن شفاعت هم چنان آسان میشود که پیغمبر این دین میگوید : " هرگاه صلوات بفرستی بر من و بر پیغمبران قبل از من، ما همه شفیعان تو خواهیم بود در روز قیامت! (مفاتیح جیبی، ص 967 ) پدر، مادر! ولایتی که تو به آن معتقد بودی، چه بود؟ میگفتی این ولایت عبارت از محبّت یک انسانی است به نام علی و خاندانش. وقتی پرسیدم علی کیست؟ میگفتی درِ خیبر را معجزهآسا کند، خوب حالا که خیبری نیست! حالا یهود فلسطین است، نه یهود خیبر! و تو برای او دیگر کاری نداری، میگفتی، : پارسائیش اینجور بود که فقط و فقط نان جو میخورد، گرسنگی میکشید، جامهی ژنده میپوشید ومن نمیتوانم به این عنوان اورا بپذیرم که در هند کسانی را میبینم که 40 روز با یک خرما سر میکنند . میگویی علی جای پیغمبر اسلام در آن شب خوابید، در همین دنیا کسانی هستند، و حتّی در همین جامعه میبینم افرادی را که در راه ایمانشان فداکاری میکنند، و بیش از تو که به همین فداکاری معتقدی ، دیگر از علی چه داری که به من بگویی؟ هیچ چیز، چرا! فحش به من و امثال من که ای بیدین، ای لامذهب، ای که با سگها نشستی و دینت از دست رفت! این قانع کننده نیست پدر، مادر! فاطمهای که به من نشان دادی، و زینبی که به من نشان دادی که من از او تبعیّت کنم، این فاطمه عبارت بود از یک زنی که در به پهلویش خورد و از آن جهت ناله میکرد! و علّت ناله و شکایتش دفاع از شوهرش بود و حقّی که از او پایمال شده بود، نه حقّ مردم! و برای اختلاف بین علی ودشمن، یعنی ابوبکر و عمر بر سر خلافت بود که چون همسر علی بود از شوهرش دفاع میکرد که خوب عایشه که دختر ابوبکر بود از بابایش دفاع میکرد، " اینجور که تو به من میگویی "، بعد همه کارش در زندگی این بود که گریه میکرد و نفرین و بعد هم همهی شعارش در زندگی این بود که فدک- مزرعهای را که از پدرش به او ارث رسیده بود- پس بگیرد، که بعد هم نشد. چیز دیگری از فاطمه به من گفتی، بگو چه گفتی؟! جای دیگر اگر چیز دیگری نوشته شده، به من بده که بخوانم ببینم چه چیز دیگر هست. زینبی که به من نشان دادی، از صبح عاشورا شروع میشد، از خیمه میآمد بیرون به طرف شهدا و ناله میکرد، گریه میکرد ، بعد هم میآمد به طرف خیمه، همان روز بعد از ظهر هم دیگر گمش کردیم! هم من و هم تو و هم کتاب و هم تاریخ، همه، دیگر نمیدانیم چه شد؟ خوب، خودش را آتش میزند، آیا چیز دیگری به من گفتی؟ گفتی که بعد از عاشورا زینب چه کار کرد؟ پیش از عاشورا چه کاره بود؟ کی بود؟ تو نمیشناسی، من هم نمیشناسم، تویِ کتابهایی که دست من و تو هست، آنها هم نمیشناسند، میگویی در بعضی از کتب مربوط به بعضی از متخصّصین و علمای بزرگ هست، خوب، به من و تو چه مربوط است، این است آن دینِ تخدیریِ تو که زندگی را فراموش میکرد، و دنیا را خراب میکرد تا در آخرت زندگیت آباد شود، از این دینی که بیخانمانی را در اینجا نشان میدهد به من و تو، تا در بهشت قصر مروارید و یاقوت به دست بیاوریم! یکی از این آقایان که مرد بسیار خوشمزّهای بود و بسیار ملّا و دانشمند، میگفت تویِ این کتاب دعا نوشت است که هر کس این دعا را بخواند، خداوند در بهشت 70 قصر از یاقوت به او میدهد، میگوید گفتم : من تمام عمر را دارم دعا میخوانم و نماز، 70 قصر در بهشت را میدهم به شما، من در آنجا زیر یک درخت هم شده دراز میکشم، در عوضِ آن، در همین دنیا یک اطاق 3 در 4 در جنوب شهر به من بده، این نتیجهگیری است! و مذهب و ولایتش که از نظر تو مطلق دوست داشتن علی بود، من دنبال ولایتی میگردم که علیرغم نظامهای جاری که بشریّت و انسان و تاریخ حاکم بوده، مرا از سرپرستی و رهبری و ولایتِ عدل و انسانیّت برخوردار کند، تو ولایتی که به من نشان دادی این است که اوّلاً چه رابطهای بین خدا و علی در خلقت هست که آن به من مربوط نیست، ثانیاً محبّت علی یک اثر شیمیایی روی آدم دارد که اگر کسی مملو از بدکاری باشد، تمام آن بدیها به نیکیها و حسنات تبدیل میشود ، و گفتی خدا خودش گفته که : " اگر محبّت علی را داشته باشی در بهشتی، هرچند معصیت خدا را کرده باشی! و اگر علی را دوست نداشته باشی در آتشی، ولو مطیع خدا باشی "! عصیان بر خدا یعنی چه؟ یعنی عصیان بر مردم، یعنی ستم و خیانت، یعنی تجاوز به حقوق دیگران، این ولایت توست، امّا من، به دنبال ولایتی میگردم که مرا از ولایت جور، انحراف و فساد نجات بدهد. پدر، مادر، و امامت را به من یاد دادی و گفتی، امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسرعمویش را به جانشینی خودش رسماً نصب کرد، بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن- به طور اتوماتیک و بر اساس ارث و خویشاوندی با شخص پیغمبر حاکم بر مردم شدند. به هر حال، میپرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من، به چه درد ما، و به چه درد بشریّت امروز میخورد؟ که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال 250 باید این 12 نفر حکومت میکردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب، قبول هم دارم، الآن چه باید کرد؟ به این انسان کنونی، به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رأی داد که رفت، آن کسی هم که به علی وفادار ماند، او هم که رفت، آنهایی که در تاریخ و در آن انتخاب به علی وفادار بودند و آنهایی که به ابوبکر، آنها هم نیستند، و آنهایی هم که به هیچکدام وفادار نبودند و به کسان دیگری وابسته بودند، آنها هم رفتند و تو همهی فکر و ذکرت را این قراردادهای که حکومتِ حق مال اینها بود نه آنها!!! بعد گفتی این امامها از جنس من و تو نیستند، اینها " مافوق انسان "اند نه " انسان مافوق " امّا، پدر، مادر، من به دنبال یک امامتی میگردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید، و مردم که همواره به دست حکومتهای ظلم و جور و تبعیض، استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی میشدند، رهایی یابند، برای آنها و برای همهی کسانی که به دفاع از آنها و نجات جان آنها میاندیشیم و احساس مسئولیّت میکنیم، یک رهبریِ مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیّت بجوییم. امامت تو اینطوری نیست، امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شمارهی ردیف آنها را میشناسی! ( ما، در دوران تحصیل معلّمی داشتیم میگفت 12 امام را بشمار، ما هم میشمردیم، دفعهی دوم میگفت از پایین به بالا بشمار، هرکس میشمارد لابد هم امامتش درست بود و هم ولایتش!!! و نمرهاش هم بیست! ) اینهاست و امثال اینها خیلی چیزهای دیگر که تو به نام دین و به نام تشیّع و به نام این شخصیّت های بزرگ به ما تبلیغ میکنی و نشان میدهی و توی مغز خودت هست و در این مراسم و اعمالی که انجام میدهی برای من و نسل من، برای انسان امروز، که به دنبال عدالت میگردد، و به دنبال آزادی و به دنبال مسئولیّت انسانی میگردد، به دنبال حقّ انتخاب و سرنوشت و ساختن زندگی خودش میگردد و به دنبال ایمانی میگردد که در هر انسانی به وجود بیاوریم، خودش بتواند تقدیر زمینی خودش و جامعهاش را بسازد چه داری بگویی؟ من نیز همچون نسل امروز، همچون همهی کسانی که در این جستجوهایند، از تو بریدم و به دنبال این اندیشهها رفتم مکتبهای بزرگ، فیلسوفان بزرگ، هنرمندان بزرگ، نویسندگان بزرگ را پیدا کردم، تو چه داری در برابر آنها به من بدهی؟ برگرداندن من به همان سنّتهای موروثی و به همان مراسم تقلیدیِ بیجهت و بیثمر امکان ندارد. پدر! مادر! دومرتبه بررسی کنیم، ببینیم کجایش درست است، کجایش درست نیست! ما محقّق نیستیم، میخواهیم زندگی کنیم، کار داریم، و اساساً من به اینجا رسیدم که سرنوشت کنونی تو و امثال تو نشاندهنده ی این است که آنچه تو معتقدی و آنچه بر اساس این اعتقاد انجام میدهی به جایی راه نمیبرد، چنانکه تو راه به جایی نبردی، تو فقر را توجیه میکنی، گرسنگی را توجیه میکنی، که در جهان گرسنه، محبوب خداست، و پیغمبر اسلام سنگ به شکمش میبست از گرسنگی، پس مردم گرسنهی جهان باید در گرسنگی شاکر باشند، و کسانی که موجبات گرسنگی شما را فراهم کردهاند، آنها را به عنوان عوامل خوشبختی و نجات و سعادت اخری ستایش کنید، و از آنهایی که زندگی و دنیا را بر شما زندان ساختهاند ممنون باشید که شما را در تعداد مؤمنین و صالحین و ناجیان پس از مرگ وارد کردهاند، لقمهای که در دست تو هست پرت کن تا لقمهی بهتری در آخرت گیرت بیاید! ای پدر، ای مادر، من میبینم چه کسی میگوید این لقمه را پرت کن و منظور از این چیست! و تو نمیفهمی، و از این چهارچوب کوچک زندگیت بیرون نیامدی، برای اینکه من دیدم این لقمهای را که زهدپرستی و دینتخدیری باعث شد که تو پرت کنی، کی قاپیده و من، مادر من، پدر من، به عنوان یک دختر، شما را هرگز نمیبخشم که توی این مملکتِ تو، به نام دین تو، و به نام تشیّع تو، یک مدرسه، یک دانشکده، نه نمیخواهم، یک کتابخانه، با آن شرایطی که تو به آن معتقدی، من معتقد باشم، نیست! که بروم کتاب بخوانم، پشت سر هم مکانهای مذهبی دیگر برای کارهای دیگر درست میشود، که یکی از آنها برای اینکه به درد من بخورد، نیست! و بعد همانهایی را که بهشان فحش میدهی، بد میگویی و فاسد میخوانی، میبینم که اینها را برای من تأمین کردهاند، و من جز اینکه به آنها پناه ببرم، راه دیگری ندارم، بلی یک راه هست! که پهلوی تو بنشینم و بپوسم و از آفتاب محروم بشوم! تا نه ... نه ... نههای تو را عمل کرده باشم! خوب، حالا، دیگر نمیدانم چه صحبت کنم، و به نمایندگی چه کسی صحبت کنم! چون دیگر نه نمایندهی آن نسلم که تاکنون پیامشان را به شما گفتم، زیرا که با آنها همعقیده نیستم، و نه به نمایندگی قطب مذهبم و قشر مذهبی و شخصیّتهای مذهبی و محافل مذهبی این جامعه میتوانم حرف بزنم، به این جهت که مرا به نمایندگی خودشان قبول ندارند، و به عنوان یک بلایی که آمده، خدا رفعش کند، تلقّی میکنند. امّا حالا شما فقط قضاوت کنید چه وضعی دارم. میخواهم به همدرس خودم، همکار خودم، استاد خودم، به هنرمندان و روشنفکران، معتقدان به ایدئولوژیهای مختلف، خوانندگان ترجمههای بسیار بزرگ و شاهکارها فلسفی، اومانیسم، دموکراسی، آزادیخواهان، طرفداران عدالت و آنهایی که مسئولیّت آزادی و نجات بشریّت را حس میکنند، و در طبقهی من هستند و دین ندارند، و دین را عامل انحطاط توده میدانند، بگویم اسلام اینجور نیست، درد من فقط یک عقیدهی علمی و مسئولیّت انسانی است که رابطهام را با دین حفظ کرده و الّا، از دین نه ارتزاق میکنم، نه حیثیّت میگیرم و نه موقعیّت اجتماعی، بلکه به خاطر عقاید مذهبیام به همهی اینها صدمه میخورد ولی من به عنوان یک حقیقت معتقد شدهام، و مثل تو هم روشنفکرم، به آن هدفها و شعارهای تو هم معتقدم، من هم دنبال این هستم که تبعیض و ظلم را ریشه کن بکنیم، آزادی انسان را تأمین بکنیم، دنبال مذهبی هستم که فقر را و تضادّ طبقاتی را براندازدت دنیا را خراب میبه بعضی از متخصّصین و علمای بزرگ هست، خوب، به من و تو چه مربوط است، این است آن دینِ تخدیریِ تویبش، دنبال مذهبی هستم که به انسانها در همین دنیا نجات و آزادی دهد، و دنبال مسئولیّتی هستم که در همین جهان زندگی و فرهنگ و کمال برای همهی افراد فراهم آورد، و دنبال مذهبی هستم که ترازوی عدالت را در جامعهی امروز، پیش از مرگ برپا بدارد، و برای همین هم هست که مسلمانم، و برای همین هم هست که شیعهام. یکی از دانشجویان من با لحن گوشهداری گفت : مذهب تشیّعی را که تو انیجوری توجیه میکنی، واقعاً یک مذهب مترقّی و انقلابی است؟ یا نه به مصلحت آن را اینچنین توجیه میکنی؟ گفتم : چه مصلحتی؟ آنچه را که من در مبارزه و فعّالیّتهای مذهبیام به دست آوردهام معلوم است که چیست! حیثیّت علمی و روشنفکریام و جوانیام و آسایشم و خانواده و زندگی و کارم و آیندهام را همه به خاطر ایمانم از دست دادهام و میبینی، و در عوض فقط مقداری تهمت و فحش و توطئه از اهل ایمان! به دست آوردهام . آنچه مرا به مذهب و به تشیّع میکشد، یک حقیقت عقلی و انسانی است، نه مصلحتی اجتماعی و شخصی! به اعتراف " ارنست رنان "- متفکّر بزرگی که روحانیّون مسیحی تکفیرش کردند- اسلام " دین انسانهاست " و من معتقدم که تشیّع یک فرقهی مذهبی خاص در برابر فرقههای دیگر اسلامی نیست . من از خودت میپرسم، هر مکتب انقلابی، و مکتب مردمی، و مکتب آزادیخواهی که به آن معتقدی، اصول فلسفی و علمی و استراتژیکیاش هرچه هست کا ندارم، آیا اگر همهی هدفها و شعارهایش را خلاصه کنی به این دو اصل منحصر نیست که دو کار میخواهد بکند؟ و همان مذهب تو هرچه هست- کلکتیویسم، ایدهآلیسم، ماتریالیسم دپالتیک، اگزیستانسیالیسم، اومانیسم... غیر از این است که این دو اصل را میخواهد جامعهی عمل بپوشاند؟ یکی نظام استثمار و تضادّ طبقاتی و ظلم اجتماعی و تفرقهی اجتماعی را تبدیل بکند به نظام برابری و عدالت، و دوم جامعه را از حاکمیّت استبدادی و اشرافی رها کند و از یک دهبری انقلابی و انسانی پاک برخوردار سازد؟ یکی نظام طبقاتی جامعه را میخواهد تغییر بدهد و یکی نظام حاکمیّت جامعه را؟ گفت چرا، گفتم : امّا تو فکر میکنی اصول مذهبی شیعه باید ریاضت باشد، عبادت باشد، ندبه باشد نوحه؟! نه اینجوری نیست، باور نمیتوانی بکنی که مذهب است و بنیادش دو اصل است و تمامی تشیّع بر آن دو اصل استوار است : 1- عدل 2- امامت! این همان نیست که تو در مکتبهای دیگر میجویی؟ و همان نیست که برای جامعهی خویش و برای بشریّت آرزو میکنی؟ شیعه بر همین دو پایه استوار است، امّا چه کنم که این دو اصل را از معنی خودش انداختند، یعنی اسم آن را حفظ کردند و رسمش را نفی! اگر فریبکاران- که این دو را بیمعنی و بیاثر کردند- به جای اینکه معنی این دو را برداشتند، اصلاً لفظ آن دو را برمیداشتند و به جایش اصطلاح دیگری، مثل تقیّه و عبادت و ریاضت و غیره میگذاشتند، من میتوانستم امروز خطاب به روشنفکران، خطاب به توده نیز فریاد بزنم که : نه! اصول شیعه اینها نیست، عدل است، امامت است! امّا بدبختی ما این است که این دو لفظ را گذاشتند، امّا، معنی آن دو را مسخ کردند، طوری که نه عدالتش به درد عدالت میخورد و نه امامتش به درد امامت، امامتش نصیب شاهعبّاس میشود و عدالتش بهرهی " ظلمه "! همه چیز را مسخ کردهاند، ظاهرش را نگه داشتهاند و معنی و روح و جهتش را عوض کردهاند، در جهت حفظ مصالح و منافع طبقاتی و سیاسی و اقتصادی خودشان تغییر دادهاند، اصطلاحات مذهبی را که هرکدام ظرفی هستند که یک فکر و یا یک عقیده را در خود دارند، از محتوی خالی کردهاند، پوک و پوچ و بیمغز و بیروح ساختهاند! و کاش خالی و بیمغز میکردند نه به جای آن موادّ تخدیرکنندهی خرافی و ضدّ اسلامی و ضدّ شیعی پر کردند! توحید را، قرآن را، نیایش را، حج را، عدالت را، امامت را، ولایت علی را، علی را، حسین را، تشیّع را، معاد را، شفاعت را، قضا و قدر را، توسّل را، انتظار موعود را، ... همه را به صورت الفاظی درآوردهاند مبهم، خالی و یا مسخ شده و تخدیرکننده و حتّی درست ضدّ آنچه معنی دارد و درست در عکس جهتی که نشان میدهد! و تو برادر من، خواهر من، همکار من، همطبقهی من، نویسنده، روشنفکر، دانشمند، مترجم، هنرمند، سوسیالیست، آزادیخواه، جامعهگرا، مترقّی، دوستدار عدالت و خواهان رهبری و برادری، و آرزومند رهایی و رستگاری بشر! آنچه تو از این اصطلاحات میفهمی، آنچه به نام دین، اسلام و تشیّع میشناسی و میبینی، همان اوراد و الفاط و مفاهیم تخدیری و تحریفی رایج است، همان تصویری است که دستهای غرض دشمن و جهلدوست از این مکتب در ذهن پدرت، مادرت، محیطت نقش کردهاند اسلام نیست، تشیّع نیست، خدا و معاد و امامت و عدالت و حج و ... آن نیست که تو میبینی و آن نیست که تو میگویی و نفی میکنی، تو حق داری که نفی کنی، امّا سخن من این است که آنچه را نفی میکنی حق نیست! خانمها و آقایان! میخواهم، به این برادر روشنفکرم، خواهر روشنفکرم، تحصیلکردهی مترقّیِ منطقیِ بیزارشده از مذهب بگویم : خداوندی را که تو میگویی واضح است دینی است که بشریّت را تخدیر کند، و از مسئولیّت شخصی بازبدارد، و انسانها را وادار کند که بشریّت را تخدیر کند، و به او تملّق بگوید، خدای اسلام نیست. توحید تنها یک نظریهی ماوراءالطّبیعی ایدهآلیستی نیست، تنها به این معنی که عقیده داشته باشم خدا در هستی یکی است و بیشتر نیست، نیست، در عین حال، یک جهانبینی است، یک بینش تاریخی و اجتماعی و بشری است، زیربنای وحدت هستی و وحدت نژادی و طبقاتی است، نفیکنندهی شرک قومی و فکری و گروهی و انسانی است! خدای اسلام دوستدار " عزّت "، " علم " ، " جهاد "، " مسئولیّت "، " ارادهی انسانی " و " آزادی " و " ثروت " و " تمدّن " و " تسلّط انسان بر طبیعت " است، انسان امانتدار اوست، حامل " روح او "، " جانشین او در زمین " و " مسجود همهی فرشتگان او " است! در تشیّع خدا عادل است، به این معنی که، جهان بر پایهی عدل است، چون خدا خالق این جهان است و هستی تجلّی او و نظام هستی تجلّی ارادهی او است، و چون جامعه بر اساس نظام و ناموس خلقت است جامعهی درست و طبیعی ناچار باید بر اساس عدالت باشد، زندگی انسان تجلّی ارادهی خاصّ خداوندی باید باشد که عادل است، پس " خدا عادل است " به این معنی است که عدل یک جهانبینی است، به این معنی است که اگر جامعه بر اساس عدل نیست، جامعهی بیمارگونهی ضدّ شیعی و ضدّ مذهبی است. آن خدا و دینی که من به آن معتقدم، دین توجیه فقر نیست، دینی است که فقر را همسایهی دیوار به دیوار کفر میشمارد. ابوذر بزرگترین تربیتشدهی علی و پیغمبر اسلام است که میگوید : " وقتی فقر از در وارد خانه میشود، دین از در دیگر بیرون میرود. " پس آن که مذهبی که درفقر و بدبختی رشد میکند، مذهب ما نیست، آن یک ریاضتکشی فردی و صوفیانه-ی هندی و مسیحی است. اسلام در عزّت و در ثروت و در قدرت و جهاد وجود دارد. آن علی، که تو آن فضایل را برای شخصیّتش میشماری، آن علیای نیست که من به او معتقدم، علیِ من آن علیای است که همهی بشریّت تمامی ارزشهای متعالیای را که در روی زمین جستند و نمییافتند، و ناچار در چهرهی خدایان و ربّالنّوعان فرضی میساختند و میپرستیدند، ربّالنّوع قدرت، ربّالنّوع اندیشه، ربّالنّوع قلم و سخن، ربّالنّوع جنگ و دلاوری، ربّالنّوع عشق، ربّالنّوع وفاداری به انسان، ربّالنّوع پاکی و خودداری، ربّالنّوع لطافت احساس و زیبایی روج، ربّالنّوع خشونت در راه حق و ربّالنّوع عدالت انسانی، همه در وجود او تجلّی داشت، حاکم بود و هنگام دادن حقوق افراد، به عثمان بن حنیف، صحابی باوفایش، که یکی از بزرگترین شخصیّتهای جامعهی اسلامی بود، سه درهم میدهد و به غلام همین عثمان نیز سه درهم. و هم اوست که در محراب نیایش روحش را پرورش میدهد، در جهاد دشمن را میکوبد، و در درون جامعهی اسلامی با منافق ستمکار، خواجهی بردهفروش و پاچهورمال و استثمارگر، هرچند مسلمان هم باشد، به خاطر اسلام مبارزه میکند، و او مردی است که چهار هزار نفر مقدّس دعاخوان نالان در پیشگاه خداوند را، که جای سجده در پیشانیشان نمایان است و در میانشان حافظ قرآن بسیار، یکجا با شمشیر نابود میکند، که فقط 9 نفر از دستش جان به در میبرند، چه کسی جرئت این کار را داشت؟ خودش میگوید : " من بودم که چشم فتنه را درآوردم و احدی جز من جرئت چنین کاری را نداشت " . حق در زبان علی، به معنای قدرت نیست، حتّی به معنای حکومت علی و حقّ علی نیست، که دیدیم به سادگی از آن گذشت، بلکه حق به معنی حقّ مردم است! مرگ زور است. همان است که میگوید : " در نظام من، پوست جوی را از دهان موری نمیتوان گرفت! هر انسانی در حکومت من با انسانی دیگر برابر است، اگر مسلمان است در ایمان و اگر مسلمان نیست در انسانیّت. میخواهم بگویم : اسلام من، اسلام عثمان و عبدالرّحمن بن عوف نیست، دین ریاضتهای فردی برای نجات شخصی آن هم بعد از مرگ نیست، اسلام ابوذر است، تشیّع ابوذر! که شعارش نه علیه نظام کفر، بلکه علیه عثمان، خلافت اسلام، جامع و ناشر قرآن، علیه او قیام میکند و میجنگد!! آن تشیّع است، و شعارش هم نه عبادت و نه تفسیر خاص از این کلام و از این اصل و از آن فرض است، علیه " کنز "، کاپیتالیزم است، یعنی سرمایهداری، گنج نهادن، زراندوزی از راه استثمار مردم. این شعار تشیّع ابوذر است : " یا ایّها الّذین آمنوا انّ کثیراً من الاحبار و الرّهبان لیأکلون اموال النّاس بالباطل و یصدّون عن سبیل الله و الّذین یکنزون الذّهب و الفضّه و لاینفقونها فی سبیل الله فبشّرهم بعذاب الیم " ( توبه 34 ) { ای کسانیکه ایمان آوردهاید، همانا بسیاری از علمای دینی و رؤسای روحانی و راهبان و عابدان گوشهگیر اموال مردم را به ناحق میخورند و مردم را از راه خدا بازمیدارند و کسانی که زرو سیم را اندوخته و انباشته و گنج میسازند و در راه خدا انفاق نمیکنند، آنان را به عذابی دردناک مژده بده! }. عثمان و کعب الاحبار ( ملّای یهودی تازهمسلمانی که عقل عثمان شده بود و برای ابوذر قرآن تفسیر میکرد ) میگفتند : آری، امّا این آیه برای روحانیّون و ملّاکین و سرمایهداران و بردهفروشان و ادیان دیگر است! ابوذر میگفت : از کجای آیه برمیآید که مربوط به دیگران است هرچند اوّل آیه مربوط به احبار و رهبان است که مسلّم اهل کتابند ولی آخر آیه عم است- و دلالت بر هرکس دارد- چه به نام اسلام و چه به نام کفر، چه به نام توحید و چه به نام شرک، هر که طلا و نقره را گنج سازد! شعارش جهاد و هر دو ابزار دست غارت و استثمار، جانش را باخت تا نشان دهد، به من و تو و روشنفکر بفهماند که اسلام دین استثمار نیست، ابزار توجیه فقر و تحکیم طبقات نیست! اسلام عثمان چنین است. میخواهم به این نسل بگویم : خواهر، برادر روشنفکرم، حجّی که تو راست هم گفتی و مسخره کردی این حجّ حاجی است، حجّ ابراهیم، میعاد هر سال و هر نسل انسان است با ابراهیم! چه میعادی؟ که چه بکنند؟ بر سر نهضتی که او در جهان آغاز کرد باز با او همه سال پیمان ببندند و هر نسلی در زندگی با او عهد کند، چه نهضتی؟ برای اوّلین بار، نهضت استقرار توحید و نابودی شرک. خواهید گفت، حالا که شرک نیست، بتها را هم که او شکست و حالا دیگر بتی وجود ندارد، چرا، وجود دارد و بیشتر و قویتر از همیشه وجود دارد! ابراهیم فقط یک شخصیّت تاریخی نیست، پیامبران بعد از او، حتّی پیامبر من ادامهدهندهی راه اویند. پس راه ابراهیم راهی است که هنوز روندگان باید به راهش بروند، و نهضتش، نهضت زندگی است، و شرکی که او با آن مبارزه میکرد امروز بیشتر از زمان او بر جهان حکومت میکند و بدتر و خشنتر امّا پنهانی! حج یک نمایش عظیم بشری است، هر سال و هر نسل، هر انسانی موظّف است که از زندگی و نظام اجتماعی و بندها و پیوندهای خود ببرد و جامعه و نشان و رندگهای طبقاتی و نژادی و خانوادگی و همهی مرز و بندهای پوچ و زشتی را که زندگی بر انسان تحصیلکرده و بشریّت را قطعه قطعه کرده است، همه را بریزد و در یک برابری بیرنگ و آزاد، کفنپوش شود و وارد صحنهی پرشکوهی گردد که در آن هر فردی نقش ابراهیم و داستان پرحرکت و پرهیجان این مهاجر مجاهد تاریخ را بازی میکند، صحنهای که در آن هر کسی بازیگر نقش اوّل است و در چنان مراسم پرتکان و انقلابی، با تمام حرکات و حالات و اطوارش، خاطره عظیم ابراهیم و هاجر و اسماعیل را تجدید میکند و تجسّم میبخشد، حج نمایش برابری انسانها، وحدت ملّتها و طبقات، طواف عشق و توحید، سعی کار و جهاد، هجرت به سوی شناخت و بازگشت به سوی شعور و نیل به سرمنزل عشق و ایدهآل و جشنِ خون و قربانیِ اسماعیل خویش و بالاخره جشن پیروزی ابراهیمیِ هر فردی بر شیطانهای سگانهی تاریخ و جامعه و درون است. محور اصلی حج نقطهای است که قبلهی انسانهاست و نقطهی مرکزی طواف یعنی کانون همهی حرکات زندگی فرد و آن خانهی هاجر است، آرامگاه هاجر است. این است آن حجّی که بعد رفتیم و دیدیم که چه کردند و بعد نتیجهگیریش چه بود و چه کسانی رفتند! اکثریّت کسانی بودند که تمام عمرشان را به آزادی هر کار کردند. بدون قید و بند و بدون مسئولیّت، حالا که مرگ به آنها نهیب زده است، برای اینکه به نکیر و منکر در آخرین لحظههای زندگی یک باجی بدهند، آمدهاند آنجا، و برای همین هم در آخر عمر میروند که بعدش کاری نمانده باشد، بعد هم برمیگردند که بمیرند و آنجا بگویند این فریضه هم انجام شد! و یک قرضی بود که از گردنم انداختم! و نمیخواهم بگویم هر که به حج میرود چنین است. در افرادی اثر اخلاقی فردی دارد امّا وقتی حسین تنهاست و صهیونیسم بیخ گوش مکّه و فقر و استعمار در قلب اسلام آزاد و راحتاند، این ارزیابیها چه سود؟ هزار و صد سال پیش امام موسی بن جعفر به اینها میگوید : " ما اکثر الضّجیج و اقلّ الحجیج "! نتیجهی حج آن نبود که تو دیدی، پدر و مادرت و نسل مؤمنت رفتند، و وقتی برگشتند خواستی نتیجهگیری کنی و ببینی در اثر حج چه تغییری در راه آنها و کار آنها پیدا شده، بعد دیدی هیچ فرقی نکرده و با کسب تیتر و عنوان حاجی با دست بازتری دوباره تملّق و چاپلوسی، خیانت و کثافتکاری و بیقیدی و بیبند و باری را شروع کرده و بعد دیدی که تنها نتیجهگیریای که او کرده است و تو میتوانی ببینی این است که چمدانش را باز کردی، نتیجهگیریش فقط برای تو و خانوادهات بود که مقداری سوغاتی آورده بود و نتیجهی بهتر و بهرهی کافیتر برای سرمایهداران ژاپونی که از سنّت ابراهیم خلیل بتشکن کامروا شدند! میخواهم بگویم : آری، قرآنی که تو میگویی درست است امّا کدام قرآن؟ قرآن به عنوان شیء متبرّکی در دست جهل؟ قرآن به عنوان پرچمی بر سر نیزههای جنایت؟ یا قرآن به عنوان کتابی که قبایل وحشی پراکنده در صحرایی را که در کمتر از یک ربع قرن تعیین کنندهی سرنوشت جهان و کوبندهی قدرتها عالمگیر میسازد و در کمتر از یک ربع قرن فرهنگی نو و انقلابی در تمدّن بشر میآفریند؟ قرآن کتابی است که با نام " خدا " آغاز میشود و با نام " مردم " پایان مییابد! کتابی " آسمانی " است، امّا برخلاف آنچه مؤمنین امروزی میپندارند و بیایمانان امروز قیاس میکنند بیشتر توجّهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزّت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد! کتابی است که نام بیش از هفتاد سورهاش از مسایل انسانی گرفته شده است و بیش از سی سورهاش از پدیدههای مادّی و تنها دو سورهاش از عبادات و آن هم حج و نماز! کتابی است که حاملش یک امّی است، به تعبیر خود قرآن، نه کتاب میدانسته و نه ایمان میشناخته و نوشتن و خواندن نمیتوانسته و آنگاه به مرکّب سوگند میخورد و به قلم و به نوشته ، کتابی است که شمارهی آیات جهادش با آیات عبادتش قابل مقایسه نیست، کتابی است که نخستین پیامش خواندن است و افتخار خدایش به تعلیم! تعلیم انسان با " قلم "! آن هم در جامعهای بدوی و قبایلی کتاب و قلم و تعلیم و تربیت مطرح نیست! این کتاب را از آن روزی که به " حیلهی دشمن " و " جهل دوست " " لایش " را بستند، " لایهاش " مصرف پیدا کرد و وقتی " متنش " متروک شد، " جلدش " رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را که " خواندنی " نام دارد، دیگر نخواندهاند، برای تقدیس و تبرّک و اسبابکشی به کار رفت، از وقتی که امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر، در خواب گذاشتند و بالاخره، اینکه میبینی، اکنون در خدمت اموات قرارش دادهاند و نثار ارواح گذشتگانش میکنند و ندایش از قبرستانهای ما به گوش میرسد، از آن است که نمیدانی برادر و خواهر روشنفکر من! نمیدانی که چه کوششها کردند تا آن را از میان زندهها دور کنند و اثرش را از زندگی قطع کنند و ندایش را، هم در صحنههای " جهاد " خاموش کنند و هم در حوزههای " اجتهاد "! گفتند قرآن را از ریشهی " قرأ " میگیرید، از " قرَن " بگیرید که نتیجهاش اینکه کتاب خواندن نیست، کتاب به همراه داشتن و به خود چسباندن است، گفتند : اسراری را که فقط در نقطهی زیر " ب " در بسم الله نهفته است اگر کسی بخواهد تفسیر کند یک عمر کفاف نمیدهد! گفتند : این درست است امّا " بطن " دارد و هر بطن آن هفتاد بطن و همینطور! این درست است امّا این را طوری معنی کردند که یعنی نباید نزدیکش رفت، یعنی هر کس قرآن را گشود و خواند و در آن اندیشید و از آن چیزی فهمید محکوم میشود و هرچه از آن فهمیده مطرود و مشکوک اعلام میشود. گفتند : هرکس قرآن را با عقل خویش تفسیر کند، باید در نشیمنگاه آتشین فرود آید در حالی که سخن پیغمبر " من فسّر القرآن برأیه فلیتبوء مقعده من النّار " است یعنی هرکس با نظر خودش، رأی خودش، قرآن را تفسیر کند و میبینیم چطور هوشیارانه، " رأی " را " عقل " معنی کردند و چون خواندن و فهمیدن و عمل کردن به هر سخنی و کتابی جز با " عقل " امکان ندارد، مردم را از ترس اینکه مقعدشان نسوزد، از خواندن و فهمیدن و عمل کردن به قرآن ترساندند و بعد خودشان در حالی که " تفسیر به عقل " را تحریم کردند، برخلاف همین حدیث، قرآن را سراسر به " رأی خود " تحریف و توجیه و تأویل کردند و به صورت کتابی معرّفی کردند که همهاش در تعریف و تمجید یا فحش و بدگویی نسبت به چند نفر از اشخاص پیرامون پیغمبر است و آن هم چون از آنها میترسد، همهاش به گوشه و کنایه و غیرمستقیم است، به طوریکه خود آنها هم متوجّه نمیشدند! میبینی دوست روشنفکر من که چه کردند و چهها نکردند؟ کاری کردند که قرآن- که کتاب خواندن و اندیشیدن و فهمیدن و روشنشدن و راهیافتن و برخاستن و عمل کردن بود- شد یک شیء مقدّس متبرّک که مصرف واقعیش، در " هدایت پیروانش " و " نشان دادن راه حل و مسئولیّت انتخاب انسانی "، فقط " استخاره " است! وظیفهی پیروانش هم در برابر آن، تعظیم و تکریم و تجلیل و بوسیدن و بیوضو بدان دست نزدن و توی قاب گذاشتن و کنار آینه نهادن و در بند قنداق و سفرهی عقد و خانهی نو و روی سر مسافر و ... آری روشنفکر حقطلب که از جمود و انحطاط جامعهات رنج میبری و قرآن را این چنین که در دست این مؤمنین هست تلقّی میکنی! روشنفکر کسی است که مسایل را سطحی نمینگرد، قرآن را چگونه و کجا شناختهای؟ قرآنی که تو میشناسی و میبینی، آن شیء مقدّسی است که امروز در دست جهل و فریب ابزار استخاره و تیمّن و تبرّک شده است، آنچنان که دیروز نیز- بر نیزهی زور و ظلم ابزار تزویر شده بود، آنچنان که پیش از آن نیز، جمعآوریش برای قاتل ابوذر وجههی تقدّس دینی و تقرّب به مؤمنین شد! خواهــــر! بــــرادر! فلسفهی معاد در اسلام راستین فلسفهی نفی " معاش " نیست، وسیلهای است در دست روحانی و زورمند و زراندوز برای اغفال مردم از زندگی مادّی و از توجّه به جهان و جامعه نیست. " بهشت آخرت " در اسلام حقیقی، امید واهیای برای جبران " دوزخ دنیا " نیست، اساساً دعوت اسلام برای اندیشیدن به زندگی پس از مرگ، به سعادت و لذّت و برخورداری و رفاه انسان در دنیای دیگر به این معنی نیست که به این دنیا نیندیشیم و به زندگیِ پیش از مرگ اهّمیّت ندهیم و به قیمت ویرانی دنیا و محرومیّت و ذلّت در زندگی- آبادانی آخرت و برخورداری و رستگاری قیامت را کسب کنیم. درست برعکس بینش عامیانه و منحطّ مذهبی رایج، اسلام، معاش و معاد را، مادّیّت و معنویّت را و دنیا و آخرت را از هم جدا و با هم متضاد نمیداند، بلکه اساساً " دنیا را تنها جایگاه کار و تولید و تکامل و سازندگی و کسب ارزشهای مادّی و معنوی و سعادت اخروی " معرّفی میکند، اصل " الدّنیا مزرعه الآخره " رابطهی دنیا و آخرت را در جهانبینی اسلامی نشان میدهد. آخرت محصول طبیعی و منطقی دنیاست و درست برعکس بنش منحطّ مذهبیهای فعلی و انتقاد نابجای ضدّ مذهبیهای فعلی، با کار و تولید و آبادانی زندگیِ دنیا است که " محصول آخرت " به دست میآید، نه آنچنان که این دو قطبِ متضاد، هر دو میاندیشند به خرابی مزرعهی دنیا! حضرت رسول در یک جملهی کوتاه و قاطع و روشن این اصل را چنان بیان کرده است که آن را به عنوان مترقّیترین شعار سازنده و علمی و ضدّ خرافی باید طرح کرد : " من لا معاش له، لا معاد له " هر که زندگی مادّی ندارد، زندگی اخروی نیز ندارد! بنابراین کسانی که تحمّل فقر و ذلّت و اسارت و بیماری و عقبماندگی و ضعف و بدبختی خود را در زندگی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی که استبداد، استثمار و یا استعمار برایشان فراهم آوردهاند، عامل جبران و پاداش الهی و کسب ثروت و عزّت آخرت و رستگاری و عافیت و ورود به بهشت کردهاند و به تحمّل و شکیبایی بر سرنوشت شوم خویش واداشتهاند! قرآن به اینان و نیز به روشنفکران ضدّ مذهبی که هر دو این فریبکاری استحماری را به نام مذهب تلقّی کردهاند، پاسخ میدهد که : " من کان فی هذه اعمی، فهو فی الآخره اعمی و اضلّ سبیلاً " هر که در این جا، در زندگی این جهانی، در زمان و جامعهی خویش، نابینا و ناخودآگاه است، در آخرت نیز نابینا و ناآگاه است و گمراهتر! میخواهیم بگوییم : خواهر، برادر! دعا عامل عجز و ذلّت و نفی اصالتها و ارزشهای انسانی نیست، دعا وسیلهای برای به دست آوردن آنچه محال است ، نیست، " دعا " هرگز جانشین " وظیفه " نمیشود و مسئولیّتهای فرد یا جامعه را سلب نمیکند، دعا گریزگاهی برای فرار از تعهّداتی که هر کس در برابر زندگی، مردم، جامعه و سرنوشت خویش دارد، نیست، مادّهای که لکّهی زشتی و پستی و ننگ و خیانت را بشوید، نیست. آری، روشنفکر ما از همین نمونههای انحرافی معنی دعا را استنباط کرده و بدان حمله میکند و درست هم حمله میکند، امّا اینکه به عنوان دعای اسلام تلقّی میکند، درست نیست. میخواهم بگویم : خواهر! برادر! قضا و قدر، آنچنان که پدر و مادر تو قیافههای حرفهای مذهبی در محیط تو میفهمند و آنچنان که تو از آنان فهمیدهای، نه تنها قضا و قدر اسلامی نیست که اساساً ضدّ اسلامی است و نه تنها ضدّ قضا و قدر اسلامی بلکه ضدّ همهی احکام و قرآن و مسئولیّتها و وظایف و نفیکنندهی اصل نبوّت و وحی و دعوت دین است. اگر آنچنان است که هر چه پیش میآید و هرکس هرچه میکند و هرجور هست از پیش معیّن استو بر او تحمیل و ارادهی هیچکس در سرنوشتش دخیل نیست، پس پیامبران برای چه آمدهاند و هدایت خلق چه معنی دارد و بایستن و نبایستن یعنی چه؟ قرآن که برای یک محقّق ضدّ مذهبی هم- از نظر شناختِ حقیقتِ اصلیِ عقاید اسلامی سند معتبری است از " فرمایشات " مدّعیان رسمی علوم مذهبی که مغزشان انباشتهاند با فلسفه یا تصوّف و یا افسانههای اسرائیلی و غیراسرائیلی که در کتب مذهبیِ ما راه یافته- بسیار روشن و قاطع و همهکسفهم، خطاب به همه میگوید که قیامت چه روزی است و چیست؟ قیامت : " یوم ینظر المرء ما قدّمت یداه "! ( روزی است که فرد آنچه را که به دو دست خویش پیش فرستاده است، مینگرد. )! میخواهم بگویم : خواهرم، برادرم! در اسلام و به خصوص تشیّع، شیوهی خاصّی پیش گرفتهاند، مثلاً میدانیم که در مبانی اعتقادی شیعه، همچنان که عدل و امامت هست، توسّل و شفاعت و عبادت و تقوی و تزکیهی نفس و توبه و تقلید هم هست، این مبانی بیشتر جنبهی فردی و روحی و اخلاقی دارد و گذشته از آن، سادهتر میتوان تحریفشان کرد و مردم را به آن وسیله از مسایل حادّ زندگیِ اجتماعی و پرداختن به مسئولیّتهای جمعی و اندیشیدن به عوامل و علل بدبختی عمومی و تضادها و تبعیضها بازداشت و به نام تقیّه و تقلید ساکتشان کرد و به بهانهی عبادت و تزکیه به خود سربلندشان ساخت! امّا چنین نکردند. به جای آن که رسماً اصول خاصّهی تشیّع را تقیّه و تقلید اعلام کنند، همان عدالت و امامت را که بود، گذاشتند و به جای آن که در تاریخ شیعه تکّیه را از قیام حسین بردارند و بر روی صلح حسن بگذارند، همهی تاریخ را به روز عاشورا منحصر کردند و حتّی بیش از آنچه در گذشته بود، بر عدالت، امامت و کربلا تکّیه کردند، یعنی بر سه کانون آتشزا و روشنگر و سازندهی مسئولیّت اجتماعی و سیاسی و انقلابی! و تمام موفّقیّت بینظیرشان هم در همین حیلهی هوشیارانه و عمیقشان بود که همین سه کانون آتش را سرد کردند و سه چشمهی جوشندهی آگاهی و روشنایی و حیات و حرکت و جهاد را از سرچشمه آلودند، مسموم کردند و رنگ و طعم و بو و اثرش را چنان عوض کردند که نه تنها تودهی ناآگاه که روشنفکر مترقّی و آگاه هم که شیفتهی عدالت و رهبری و انقلاب علیه ظلم و استبداد و اشرافیّت است، مذهبی را که بر همین سه اصل استوار است، بازنمیشناسند و آن را عامل انحطاط و تخدیر و ذلّت میشمارند. خواهر و برادر و همگروه و همنسلِ روشنفکرم! چگونه بگویم؟ آن خدایی که من به او معتقدم، خدایی است که خانهی خودش را، مثل معابد دیگر، وسیلهی چاپیدنِ انسانها نمیکند که با قربانی، با نذر و با باجدادن به نمایندگانش، او را راضی کنیم! آن خدا، خدایی است که مردم را " عیال خودش " میخواند و خانوادهاش. آن خدا، خدایی است که خانهی خودش را خانهی مردم میخواند . خدایی است که پیامبر بزرگش، که پیامبر شمشیر است، و به قول ردنسن، " پیامبر مسلّح " است؛ او به عنوان حمله این وصف را میآورد، و من به عنوان افتخار! البتّه پیامبر مسحیّتِ کاتولیک رومی نیست که دو تا آجان بیایند و منجیِ قومِ اسیر را مثل یک اسیر بگیردند و ببرندش بالای دار و پیامش هم این باشد که ای ملّت اسیر استعمار رومی! کار قیصر را به قیصر واگذار کنید و کار خدا را به خدا! اگر آنها به یک طرفِ صورتتان کشیده زدند رسالت شما این است که طرف دیگرِ صورتتان را تقدیم ظالم کنید! ( منظور پیغمبری که الآن مسیحیت تبلیغ می کنند .) امّا پیامبر ما پیامبر شمشیر است در برابر جنایت و خیانت، و دیدم شمشیری که با آن بینیِ قریظه را دستهدسته ذبح میکند و توی چاه ریخت، آن شمشیر که دیگر غلاف شد، ما را دستهدسته ذبح میکنند و تویِ چاه میریزند! این پیغمبرِ مذهبِ من، پیغمبر قدرت و پیغمبر عزّت است. ویل دورانت میگوید : " هیچ پیغمبری به اندازهی محمّد، پیروانش را به نیرومندی ترغیب نکرد و هیچ پیغمبری به اندازهی او در این راه توفیق نیافت. ". و علی، جانشینش، همچنین! و همهی پیشوایان این مذهب در کار مبارزه با ظلم و جوری که به نام خدا و به نام قرآن، در جهان ایجاد کرده بودند، نابود شدند. پیش از مردم کافر و غیرمسلمان، اینها که خانوادهی پیغبر بودند، قربانی شدند! چگونه بگویم؟ کدام وسیله را من و امثال من داریم که به طبقهی خود این پیامها را تبلیغ کنم. خانمها، آقایان، من امروز میبینم که این گروهی که من از لحاظ طبقاتی به آنها وابستهام و از لحاظ فکری و اعتقادی به آنها مخالف، روزنامه دارند، مجلّه دارند، مترجمین گوناگون و مختلف دارند، نویسندگان خوب دارند، تآتر دارند، در پشت ویترینها میبینم که هر روز، چندین نمایشنامه، و مصاحبه، و ترجمه و کتاب نثر و دیوان شعر و داستان و رمان و صدها وسیلهی دیگر برای تبلیغ در اختیار دارند، که با زیباییِ نثر، و زیباییِ ظاهر در دسترس همهی روشنفکران و تحصیلکردهها، دختر و پسر تو، برادر و خواهر من، به سادگی و ارزانی گذاشته میشوند، آنها همهچیز دارند! امّا، از این طرف، مؤمنان راحت و بیدرد، که از نظر آنها چیزی نشده که بترسند و بجنبند، صدها و هزارها منبر دارند، محراب دارند، مسجد دارند، تکّیه دارند و وسیلهی انجام همهی مراسم دینیِشان را دارند! در این وسط، گروهی که مثل من فکر میکنند، بیوسیله و بیپناه، و بیپایگاه، آواره ماندهاند! اگر با زحمت و رنج و هزار مشکل و تصادف، کتابی منتشر کنند، آن گروه حمله میکنند که : مثلاً چرا در جلوی نام پیغمبر اسلام به اندازهی کافی صلوات ننوشته تا حدّش بزنیم! پس مذهبی و نیرویِ مذهبیِ بازاریِ وفادار به " کهنهسنّت "ها را میبینیم که همهی امکانات موروثی و سنّتی برای انجام اعمال و مراسم و بیان افکارش و تلقیناتش هست، آن ضدّمذهبیِ طرفدار " نئومکتبها " هم، همهی اندیشهها و قلمها و بیانها نو را در اختیار دارد. در این وسط، کسانی که مثل من گرفتار شدهاند، از آنها برای جوعشان نان میپزند و یا فریاد میزنند و خفقان ندارند، و نعره و نالهشان به گوش نمیرسد، " تنها " هستند، هیچ وسیلهای ندارند، برای این طبقه، در این جامعه یک سقف نیست، که اگر باشد، باید لگدمال شود! یک زبان و یک قلم نباید وجود داشته باشد، که اگر باشد، باید بریده و شکسته شود! اگر شما به عنوان مسلمان، به عنوان شیعه، به عنوان شخص مسئول و مؤمنی که به ایمانش عمل میکند، و به عنوان کسی که میدانید خدا به آن شکلی که دیگران فهمیدهاند، نیست، و حج به معنایی که آنها مسخره میکنند، هومی میکنند و نقد میکنند، نیست، و اگر معتقدید که علی، آن بت و آن قهرمان ملّی که ما میپرستیم و نمیشناسیم، نیست، بلکه مظهر نجات و حیات و بیداری و حرکت و مسئولیّتبخشیدن به انسان است، اگر معتقدید که تشیّع ساختهی ملّت ایران برای از بین بردن اسلام نیست، بلکه حقیقت راستین خود اسلام است، و اگر معتقدید، تشیّع راستین- به آن معنی که دیروز میفهمیدند- امروز میتواند نسلِ فراریِ از دین، و فراریِ از مذهب را، بر اساس خواستها و شعارهایی که دارد، پاسخ بگوید، و اگر معتقدید که این مراسم دینی و مذهبی و اعتقادی که در این مملکت انجام میشود، نمیتواند نیاز زمان و عصر را برآورده کند، نمیگویم جانِ خودتان را در این را از دست بدهید، و فداکاری کنید، و از زندگیتان دست بکشید( آنها کسانی هستند استثنایی که احتیاج به این پیامها ندارند. )، میگویم لااقل در این تهران سه میلیونی، و این مملکت سی میلیونی، که به نام علی و به نام تشیّع، و به نام حقیقت راستین، و به نام اسلام، و به نامِ مذهب نامیده میشود- و همهی اینها را دارد از زمان و از زبان نسل امروز و فردای ما دور میشود- برای این نسلی که از آن سخن گفتم، کاری کنید! این نسل دارد از دست میرود، این نسل در میانهی دو پایگاه تجدّد و تقدّم، دو قطب مجهّز و شکلگرفتهی سنّت و بدعت، امّلیسم و فکلیسم، مقلّدین گذشته و مقلّدین حال، کهنهپرست و غربپرست، متعصّب مذهبی و متعصّب ضدّمذهبی ... تنها ماندهاند و بیپایگاه و بیپناه. این نسل نه در قالبهای قدیم موروثی مانده است و نه در قالبهای جدید تحصیلی و وارداتی شکل گرفته و آرامیافته؛ در حال انتخاب یک ایمان است، نیازمند و تشنه است، آزاد است امّا آواره، از مذهب- آنچنان که هست و بر او عرضه میشود، گریزان است ، ایدئولوژیهای غربی را، مدهای فکری رال و تیپهای اخلاقی و اجتماعی و زندگیِ مدرن را و استعمار فرهنگیِ جدید را نپذیرفته و در جستجوی مکتبی است که به او انسانبودن و به جامعهاش آزادی و آگاهی و عزّت و به او ایمانی روشنگر و سلاحی اعتقادی در مبارزه با جهل و ذلّت و اسارت و عقبماندگی و تضادّ طبقاتی ببخشد. اگر میدانید که اسلام راستین میتواند به او پاسخ این نیازها را بدهد، اگر معتقدید که تشیّع راستینِ علوی به او چنین سلاحی را میبخشد ، برای اسلام و برای تشیّع کاری بکنید. برای او یک پایگاه آموزش، یک تکّیهگاه تبلیغ، یک جریان فکری نیرومند و نو و اثربخش و متناسب به زمان او و نیاز او و زبان او خلق کنید. این خوراکهای قدیمی، این کتابهای مذهبی و این شکل تبلیغ مذهب، او را به ایمان شما نمیکشاند، در برابر صدها ایدئولوژی و مکتب فلسفی و ا جتماعی و علمی امروز که از تمدّن جید بر او هجوم آوردهاند، نمیتواند بایستد. آنچه هست تنها نسل قدیم وفادار به مذهب و سنّت را اشباع میکند، برای این نسل کاری بکنید، برای او خوراک فکری تازه فراهم کنید، برای حرفزدنِ با او، برای شناساندن اسلام و تشیّع و فرهنگ و تاریخ و ایمان و توحید و قرآن و محمّد و علی و فاطمه و کربلا و امام و عدالت و امامت و جهاد و اجتهاد ... زبان تازهای بیافرینید، دست به خلق یک رنسانس اسلامی، یک نهضت انقلابیِ فکری، یک جوشش نیرومندِ شیعی بزنید، بودجههای مذهبی را، خدمتهای دینی را، فعّالیّتهای اسلامی را به طرح اسلام راستین در این عصر و برای این نسل صرف کنید، وگرنه این نسل از دست میرود، این فرصت از میان میرود، این ایمان و این مذهب به فردا نمیرسد، هنوز که میتوان و هنوز که میتوانید، کاری بکنید. والسّلام.
( جمعه – 21 / 8 / 1350 )