بسم الله الرّحمن الرّحیم پدر، مادر، ما متهمیم دیشب، من به عنوان آخرین جلسه­ای که سخنرانی می­کنم- چون خودم دوست دارم که سخنرانی نکنم و فقط درس بدهم- به نتیجه­گیری مباحثی که در این چند شب یا در این چند ماه اخیر در اینجا مطرح کردم، پرداختم، ولی اظهار لطف­های بیش از حد و ارزش من، از طرف شما، مرا مجبور کرد که، به عنوان یک وظیفه، باز امشب بیایم. موضوع سخنرانی امشب من :"علی، یک روح در چند بعد" بود، ولی همین شب­ها، در ضمن سخنرانی­های پیش از این، و همچنین سال گذشته در یک سخنرانی به نام : "علی حقیقتی برگونه­ی اساطیر"، بیش و کم در این باره صحبت کردم، امّا امشب می­خواهم به یک مسأله­ی حیاتی و فوری بپردازم، برای اینکه احتمال می­دهم که همیشه فرصتی برای اینکه با شما صحبت کنم و این مسأله را طرح کنم، پیش نیاید : ّ    یک مسأله­ی اساسی امروز مطرح است و آن این است که ما، "به عنوان طرفداری از مذهب" و همچنین ما به عنوان اعتقاد به "تشیّع"، در زمان خودمان و در برابر نسل تحصیل­کرده­ی جدیدمان متهمیم. ّ   ّ  خوشبختانه، از میان معتقدین به دین و مذهب در جامعه­ی ما، اکثریّت این شانس را دارند که در یک محدوده­ی بسیار بسته­ای زندگی کنند و در آن محدوده­ای که از محل خودشان و از یک گروه اجتماعی خاصّ پیرامونشان تجاوز نمی­کند، از خبرها و حوادث و جریاناتی که در بیرون می­گذرد دیگر اطلاع ندارند، و اینها وجدانشان آرام است، مسئولیّت­هایشان سبک است و تمام دنیا و جامعه برایشان روبراه است و اساساً برای کسی که چنین محیطی و جامعه­ای و طرز تفکری دارد هیچ کاری و هیچ ناهنجاری­ای پیش نیامده که او احساس مسئولیّت بکند، او مشغول کار دینش است، اطرافیانش- در آن محیطی که زندگی می­کند- همه متدیّن هستند، مراسم مذهبی هم اجرا می­شود، نماز و دعا هم که می­خوانند، روزه و روضه هم که می­گیرند، همه­ی مردم- به معنای کسانی که آن دوروبر هستند- در مراسم دینی شرکت می­کنند، همه­ی خانواده­ها، از زن و مرد و پسر و دختر، معتقدند به " آقا "، و با اصول دینشان و با رسوم و سنّت­های مذهبیشان یقیین دارند، و به آنچه  هم که وظیفه­ی مذهبیشان می­دانند و عمل می­کنند، بنابراین، هیچ حادثه­ی بزرگ و خطر خطیری پیش نیامده که باید یک کار حتمی و فوری و سنگین و تازه کرد،  چیزی عوض نشده که او باید خودش را عوض بکند و راهش را و سخنش را و طرز فکرش را، دین در حال حاظر در حال از دست رفتن نیست که او باید از خطر نگهداریش کند. بنابراین، او خوشبختانه در یک آرامش مذهبی و یک مسئولیّت انجام شده و یک را کوفته و یک زندگی و زمان آرام به سر می­­برد و در یک " فضای بی باد و طوفان و دربسته و امن و خصوصی تنفس می­کند و رنجی نمی­برد و دلهره­ای ندارد".   ّ   ّ  امّا اشخاصی مثل من، در یک جریان دیگری هستند، وابسته به یک طبقه­ی دیگری هستند و از نسل دیگری و از عصر دیگری و در تماس با فرهنگ دیگری و آشنا با افکار و اندیشه­های دیگری، متأثر از نهضت­ها و مکتب­ها و جریان­های فکری و اجتماعی و سیاسی و دیگری و بالاخره، دنیای دیگری. ّ   ّ   ّ  خیلی از اشخاص معتقد و یا به ظاهر معتقد به دین سنتی موروثی موجود، ایراد می­گیرند و بسیاری از بیان­­های و برد اشتهای امثال من،  نه تنها به تلقی­ها و تحلیل­هایی که امثال من درباره­­ی مذهب داریم، حتی چیزهای کوچک را هم بر ما نمی­بخشند، مثل آنکه چرا کراوات می­زنی؟ چرا ریشت را می­تراشی؟ چرا در سخنت به اندازه­ی کافی صلوات نفرستاده­ای؟ در کتابت هر جا اسم علی آمده،" علیه السّلام و الصّلاۃ "؟ و هر جا اسم پیغمبر برده شده " صلوات الله علیه و آله و سلم " نگذاشته­ای؟ و حتی چرا پشت تریبون رفتی؟ و حتی چرا در پشت تریبون و در وسط سخنرانی آب خوردی؟ چرا؟ این­هاست بزرگترین خطرات و دهشتناک­ترین خطاها و انحراف­ها و ناهنجاری­ها و سقوط­های غیر قابل تحمّل که در محیط اجتماعی و دنیای فکری و معنوی معتقدات مذهبی آن­ها رخ داده و آشفته­ها کرده است! این ایرادها و دلهره­های اساسی آن­هاست، همین­ها را درکتاب نوشته­اند و پیداست که نویسنده­ها و فضلاشان هم هستند! و همین خطرات اگر رفع شود، آن­ها دیگر در یک آرامش مذهبی و وجدانی و فکری و اجتماعی بی­دغدغه و خاطرجمعی زندگی می­کنند و خیالشان هم از جهت حفظ دین آسوده می­شود و هم از جهت حفظ " مرید "،  ولی به هر حال حق دارند. در محله­ی این­ها اسلام هست و تشیّع و ولایت درست است، و مسجد و محراب و تکیه و روضه و خمس و زکات و حج و زیارت روبراه است و همه­ی شعائر برگزار! امّا کسانی که در جوّ دیگری و نسل دیگری پرورده شده­اند، و مثل من فکر می­کنند، اینجا دچار یک تناقض، یک بلاتکلیفی، و یک رنج بزرگ هستند، نمی­توانند آرام بمانند، در گروه اجتماعی­ای که من به آن وابسته هستم- یعنی جوان­ها و تحصیل­کرده­هایی که در ایران یا اروپا تحصیل کرده­اند و کسانی که امروز با فرهنگ جهان آشنا هستند- آن عدّه که از طریق ترجمه یا از طریق خود متن­های اروپائی یا غیراروپائی، مکتب­های جدید و ایدئولوژی­های جدید و آثار ادبی و هنری امروز و افکار و عقاید فلسفی و اجتماعی جهان را می­شناسند و در عین حال، در برابر همه­ی این­ها می­خواهند مقاومت کنند و به مبانی مذهبی خودشان و ایمان نخستین خودشان وفادار بمانند، دچار یک مسئولیّت بزرگ، یک رنج بزرگ هستند. ما متّهمیم خواهش می­کنم اگر در سخن تند من، در انتقادهای زننده و تیز و صریح من، تلخی­ای وجود دارد، این تلخی را بر من ببخشید، اگر معتقدید و می­بینید که در آن حقیقتی هست. برخلاف محیط­های بسته­ی سنتی موروثی مذهبی- که اگر کسی به اصول اعتقادی دینی معتقد باشد و دیندار باشد، از اسلام یا تشیّع و حتی از خدا و اساساٌ از مذهب سخن بگوید، مورد توجه عموم قرار میگیرد، استقبال عموم مورد توجهش می­شود، دستش را می­بوسند، زندگیش را تأمین می­کنند، حرمت و احترامش را دارند و بعد، به عنوان یک شخصیّت بزرگ و چهره­ای نورانی و عالم روحانی تلقّی می­شود و حیثیّت و همچنین ثروت، هر دو از طریق دین و به نام دین کسب می­کند- در محیطی که من و امثال من هستم. برعکس است، اعتقاد به مذهب یک اتهام بزرگ است. در این محیط، اگر یک استاد، یک دانشجوی، یک مترجم امروزی، یک نویسنده یا هنرمند اگر گرایش مذهبی داشته باشد، به عنوان یک نقطه­ی ضعف- هم ضعف اجتماعی هم ضعف علمی و فکری تلقّی می­شود. در محیطی ما هستیم که درست برخلاف آن محیط سنّتی و موروثی مذهب، که اگر کسی دعا و نمازش را بخواند و بعد اضافی یک نماز نافله هم بخواند، یک حیثیّت اضافی هم از مردم می­گیرد، هم زندگی مادّیش و هم زندگی معنویش تأمین می­شود، در این محیط اگر کسی نشان بدهد که در عین حال که مرد علم امروز است، خوب تحصیل کرده است، مکتب­های امروز را بشناسد، با بینش و فرهنگ این عصر آشناست، امّا اعتقادات دینی، اسلامی و یا شیعی هم دارد، همه­ی آن امتیازات فکری و شخصیّت علمی را از دست می­دهد، و اگر نتوانند قدرت علمیش را انکار بکنند، شخصیّت اخلاقی و اجتماعیش را انکار می­کنند، متّهمش می­کنند که او علم را در خدمت مذهب قرار داده و به نفع این و آن، این قطب یا آن قطب، به ضرر مردم و به ضرر زمان و برای انحطاط و توقّف توده! تیپّی که از اروپا می­آید، اگر جامعه شناس است، اگر روان­شناس است، اگر فیلسوف است، اگر مترجم است، می­داند چه باید بکند تا شخصیّت علمیش به عنوان یک روشنفکر متجدّد مترقّی انقلابی محفوظ بماند، و گروه روشنفکران متجدّد خودشان را مسئول بدانند، در دفاع از ارزش­های علمی و شخصیّت اجتماعی او. می­داند اگر یک ترجمه از یک مصاحبه­ی ژان پل سارتر بکند و یا از برشت و امثال این ملاک­های روشنفکری عصر ما، برای همیشه به عنوان  یک چهره­ی جهانی و روشنفکر مترقّی در جامعه به ثبت می­رسد، امّا اگر همین فرد بیاید و یک اثری به نام دین منتشر بکند، این  تازه اوّل بدبختی اوست، در جناح مذهبی و موروثی اصولا کتابش را- به عنوان یک کتاب مذهبی- نمی­توانند بشناسند و- به عنوان کسی که از مذهب سخن می­گوید- تلقّیش نمی­کنند. کتابش نخوانده، سخن نشنیده، خودش نشناخته، مورد اتّهام و تکفیر و تفسیق قرار می­گیرد، اینکه از این جهت. در میان روشنفکران مترقّی متجدّدی هم که در هوای غرب و در فضای شعارها و مکتب­های حاکم بر اندیشه­های امروز تنفّس می­کند، به عنوان یک " فرد استثنایی که هنوز پیوندهای کهنگی و ارتجاع در او وجود دارد " کوبیده می­شود- و به قول یکی از همین نوع روشنفکران که در روزنامه­ی شرکت سهامی آیندگان، مرا وصف کرده بود- کسی تلقّی می­شود که : در عین حال که عالم هم هست، رسوب مذهبی در مغزش باقی مانده و تفکّر علمی او را فلج کرده است، و تربیت اوّلیّه­اش او را در همان انحطاط دینی کهنه نگه داشته است. چرا اینجوری است؟ چرا؟ من امشب آمده­ام، مثل همیشه، تا به شما در این آخرین شب، نه به عنوان بک سخنرانی مذهبی با حتّی یک کنفرانس علمی و اخلاقی، نه به نام یک استاد یا نویسنده، دانشمند اسلام­شناس، جامعه شناس، یک واعظ، یک روحانی، یک رهبر و راهنما- که هرگز مدّعی هیچ­کدام نبوده و نیستم- بلکه آمده­ام، برعکس، به نمایندگی طبقه­ی خودم و از گروه خودم- همان طبقه و گروهی که مرا متّهم می­کند به کهنگی و کهنه­پرستی و محافظه­کاری و مذهبی بودن- حرف بزنم، از همان طبقه دفاع  کنم، و در این مجلس مذهبی و در برابر شما مردم مذهبی و معتقد، از زبان آن­ها دادخواهی کنم، اعتراض کنم، متّهمتان سازم : من به آن­ها وابسته هستم، من همه­ی عمرم را دانشجو بوده­ام و معلّم، و اگر مترجم با نویسنده با سخنوری بوده­ام، در این جو و در این محیط بوده­ام، و در این فرهنگ پرورش پیدا کرده­ام، و به این­ها منسوبم و سخن آن­ها  را می­فهمم و روحیّه­شان را می­شناسم. به سخنم آن چنان که قرآن می­گوید، گوش کنید- : " فبشّر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه " مژده ده بندگانی را که به حرف گوش می­کنند و بعد هرچه را درست­تر و حسابی­تر یافتند تأیید می­کنند و دنبالش را می­گیرند " اولئک الذین هدیهم الله و اولئک هم اولوالباب "(قرآن سوره­ی زمر، آیات 17-18) این­ها آدم­هایی که خدا به راهشان آورده و اینهایند که شعور دارند. من آمده­ام به نمایندگی این طبقه­ی تحصیل­کرده­ی بی­دین که به شما بگویم­­- نه تنها بی دین و بیگانه با دین شما، بلکه بیزار از دین و عقده­دار نسبت به مذهب، و فراری،  که به هر مکتبی، به هر شعاری و به هر فلسفه دیگری متوسّل می­شود و پناه می­برد، از ترس مذهب شما- به نمایندگی از این­ها، به شما که مسئول مذهب و ایمان خودتان و زمان خودتان، و خانواده­ی خودتان، جامعه­ی خودتان هستید بگویم : برای چه طبقه­ی من و شما با او بیگانه هستید و نمی­توانید به هم بک کلمه سخن بگوییم؟ به مادرها بگویم که برای چه دختر شما نمی­تواند با شما حرف بزند، و شما هم نمی­توانید که با دخترتان حرف بزنید، با دو زبان سخن می­گویید و در دو فضا تنفّس می­کنید؟ نه او برای شما یک مستمع خوب و رامی است و نه شما برای او یک نصیحت­گوی منطقی و جالب. و به پدرها بگویم که فرزند شما نه به عنوان یک فساد اخلاقی، بلکه با دلایل و علل فکری و اعتقادی، از شما فرار کرده و با شما بیگانه شده است. و همچنین بر سرشما به عنوان معتقدان امروز به اسلام و تشیّع، و به عنوان کسانی که در عصر لامذهبی و بی­ایمانی در جهان، ایمانتان را نگه داشته اید و مدّعی حفظ اعتقاد و عمل به دینتان هستید، بنابراین مسئولیّت شیعه­بودن و مسلمان­بودن و دیندار بودن دارید. آری، من آمده­ام از این آتش که بر اندیشه و ایمانتان افتاده خبر بدهم، بگویم که  اساسا این دین شما و ایمان شما و مذهب شما چرا متلزل شده و چرا نگهداریش برای شما مشکل شده است؟ و چرا هر لحظه و هر نسل تنهاتر می­مانید و ضعیفتر؟ و در برابر هجوم اندیشه­ و ورح این قرن، عقب­نشینی می­کنید و خودتان را عاجزتر احساس می­کنید، و جز توسّل به دعا برای اصلاح این نسل و این عصر هیچ راهی به ذهنتان نمیرسد؟ ما متّهمیم! من در هر روزی اگر ده تا نامه دریافت می­کنم، و اگر بیست تا سی انتقاد می­شنوم، از این سی تا، پنج تای آن از طرف مؤمنینی است که به من اعتراض کرده­اند که مثلا : " چرا در آنجا که گفتی پیغمبر به مسجد آمده بود، گفتی پیغمبر خوشحال بود از اینکه دیده مسلمین وحدت و اتّحادشان را در غیاب او هم حفظ کرده بودند "! در جای دیگر درباره­ی مهر نماز اینجوری گفتی، در جای دیگر راجع به کتاب مفتاح آنجوری گفتی، پنج تای از آن­ها از این قبیل انتقادات است. امّا بیست­و­پنج تای دیگرش این انتقاد است که " تو با تکّیه بر مذهب، به علم روشنفکران خیانت می­کنی " و من به این­ها اهّمیّت می­دهم، برای اینکه از این­هایم، برای اینکه در برابر این طبقه مسئولم، برای اینکه این طبقه، فکر و فرهنگ و عقیده­ی این جامعه را و خود جامعه را اکنون و فردا می­سازند، برای اینکه نویسنده و متفکّر و ادیب و طبیب و مهندس این­هایند، من با آن­هایی که هنوز به نام دین زندگی می­کنند، قدرت دارند، و نفوذ دارند و رسمیّت دارند، پیوند طبقه­ای و اجتماعی ندارم، دلهره­­ای ندارم از اینکه با من مخالفند یا مخالف نیستند، چیزی ندارم که آن­ها از من بگیرند، چیزی نمی­خواهم که علاقه و تأیید آن­ها باعث شود که آن را به من بدهند، نه از راه دین نان می­خورم ، نه منبر دارم، نه محراب دارم، نه لباس روحانی و نه عنوان و منصب دینی دارم، نه موقعیّت مذهبی دارم . من به عنوان کسی که مسئول گروه خودش و جناح خودش و طبقه­ی خودش است، به این عنوان در این جامعه حرف می­زنم و اگر پیش شما می­آیم و به مجلس شما می­آیم و به مذهب شما و به معتقدات شما و مراسم شما هم کار دارم، به نمایندگی از آن­هاست، آمده­ام که بگویم. همه چیز از دست رفته است، و همه چیز از دست می­رود، به چه چیز مشغولید؟ آری، بیست و پنج تا از این سؤالات و انتقادات علیه من از این قبیل است که : " تو به عنوان یک تحصیل­کرده­ی امروز، به عنوان یک روشنفکر، به عنوان یک نویسنده­ی متعلّق به این نسل، چرا همه­ی قدرت قلم و وقتت و فکرت را و حتّی سوادت را وقف دفاع و تفسیر و توجیه مذهب می­کنی، در این نسل و در این عصر؟ و این خیانت به این نسل است و خیانت به این عصر ... ؟ " یکی از دانشجویان سابقم که از روشنفکران نویسنده و هنرمند امروز است به دوستش که با من هم­آشنا است، نوشته بود : " حیف از شریعتی که افکارش مذهبی است، اگر نه، بت روشنفکران می­شد." ! این اتّهام من است در برابر گروه خودم، در جوّ خودم و طبقه­ی خودم، و به این اتّهام است که من جدّی فکر می­کنم و می­اندیشم، نه به اتّهام آن­­ها، آن­ها به من کاری ندارند و من هم به آن­ها، من آمده­ام اتّهامات گروهی را که پسر شماو دختر شما و نسل شما است به خود شما- به عنوان نماینده­ی آن­ها- به شما بگویم، و این نمایندگی را از من بپذیرید، برای اینکه من نه با آن­ها هم­فکر هستم که به نفع آن­ها و طبق عقاید آن­ها صحبت کنم، و نه هم در گروه شما و در این طبقه­ی شما وابستگی دارم تا به مصلحت شما و اوضاع شما و احوال این­جال صحبت بکنم. و می­بینید که زرنگی من این­جوری است که زبانی را و راهی را انتخاب کرده­ام که هم آن طبقه­ی رسمی روشنفکر و هم این طبقه­ی رسمی مذهبی، هر دو برمی­آشوبند و مرا باطل می­شمارند، و از همین­جا فهمیدم که شاید واقعاً بر حقّم و راست می­گویم، چه، امروز هم هر کس بخواهد به راستی از علی و پیروی کند، تنها می­ماند، هم دشمنان دین با او می­جنگند و هم متعصّبان و مقدّسان دین، و به نام حمایت از دین شمشر به رویش می­کشند، چنانکه کردند و دیدید و در تاریخ می­خوانید. پارسال رفتم به یک کنگره­ی بین­المللی اسلامی در مکّه سخنرانی کنم، متن سخنرانی را دادم، رد کردند و گفتند که این " شیعه­ی غالی " است، شیعه­ی غالی یعنی شیعه­ی افراطی، شیعه­ای که حتی ما شیعه ها اونارو قبول نداریم، و در اونجا بود که من خدا را شکر کردم که مرا به راهی رانده­اند که : " در ایران متّهم به تسنّن هستم و در عربستان متّهم به تشیّع " ! و به هر حال، اگر راه من درست هم نباشد، لااقل به حقیقت نزدیک­تر است از راه کسانی که عادت دارند هم از توبره بخورند و هم از آخور، راهی است که می­دانم اگر تا آخر عمر تلاش کنم و زندگیم را فدایش کنم، نه به عنوان " بت روشنفکران " در آن جناح چیزی می­شوم و چیزی به دست می­آورم و نه به عنوان یک چهره­ی مقدّس مذهبی در این­­­جا. هر دو را از دست می­دهم و امیدوارم در این از­دست­دادن­ها چیزی به دست بیاورم، چیزی که می­خواهم. گفتم : ما متّهمیم، متّهم،  از طرف نسلی که از دین بری شده است یا به سرعت دارد بری می­شود، و این یک واقعیّتی است که هر کس، هر چه هم از دنیا بی­خبر باشد، درون خانه­ی خودش، کنار تلویزیون و کنار کرسی و بخاریش، و در گوشه­ی محرم زندگی خودش حس کرده، هر کسی از شما و در هر سطحی، ( شما به عنوان کلّی یک گروه، نه افرادی که در این­جا حضور دارند، چون اکثریّت کسانی که در این­جا هستند با من همدردند . هر کس از شما که پسرش را به مدرسه فرستاده، دخترش را که به مدرسه فرستاده، نسل بعد از خودش که با او تماسّ خانوادگی یا خویشاوندی دارد، می­بیند و می­فهمد که هر روز از او فاصله می­گیرد، دیگر با هم تفاوت ندارند، و هر روز این پدر و مادر مذهبی بازیچه­ و مسخره­ی بچّه­روشنفکر می­شود. این مسلّم است.   خانم­ها، آقایان! همین دختر و پسر شما که متّهمش می­کنید به فساد و لاابالیگری و انحراف فکری، یعنی به اندازه­ی شما حقیقت را نمی­تواند بفهمد؟ او اگزیستانسیالیسم سالت را مطلاعه می­کند، در دانشگاه، توی کتابخانه، توی کنفرانس، به زبان خارجی، به زبان فارسی، کانت و کارت و هگل را شناخته، شما، در برابر، " طوفان­البکاء " و " محرق­الفؤاد " را می­خواهید به او بدهید؟ چه کتابی دارید به او بدهید که او را جلب کند و دین را با زبان و منطق و نیاز او و عصر او به او بشناساند؟ او سخن شما را که برایش قانع­کننده نیست، گوش نمی­دهد و شما را متّهم می­کند که : ای پدر، ای مادر من! دین تو، مذهب تو و همه­ی اعمالی که به نام دین و مذهب انجام می­دهی و همه­ی عقائدی که به نام دین و مذهب داری، همه­اش بیهوده و زیان­آور است! شما را متّهم می­کند که : به دین معتقدی و دین تو عبارت است از یک نیروئی که تو را از دنیا و از پیش از مرگ غافل می­­کند و همه­ی دلهره و وسواس و ترس امروز، روشنفکر امروز، تحصیل­­کرده­ی امروز، به  به " پیش از مرگ " کار دارم، و دین تو هیچ سخنی درباره­ی پیش از مرگ به من نگفته، به تو هم نگفته، تو هم نمی­دانی، تو می­گویی : این عقاید و اعمال دینی من به این درد می­خورد که جواب نکیر و منکر را بدهم، وقتی سرم را در گور، بر خشت و خاک لحد گذاشتم، در آن­جا فوایدش روشن می­شود، اثرش آشکار می­شود، و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کرده­ام در آن­جا به دستم می­رسد، می­گویم راست است. امّا برای پیش از مرگ- که ما در ذلّت و فقر و نیازمندی جان می­دهیم- دین تو چه دارد؟ هیچ چیز! تو در آتش می­سوزی و مردم تو و هم­نژادهای تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی می­سوزند و تو احساس گرما هم نمی­کنی! و بعد شب­ها و روزها تمام گریه و اضطراب تو از تصوّر زبانه­ی آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است! و من به این آتشی که اکنون بر بشریّت نازل شده و من و تو و او و همه در آن می­سوزیم، کار دارم و در جستجوی آدم که چه عاملی و چه آبی این زبانه­ها را اطفا می­کند؟ پدر، مادر! من در خلوت خالص تو بودم، دیدم که با همه­ی وجود و ایمانت و اخلاصت دعا می­کنی، خدا و پیغمبر و کتاب و ائمّه و همه­ی مقدّساتت را می­خوانی و می­خواهی که : " خدایا! من را نجات بده، خدایا به من تن سالم بده، به زندگی من عافیّت بده، قرض من را ادا کن، مریض من را شفا بده، مسافرین را از سفرش به سلامت به من برگردان، ارواح گذشتگان مرا ببخش، و در سرازیری من به قبر، به داد من برس، من را از آتش خشم و عذاب رها کن، من را در بهشت با شخصیّت­های بزرگ مقدّست محشور بگردان...". آخر این دین تو چه جوراست؟که تربیت یافته­ی آن نه تنها از بشریّت صحبت نمی­کند، از جامعه و از زندگی انسان­ها صحبت نمی­کند، بلکه از فرزندش صحبت نمی­کند، همه­اش " من " است. در این­­جا هم " من "، در آن­جا هم " من " ! این دین فقط تو را باید نجات دهد، من دنبال دینی و ایمانی می­گردم که بشریّت را نجات بدهد و حتّی خود من هم فدایش بشوم. دینی که برای نجات جامعه بکوشد و " من " را قربانی " ما " نکند. بابا، مامان، من با تو خیلی فرق دارم، خدایی که تو و کسانی که مثل تو می­باشند و می­سازند، خدایی است که مسئولیّت­های تو را، اراده­ی تو را و همه­ی وظایف انسانی تو را در این دنیا و در جامعه­ و در برابر مردم تکفّل می­کند و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا، خودت را از عواقب هر جرمی و جنایتی معاف می­بینی! درست مثل زندگی اجتماعیت است که هر وقت کارت گیر می­کند، حقّه­بازی می­کنی، یک قانون مالیاتی وضع می­شود، یک حکم قضایی و حقوقی از دادگستری برایت می­آید، این را می­بینی، تملّق می­گویی، رشوه می­دهی، واسطه می­تراشی! در دینت هم همین کارها را می­کنی و همچنان که در زندگی اجتماعی، با پارتی و پول و کلاه و کلک و با توسّل به آدم­های متنفّذ و نزدیکان و یا رفقای خصوصی و قوم و خویش­های خودمانیِ جذّابِ والی یا قاضی، هیچ قانونی تو را از پلیدی و جنایت و حق­کشی و مالِ­مردم­خوری و خیانت و قانون­شکنی بازنمی­دارد، همچنین با توسّل و شفاعت و جلب محبّت و نظر یکی از مقرّبان و حاشیه­نشینان سلطان کائنات! دینت هم تو را در دنیا، از خطا  و گناهی که خودت هم به آن معتقدی و می­دانی که دینت هم تو را از آن برحذر می­کند، بازنمی­دارد! باری پدر، مادر! این مسیر دینی است که تو به من نشان می­دهی و من نمی­خواهم که در این دنیا زندانی بدبخت و اسیر باشم، می­خواهم آزاد، عزیز و سرافراز باشم، من کفری را که خودت می­گویی در این دنیا آزادی و عزّت و سعادت و بهشت می­دهد، بر دین تو که زندانی و اسارت و رنج و فقر را موجب می­شود و حتّی توصیه می­کند، ترجیح دادم. تو هی فحش بده، نق بزن و نفرین کن! قضا و قدری که تو معتقدی، می­گویی هر کار که می­شود و هر کس هر کاری می­کند، هر شلّاقی که بازویی می­زند و گرده­ای می­خورد و هر پولی که غارت می­کنند و غارت می­شود! و هر ستمی که افرادی می­کنند و اقوامی می­کشند، همه پیش از من و تو نوشته شده، لایتغیّر است، پس جنایتکار نمی­تواند جنایت نکند! و قربانی نمی­تواند قربانی نشود! و گناهکار نمی­تواند پاک بماند! و پاک هم نمی­تواند گناه بکند! بنابراین، یعنی هرچه که هست و هرچه که بوده و هرچه که خواهد بود، نه دست من است، نه دست تو، پس نه جنایتکار مجرم است و نه جنایت­پذیر مقصّر. در فقر، نه غارتگر مجرم است و نه غارت­شده مأجور! در قتل عام، نه آنکه خون را می­مکد مجرم است و نه آنکه خونش را مکیده­اند محق! همه چیز در یک نظام جبری و قطعی لایتغیّری که اراده­ی من و اراده­ی تو، مسئولیّت من و تو، انتخاب " جانی بودن " و یا انتخاب " قربانی شدن "، سرنوشت ستمگر و سرنوشت ستمدیده، همه از پیش در آن­جا ثبت است و ما مأمور اجرای اراده­ی پیش از خودمان هستیم و مجبوریم آنچه را که در پیشانی ما نوشته ببینیم. من از این چارچوب جبری که در آن اراده و مسئولیّت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم، رفتم به دنبال فکری یا به دنبال مکتبی یا فلسفه­ای که انسان را مسئول سرنوشت خود می­داند، یا اصلاً رفتم به دنبال بی­اعتقادی و لاابالیگری . تو مگر همیشه نمی­گویی از قول پیغمبرت که " آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت " ؟ انصاف بده، پدر، مادر، جهان­بینی تو یک " جهان­بینی شکمی "است! بشریّت و اخلاق و اراده و مسئولیّت و خیر و شر و کار و فکر و سرنوشت و سرگذشت و جهاد و جنایت و خدمت و خیانت ... همه یعنی " کشک "! همه­ی این­ها به شکم­هامان مربوط است، تعجّب می­کنم که چرا از شهامت علی ستایش می­کنی؟ چرا بر شهادت حسین می­گریی! چرا از قساوت شمر خشمگینی؟ اصلاً قاتل حسین شمر است! یا ... العیاذ بالله!!! می­بینی این دین تو سر از کجا درمی­آورد! هم به ضرر خلق است و هم خدا! فقط به درد شمر می­خورد! این بود که پدر " ایمان شکمی " تو را رها کردم و اگزیستانسالیست شدم و معتقد شدم که من می­توانم سرنوشت خودم و جامعه­ی خودم را بسازم، تقدیر من به دست خود من است و به اراده­ی خود من و به انتخاب خود من، به آن سارتری معتقدم که می­گوید : " حتّی کسی که از مادرش فلج به دنیا می­آید، اگر قهرمان ورزش نشود خودش مسئول است "! ببین تا کجا اراده و آزادی انسان را نشان می­دهد؟! این طرز تفکّر سارتر مادّی و لامذهب است و آن بینش تو معنوی و مذهبی! تو دین " نه " به من دادی، پدر، مادر! من دختر تو بودم، راه­هایی که به من نشان دادی، پیشنهادهایی که داشتی، شکل زندگی و ارزش­های اخلاقی­ای که به من ارائه کردی، این است : نرو، نکن، نبین، نگو، نفهم، احساس نکن، ننویس، نخوان، نه نه نه ... ! این که همه­اش " نه " شد، من به دنبال دین " آری " هستم که به من نشان بدهد که چه بکن، چه بخوان، چه بفهم! قرآنیکه تو به آن معتقدی به چه کار می­آید! من نمی­دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمی­دانی تویش چیست! از این جهت منِ کافر و تویِ مؤمن، هر دومان، همدرس هم هستیم، منتهی من به آن کار ندارم امّا تو مرتّب می­چسبانی به چشمت و به سینه­ات، به پهلویت، به قنداق بچّه­­ات و به بازوی داداشت و به بالش مریضت. تا آن­جا که من دیده­ام، این کتاب برای تو فقط مصرفش همیشه این بوده که : وقتی که از خانه­­ات بیرون می­آیی، چند جمله از آن را بقلِ درِ خانه­ات پف می­کنی، من یک قفل فنّی و محکم می­خرم که اصلاً احتیاج به پف نداشته باشد، با تکنیک بسته شود، نه با پف! تو برای سلامت و مصونیّت جمله­هایی از آن را دور خودت پف می­کنی، یا نسخه­هایی از آن را به آستر جلیقه­ات می­دوزی یا به گردن خودت میآویزی! من می­روم واکسن می­زنم و از دکتر متخصّص نسخه­ی دوا می­گیرم، بنابراین به " قرآن تو " نیازی ندارم! تو با آن استخاره می­کنی، به جای " انتخاب " و " تصمیم "، " عمل " و " قضاوت " و " فهمیدن " و " اندیشیدن " ... که کار انسان ارزش و امتیاز انسان است- با کتاب یک نوع شیر یا خط بازی می­کنی و لاتاری و بخت­آزمایی می­کنی- من- فرزند تو- با اینکه به وحی عقیده ندارم و حاضر نیستم به قرآن تا این حد اهانت کنم، به هر حال این یک کتاب است، با آن بازی نمی­کنم، به عقل هم اهانت نمی­کنم، من به کمک علم و پرورش ذهن و آگاهی و شعور و تحقیق و مشورت و مراجعه به افراد مطلّع و متخصّص، عقلم را به کار می­اندزم، منطقی می­اندیشم، اگر هم روزی معتقد شدم که " قرآن تو " کتاب هدایت است، آن را می­خوانم تا با اندیشیدن و فهمیدن نوشته­های آن، راه خوب و بد و متوسّط را در زندگی پیدا کنم نه با استخاره! چشم­هایم را باز می­کنم و متنش را می­گشایم و به دنبال مطلبی می­گردم تا ببینم که چه گفته است، نه اینکه چشم­هایم را ببندم و شانس و تصادفی لایش را باز کنم و جمله یا کلمه­ی اوّل بالای صفحه­ی راست را تماشا کنم که چه نوشته است؟ و بعد طبق آن در کار خود تصمیم بگیرم و درباره­ی مسأله یا شخصی قضاوت کنم! پدرجان، من یک دانشجویم، اگر کسی با جزوه­ی درسیم چنین بازی­هایی کند، اوقاتم تلخ می­شود! پس اگر من کتابی را که به درد خواندن نمی­خورد رها کردم و به جای آن کتاب­هایی را گرفتم که به درد خواندن می­خورد، اوقاتت تلخ نشود! پدر، مادر! نماز تو یک نوع بازی سوئدی تکراری است بدون هیچ اثر که صبح و ظهر و شب انجام می­دهی، امّا نه معانی الفاظ و ارکانش را می­دانی، نه فلسفه­ی حقیقی و هدف اساسی­اش را می­فهمی. من یک ورزش سوئدی بلدم که از این حرکات ورزشی تو علمی­تر است، هم بازویم را و هم اندامم را و هم گردش خون و تنفّسم را و هم وضع گوارشم را تنظیم می­کند و بعد از ده سال- که من ورزش سوئدی کردم و تو نماز کردی- من فردی می­شوم با زیبایی اندام و با نشاط و سالم، امّا تو وارفته­ی پخمه­ی به هم دررفته­ای که دماغت را اگر بگیرند جانت به در می­رود! تمام نتیجه­ی کارِ تو و آثارِ نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق منِ بی­نماز با توی نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم! بیاییم واقعاً با هم بررسی کنیم و ببینیم کدامیک باخته­ایم و کدامیک برده­ایم؟! تو می­گویی : نمازخواندن با خدا سخن گفتن است. تصوّرش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد، امّا خودش نمیداند که دارد چه می­گوید؟ فقط تمام کوشش این باشد که با دقّت و وسواس مضحکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلیش صادر کند! اگر هنگام حرف زدن، " ص " را " س " تلفّظ کند، حرف زدنش غلط می­شود، امّا اگر اصلاً نفهمد چه حرف­هایی می­زند  به مخاطبش چه می­گوید، غلط نمیشود! اگر کسی، روزی پنج بار و هر بار چند بار، با مقدّمات و تشریفات دقیق و حسّاس، پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرارورزی، چیزی از شما بخواهد و ببیند که با وسواس عجیبی خواهش همیشگی خود را تلفّظ می­کنید امّا خودش نمی­فهمد که چه درخواستی از شما دارد، چه حالتی به شما دست می­دهد؟ شما به او چه می­دهید؟ و وقتی متوجّه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا به عنوان وظیفه یا از ترسِ شما هم انجام می­دهد دیگر چه می­کنید؟ روزه­ی تو عبارت بود از تغییر وقت شام و نهارت، خوب، من تغییر ندادم، من اینگونه فکر کردم که هر وقت طبیب گفت که چربی بدنت زیاد شده، فشار خونت زیاد شده، رژیم می­گیرم و بعد به نتایج قطعی و علمی می­رسم، و تو نه، گاهی بود که زخم معده داشتی، باید هر چهار ساعت یک بار غذا می­خوردی، امّا روزه می­گرفتی و نزدیک بود که کله ملق شوی، ما همین نتیجه را از روزه­ی تو گرفتیم و بس- برای اینکه بعد از ماه رمضان درست همان اعمال و افکار را داشتی و همان کارهایی را انجام می­دادی که قبل از ماه رمضان، با همان اندیشه و همان خصوصیّات ، فقط یک ماهِ تو از دست رفت و هم وقت من، چه، زندگی و غذا و برنامه­ی من هم به کلّی عوض شد و درهم و برهم. امّا حـــج تو ؟ پدر، مادر، با شما به حج آمدم. (شبیه این حرف را در سخنرانی پارسال) در مدینه گفتم، گفتم من نه واعظ کاروانم، نه روحانی کاروان، نه هم پیشوای شما و نه هم حاجی مثل شما، آمده ام از طرف آن نسلی که به حج و روزه و نماز و ابراهیم و پیغمبر و خدا و وحی و الهام کار ندارد و با این­ها همه بیگانه شده است، به شما بگویم که : شما آمده­اید این­­جا چه بکنید؟ اصلاً برای چه کار به این­جا آمده­اید؟ معنی این اعمالتان چیست ...؟! دیدم چه می­کنید! دیدم که با یک جت بوئینگ 707 به مکّه آمدید، وارد فرودگاه که شدید، بعد، آن کاتالوگ حج را درآوردید، با چندین اسم بزرگ پشت جلدش، از رویش اعمال و احکام حج را میخواندید، می­بینم که به عنوان اوّلین کاری که حاجی باید انجام بدهد نوشته : " وقتی که می­خواهی وارد شوی و از شتر می­خواهی پیاده شوی، اوّل پای راست را به زمین بگذار "! داستان تو و مناسکت را و حجّت را تا آخرش خواندم. امّا به دنبالت آمدم، دیدم رفتی به مدینه، آن­جا شروع کردی- و در روی مسلمان­های دیگر­- به زیارتنامه خواندن برای کسانی که می­پرستی امّا اصلاً نمی­شناسی کی هستند! فقط توی این زیارت­نامه فحش و لعن بود که با صدای بلند، نثار معتقدات و احساسات اکثریّت مسلمانانی کردی که آن­ها هم مثل تو به زیارت پیغمبر آمده بودند! بعد، وقت نماز که شد، در مسجد پیغمبر، بانگ اذان بلند شد. دیدم، کاسب و رفتگر و دکّاندار، سفید و سیاه و زرد، و عرب و ترک که از همه جای دنیا آمده­اند- همه با یک فرمان به مسجد ریختند و با یک آهنگ، در مسجد پیغمبر اسلام به صف ایستادند و امّا ناگهان دیدم تو با دسته­های متفرّقی شتاب­زده از این طرف و آن طرف و از چهار طرف- کفش­هایتان دستتان- صف­های منظّم و یک­پارچه­ی برادران را که با آهنگ نماز موج می­خورد، می­شکافید، و با یک سرعتی فرار می­کنید که گویی دسته­های جنّید و بسم­الله می­شنوید! و می­بینم آن­ها هم به شما، به عنوان طرفداران یک مذهبی که اصولاً با نماز در مسجد پیغمبر مخالفند، نگاه می­کنند! از خود می­پرسند : این­ها برای چه آمده­اند؟ آیا فقط برای این آمده­اند که توی  مسجد پیغمبر- با صدای بلند- اصحاب پیغمبر و حتّی ناموس پیغمبر را سبّ و لعن کنند ؟ و بعد بروند به هتلشان و پرتغال لبنانی بخورند!! در مکّه، این همه وسواس داشتی برای اینکه در موقع طواف، نوک شانه چپت با خانه­ی کعبه دقیقاً محاذی باشد، اگر یک میلیمتر انحراف پیدا کند همه چیز باطل می­شود و گویی حج یک عمل الکترونیکی و ماشینی پیچیده­ای است که همه­ی هوش و حواس باید متوجّه مسائل تکنیکی و فنّی کار باشد و اگر کمی در فرم کار غفلت شد منفجر می­شود! در صورتی که باز می­شنوم که خودتان می­گویید پیغمبر سوار بر شتر وارد مسجدالحرام شد و سواره طواف کرد! در مکّه این همه وسواس برای فرم دقیق قرارگرفتن شانه­ات به خرج می­دهی و همین تو را می­بینم که، همان­ جا و همان وقت، در چهار قدمیت، مسلمان­های هم­عقیده­ات را یهودی­ها قتل عام می­کنند و به خانه­هاشان می­آیند و بی­ناموسی می­کنند و خانه را با زن و بچّه منفجر می­سازند و می­روند و تو نه­تنها ککت نمی­گزد، که اصلاً اخبار را هم گوش نمی­دهی : " ما چه کار کنیم آقا؟ هر کس باید خودش را نجات بدهد! یک نفری در یکی از همین کاروان­ها می­گفت : یک مرتبه دیدم پتوی من نیست و آنچه گشتم، نیافتم. بالاخره ولش کردم، رفتم یکی از همان پتوهای آن­جا- که به قول یکی از رفقا از پشم کلاغ ساخته شده- خریدم، رفتم به عرفات- که آن­جا هرکس باید یک پتو همراه داشته باشد- در آن­جا پتوی دزدیده­­ شده­ام را شناختم، یعنی در گوشه­اش علامتی را نوشته بودم و یارو متوجّه نشده بود، نگاه کردم، دیدم این بابا- که پتوی مرا بلند کرده- تمام این نخ­های حاشیه­ی چرخ شده­ی پتو را به زحمت کشیده، چون " از نظر شرعی " لباس محرم باید دوخته نباشد! دیدم همه­ی این حجّ تو که یک جهاد است و این احرامی که به­خاطرآورنده­ی رستاخیز قیامت است، در همان لحظات وحشتناک محشر و در همان اوج شور و عشق و قربانی اسماعیل، از خودت که هیچ، تو را از پتوی من هم غافل نمی­کند! حالا می­گویی این استثنایی است، بلی، این استثنایی است! امّا به مراسم " سعی " رفتم، دیدم دو نفر از مؤمنین، در حالی که دارند سعی می­کنند با هم صحبت می­کنند، جایی که به قول مرحوم جلال آل احمد ( که آن موقع هنوز احساسات خیلی مذهب هم نداشت امّا احساسات انسانی داشت ) می­گفت :" " وقتی سعی را می­رفتم، سعی اوّل را که رفتم برایم یک چیز مضحکی جلوه کرد، سعی دوم و سعی سوم، کم­کم چنان مشتعل شدم و چنان احساس هیجان و التهاب کردم که دیدم تحمّلش برایم مشکل است، آرزو کردم که این سرم را با این سنگ­های دیوار سعی بزنم تا بترکد ". در چنین جایی دیدم حاج آقا، یکی از همین پدرها، در حالی که سعی میکند به رفیقش داد می­زند که : - حاجی فلان، من یک چیز تازه فهمیدم، کشف کردم. رفیقش نیز که در حال دویدن است، می­گوید : - چه فهمیدی؟ می­گوید : - این سنّی­ها که مثل ما طوافالنّسا نمی­کنند، وضعشان خیلی خراب است، چون مگر نه هرکس طواف­النّسا نکند، زنش بر او حرام می­شود؟ در همین سعی می­رفتم، یکی از همسفرهای من که طبیبی دانشمند و هنرشناس و حسّاس بود، میگفت برای اوّلین بار احساس کرده­ام که چقدر در این حج عمق وجود دارد، و اسلام این همه دارای اندیشه و معنی است و هرگز فکر نمی­کردم مذهب این همه فکر و فلسفه و عمق و فرهنگ داشته باشد .. نزدیک من سعی می­کرد و غرق اندیشه و احساس بود و چون دقیق بود، کتابی را- از همان­ها که مخلوطی ایت از مناسکو دعا و زیارت­نامه و غیره- گشوده بود و آنچه را به سعی مربوط بود، می­خواند. ناگهان، با شگفتی از من پرسید که : فلانی، این­جا یک چیزی نوشته که درست نمی­فهمم یعنی چه؟پرسیدم: چه نوشته؟ گفت : نوشته است که : " در سعی چهارم، روی پلّه­ی چهارم صفا اگر بایستی، این ورد را بخوانی، پولدار می­شوی"! خجالت کشیدم و برای توجیه گفتم : نه دکتر، این حرف­ها را همین کتابفروشها که این کتاب­ها را نزدیک حج تألیف می­کنند، نوشته­اند، پشت جلد را نشانم داد و نام مؤلّف را. پشتم لرزید، تنها جوابی که دادم این بود که راه افتادم و به سعی­ام ادامه دادم ...، با چه سرعتی! می­گویم : این دستور درست هم هست، راه پولدار­شدن هم همین است؛ امّا آنجا مؤمن خدا، جای این است که یک انسانی که در آن عشق ذوب می­شود، و روحی که هیجان­زده­ی کار ابراهیم و قربانیِ اسماعیل و سعیِ هاجر تنها و مطرود، و افروخته از خاطره­ی پیغمبر و اندیشه­ی خدا و انسان و قیامت است، به فکر این بیفتد که در اینجا یک راهی پیدا کند که پولدار شود؟ تو آقای نویسنده­ی این کتاب، عالم، خودت واقعاً از هیچکس پول نمی­گیری؟ دیگر هیچ کاری برای پولدارشدن نمی­کنی؟ فقط سالی یکبار روی همان چهار پلّه­ی کوه صفا می­ایستی و این را می­خوانی و پولدار می­شوی؟! چرا خودت پول نداری؟ امروز هواپیمای چهارموتوره را دیگر حاجی سوار نمی­شود که خیلی کهنه شده و از خطّ مکّه افتاده و تو هنوز از شتر حرف می­زنی و پلّه­ی چهارم کوه صفا و بازار عطرفروش­ها... آخر تو که می­نویسی مثلاً فلان ورد را بخوانی، دشمنت ناگهان سوسک می­شود! فلان دعا تو را پولدار می­کند و فلان سوره­ی قرآن درد و مرض بیمارت را شفا می­دهد؛ افراد، به دستور تو، به خیال دستور دین، می­خوانند و اثر نمی­بینند، از اصل دین عقیده­شان برمیگردد و اصل کعبه و دعا و قرآن را بی­اثر می­پندارند. آری، پدر، مادر، من از این طریق می­دانم که پول به دست نمی­آید، می­دانم که دین، تو را و امثال تو را وادار می­کند که یا زندگی و پول را تحقیر کنید و ستایشگر فقر باشید و آن را فخر بشمارید که پیغمبر گفته : الفقر فخری! و یا شما را دعوت می­کند که برای پولدارشدن و سعادت و برخورداری مادّی و خیر و برکت اقتصادی ورد بخوانید و یا آن را با عجز و التماس و گریه زاری از ضریح امام­ها و امام­زاده­هاتان بخواهید! ولی من می­بینم که در همان حال ثروت تو را و ذخایر و منابع تو را و جامعه­ی تو را و همه­ی دنیای اسلامی تو را می­برند و تو اصلاً به آن­ها به عنوان ذخارف دنیا نگاه می­کنی و می­گویی : این­ها همه جیفه­ و مردار است و قابلی ندارد و چه می­گویم؟ اصلاً به قدری سرت به خودت بند است که خبر هم نداری که چه خبر است؟ امّا من- که یک بی­مذهبم- می­دانم که راه پولدارشدن خودم و جامعه­ام این است که پولی را که داریم نگه داریم و ثروت خودمان را از دست دشمن بگیریم و برای پولدار شدن، علم، تکنیک، تجهیز اندیشه و شعور و کار منطقی لازم است، نمی­بینی که شما دعاخوان­های مؤمن فقیر و عقب مانده­اید و آن بی­نمازهای کافر، پیشرفته و صاحب همه­ی نعمت­های زمین؟! پدر، مادر! تو هر سال و هر ماه و هر هفته و هر شب و روز برای دستانی به نام کربلا، گریه می­کردی و گریه می­کنی، من نمی­دانم که آن داستان چه هست! تو هم نمی­دانی، هر وقت از تو پرسیدم، فقط یک چیزهای مبهم و کلّی گفتی که اصلاً نفهمیدم چه بود! چون خودت هم نمی­دانستی! می­پرسیدم : امام حسین که بود؟ و برای چه کشته شد؟ می­گفتی که : " خودش را فدای امّت کرد. ". می­پرسیدم : یعنی چه فدای امّت کرد؟ توضیح می­دادی : " یعنی اینکه خودش را در آن­جا به کشتن داد تا در روز قیامت از امّت جدّش شفاعت بکند... "! گفتم بابا، اینکه حرف مسیحی­هاست درباره­ی حضرت مسیح! که می­گویند بعد از اینکه حضرت آدم آن اشتباه را کرد و از بهشت مطرود و به زمین تبعید شد، دیگر فرزندانش نمی­توانستند برگردند به بهشت، چون همه محکوم سرنوشت بودند، همانطور که برای بخشش گناه، هرکسی باید قربانی کند، مسیح هم به خاطر انسان و در عوض گناه اوّلیّه­ی آدم، قربانی کرد تا انسان­های بعد از او راه نجاتشان از زمین و بازگشتشان به بهشت باز بشود و خداوند از خطای آدم و فرزندانش بگذرد، این همان است بابا!!! پس این امام حسین هم که خودش را، زندگیش را، خانواده­اش را، همه چیز و همه کسش را به دمِ شمشیر ستم و زور و جنایت داد- و شهادت را انتخاب کرد- برای من و تو نبود؟! برای اینکه پیروانش از زیر بار ظلم و ستم و بیعت و دروغ و نظام جور خلاص بشوند، نبود؟! و خلاصه برای آزادی مردم و بسط عدل و احیای حق نبود؟ برای این بود که ما، این­جا، گناه بکنیم و بعد بر او گریه بکنیم و در عوض، روز قیامت از ما شفاعت بکند؟! پس در دنیا به درد ما نمی­خورد؟! آره بابا، مثل اینکه تمام کوشش­ها این بود که هیچ جای این دین به درد دنیا نخورد، تمامش مصرفهای اخروی داشته باشد و این چه موفّقیّتی برای دنیاداران! و چه قرص خوابی برای دردمندان و دنیازدگان! من، پدر، مادر، به دنبال قهرمانی هستم که در این دنیا مرا نجات بدهد و در این زندگی و سرنوشت محکوم و جهنّمیِ فعلی­ام از من شفاعت بکند. برای من چه نتیجه­ای داشت این کربلای تو؟ تو به من یک کتابی نشان دادی که تازه در قم تألیف یافته و گفتی مطالب اساسی و مهم را نویسنده­ای که خودش و اخویش متخصّص انقلاب کربلایند، این­جا نوشته، من خواندم، کتابی با نامی بزرگ و با حجم زیاد و قطر زیاد، اسمش هم " دفاع از حسین شهید "! بسیار خوب، من، پدر، مادر، نهضت­های دنیا را دیده­ام، از انقلاب کبیر فرانسه و نهضت­های مترقّی و غیرمترقّی همه­ی دنیا را خوانده­ام، می­شناسم، با همه­ی مکتب­ها آشنا هستم و حالا تو این کتاب را به من دادی که قیام امام حسین تو را ارزیابی کنم و به آن معتقد بشوم و قانعم بکند! در این کتاب نوشته بود : این قیام حسینی خیلی ارزش داشته برای همه­ی انسان­ها! نتیجه­هایش دو نوع است : 1- نتیجه­های معنوی 2- نتیجه­های مادّی امّا نتایج معنوی، بزرگترینش این است که اگر یک عدّه محقّق جمع بشوند و فهرستی تهیّه کنند از اسم تمامی زن­ها و مردهایی که به علّت گریه بر امام حسین، در روز قیامت همه­ی گناهانشان بخشیده شده و به بهشت رفته­اند، شماره­اش از میلیون­ها نفر تجاوز می­کند. این نتیجه­ی معنوی انقلاب کربلا ! امّا آثار مادّیش از این هم جالب­تر است، و لابد همه­ی اقتصاددانان و سرمایه­داران غرب تعجّب می­کنند از این همه نتایج اقتصادی قیام امام حسین! پیش خودم گفتم قطعاً این قسمتش این جهانی است و به کارِ زندگی اجتماعی می­خورد و در تولید کالا، بالابردن سطح درآمد ملّی و رفاهِ مادّی و استخراج منابع تولیدیِ جامعه­ی شیعه نقش مهمّی دارد و پیروان خویش را از فقر اقتصادی نجات می­دهد و شیعیان را از سلسله­ جامعه­های عقب مانده و دنیای سوم خارج می­سازد. نویسنده کشف خود را توضیح می­دهد : این همه زائری که هر سال از سبزوار و دهات قزوین و گناباد و یزد و کاشان و کردکوی و محمّدآباد و سایر نقاط می­روند کربلا، همه از ولایت خودشان یک مقدار اجناس محلّی هم با خودشان می­برند و آن­جا می­فروشند، از پول آن یک مقدار جنس از کربلا سوغات می­خرند و برمی­­گردانند به ولایت خودشان، در اثر همین صادرات و واردات و نقل و انتقالات اقتصادیِ به وجود آمده بین کربلا و دهات و شهرستان­های ایران که در جهان بی­سابقه است! گفتم این چه تنگ­چشمی و این چه جهان­بینیِ موشی است و این چه جور دینی است که تو را بینش نداده که هیچ، حتّی چشمت را هم از تو گرفته که نگاه نکنی و نبینی که یکی از کمپانی­های کوچک تجارتی ژاپن چقدر در دنیا صادرات دارد و حتّی مبادلات اقتصادی یک شهر را امروز بفهمی که در چه سطحی است! که حالا از آن کربلایی­ِ بیچاره­ی دهاتی ایرانی که از بی­پولی، خرسکی از دِهش برداشته برده کربلا، شندرغازی فروخته و از پولش یک مشت مهر و تسبیح سوغات آورده چشم­های تو گشاد شده که این همه " صادرات و واردات اقتصادی " در جهان امروز به وجود آورده که در تاریخ بشر بی­سابقه است، و بعد خیلی هم منّت سر امام حسین بگذاری که چه خوب شد که تو شهید شدی . پدر، مادر، و آقای نصیحت­گویِ خوش­فکرِ مذهبی، که می­گویی امثال این کتاب­ها انحرافی است و حقیقت اسلام این نیست که این­ها می­گویند! نویسنده­اش لباس رسمی مذهبی دارد، منبر می­رود، مبلغ رسمی دین شماست، وابسته به کانون­ علمی مذهبی شماست، توی کتابش هم چندین دست­خط از علمای مشهور و روحانیّون برجسته چاپ شده، یک نفر هم از دانشمندان شما کوچکترین انتقادی به او یا کتابش نکرده است! یکی دیگر از اصولی که در مذهب به آن بیشتر از همه تکّیه داشتی، توسّل بود، مرا بردی به مجلسی و گفتی اتّفاقاً در این مجلس یکی از آدم­های روشنفکر تیپّ تو صحبت می­کند، به درد تو میخورد. رفتیم، درباره­ی توسّل صحبت می­کرد، این را من یادم است، پدر، مادر، که فرمود : " یک آدم بسیار فاسدی بود که چندین آدم را کشته بود، از یک عالمی پرسید : که من جنایت­های زیادی کرده­ام و آدم­ها کشته­ام، آیا می­توانم از نظر دین، کاری بکنم که نجات پیدا کنم و خدا گناه­های مرا ببخشد؟ گفته بود : نخیر نمی­شود! یارو، بی­معطّلی گردن او را زده بود، پیش دیگری رفت و او هم گفت راهی ندارد، او را هم به سزای زبان سرخش رساند، دیگری هم ناامیدش کرد و به همان سرنوشت دچار شد تا 99 تا! به صدمین نفر مراجعه کرد و راه چاره خواست، این شخص که گوشی دستش آمده بود، ناچار راه شرعی برایش پیدا کرد، گفت : بلی آقا راه نجات هست! گفت : چی است؟ گفت : این دهِ بالا، مردمانش اشخاص صالح و خوبی هستند، آن­جا می­روی با مردم صالح آن ده می­نشینی، وقتی آن­ها دعا کردند، تو هم قاطی صالحین خودت را برمی­زنی و با آن­ها دعا می­کنی و خداوند چون همینطور دربست رحمتش شامل جمع صلحا می­شود، آن صلحا را که بخشید تو هم خود به خود بخشیده می­شودی! قاتل 99 آدم- آن آدم­هایی که جرمشان این بود که قانون خدا را گفته بودند و از قول دین به مصلحت خود دروغ نبافته بودند و به هنرِ کلاه­بافی و کلک­سازیِ شرعی را بلد نبودند- این صدمین را دیگر زنده می­گذارد و می­رود به طرف آن ده، در وسط راه نفله می­شود، شب خواب می­بیند که وضع آقا خیلی خوب است و در غرفه­های اعلای بهشت لمیده است! سئوال می­کنند چه جور شد تو را آزاد کردند؟ می­فرماید : ملائکه­­ی رحمت و ملائکه­ی عذاب آمدند و هر دسته می­خواستند مرا به طرفی ببرند؛ کشمکش بینشان بالا گرفت، مفصّل است، بالاخره قرار بر این شد که بروند از محلّ مرگ من فاصله­ی دو ده را گز کنند، اگر فاصله­ی آن نقطه تا ده مصلحین نزدیک­تر باشد جزو صلحا بخشیده شوم و راهیِ بهشت شوم و اگر به ده قبلی نزدیک­تر باشد جزو فاسقین و مجرمین محسوب بشوم و اهل عذاب باشم. وقتی متر کردند، دیدند یه چند وجبی به دهِ صالحان نزدیک­تر شده­ام. این بود که ولمان کردند و رفتند . ای مادر! تو مرا که دختر جوانت بودم، بردی به یک مجمع دینی و تبلیغی و اخلاقی! در آن­جا واعظ راجع به " شفاعت " صحبت می­کرد، و اثری که شخصیّت و انقلاب حسین در سرنوشت بشریّت دارد، به عنوان نمونه­ی عینی برای اثبات این اصل که نهضت کربلا مکتب آزادی است و حسین " کشتی نجات و چراغ هدایت " است و اینکه انسان­ها چه باید کنند تا از آن بهره گیرند، فرمود : «یک روز عاشورایی بود و همه­ی مردم شهر داشتند در مساجد و محافل گریه می­کردند، یک زن بدکاره­ای، در یکی از محلّه­های این شهر، رسماً " معروفه " بود  و همون روز عدّه­ای از مشتری هایش آمده بودند . نزدیک ظهر می­خواست برای آن­ها غذایی درست کند و سور و ساتی برپا سازد، کبریت نداشت، آمد به منزل همسایه، که آن­جا روضه می­خواندند وشله می­دادند و در باز بود و آمد و رفتی و دود و دمی. رفت توی آشپزخانه، شعله­های آتش زیر دیگ خاموش شده بود و رویش خاکستر نشسته بود، در حالی که در اطاق­های بالا، روضه­خوان به داخل گودال قتلگاه رسیده بود و از تیغ که بر حلقوم امام نشسته و ... می­گفت و ضجّه و شیون از دل­ها یا دهان­ها بلند می­شد، در آشپزخانه، این زن پف کرد به خاکستر اجاق، در نتیجه دود و خاکستر به چشمش رفت و در همان حال که مصیبت حسین خوانده شد، از چشم­های این فاحشه چند قطره اش ریخت! بعدها مردم او را در خواب دیدند که در اعلی غرف بهشت با زنان پاکدامن محشور است؛ پرسیدند چه شده ؟ گفت : چون در عزای امام حسین چندقطره اشک ریختم گفتند برو پی کارت. ­می­بینم این مذهب شما از طرفی این همه سختگیر و بی­گذشت و خشن و متعصّب است که کوچکترین لغزش را نه تنها نمی­بخشد بلکه به علّت آن همه فضیلت­ها و فدارکاری­ها و حتّی ازخودگذشتگی های تمام عمر یک شخص یا یک جمع را هم باطل و فاسد می­شمارد، از طرف دیگر با یک ورد رو به قبله خواند اگر گناهانت به اندازه­ی کف دریاهاو ریگ بیابان­ها و ستاره­ی آسمان­ها باشد یکهو می­بخشد و ثواب چندتا شهید هم بالاش! و به دست آوردن شفاعت هم چنان آسان می­شود که پیغمبر این دین می­گوید : " هرگاه صلوات بفرستی بر من و بر پیغمبران قبل از من، ما همه شفیعان تو خواهیم بود در روز قیامت! (مفاتیح جیبی، ص 967 ) پدر، مادر! ولایتی که تو به آن معتقد بودی، چه بود؟ می­گفتی این ولایت عبارت از محبّت یک انسانی است به نام علی و خاندانش. وقتی پرسیدم علی کیست؟ می­گفتی درِ خیبر را معجزه­آسا کند، خوب حالا که خیبری نیست! حالا یهود فلسطین است، نه یهود خیبر! و تو برای او دیگر کاری نداری، می­گفتی، : پارسائیش اینجور بود که فقط و فقط نان جو می­خورد، گرسنگی می­کشید، جامه­ی ژنده می­پوشید ومن نمیتوانم به این عنوان اورا بپذیرم که در هند کسانی را میبینم که 40 روز با یک خرما سر میکنند . می­گویی علی جای پیغمبر اسلام در آن شب خوابید، در همین دنیا کسانی هستند، و حتّی در همین جامعه می­بینم افرادی را که در راه ایمانشان فداکاری می­کنند، و بیش از تو که به همین فداکاری معتقدی ، دیگر از علی چه داری که به من بگویی؟ هیچ چیز، چرا! فحش به من و امثال من که ای بی­دین، ای لامذهب، ای که با سگ­ها نشستی و دینت از دست رفت! این قانع کننده نیست پدر، مادر! فاطمه­ای که به من نشان دادی، و زینبی که به من نشان دادی که من از او تبعیّت کنم، این فاطمه عبارت بود از یک زنی که در به پهلویش خورد و از آن جهت ناله می­کرد! و علّت ناله و شکایتش دفاع از شوهرش بود و حقّی که از او پایمال شده بود، نه حقّ مردم! و برای اختلاف بین علی ودشمن، یعنی ابوبکر و  عمر بر سر خلافت بود که چون همسر علی بود از شوهرش دفاع می­کرد که خوب عایشه که دختر ابوبکر بود از بابایش دفاع می­کرد، " اینجور که تو به من می­گویی "، بعد همه کارش در زندگی این بود که گریه می­کرد و نفرین و بعد هم همه­ی شعارش در زندگی این بود که فدک- مزرعه­ای را که از پدرش به او ارث رسیده بود- پس بگیرد، که بعد هم نشد. چیز دیگری از فاطمه به من گفتی، بگو چه گفتی؟! جای دیگر اگر چیز دیگری نوشته شده، به من بده که بخوانم ببینم چه چیز دیگر هست. زینبی که به من نشان دادی، از صبح عاشورا شروع می­شد، از خیمه می­آمد بیرون به طرف شهدا و ناله می­کرد، گریه می­کرد ، بعد هم می­آمد به طرف خیمه، همان روز بعد از ظهر هم دیگر گمش کردیم! هم من  و هم تو و هم کتاب و هم تاریخ، همه، دیگر نمی­دانیم چه شد؟ خوب، خودش را آتش می­زند، آیا چیز دیگری به من گفتی؟ گفتی که بعد از عاشورا زینب چه کار کرد؟ پیش از عاشورا چه کاره بود؟ کی بود؟ تو نمی­شناسی، من هم نمی­شناسم، تویِ کتاب­هایی که دست من و تو هست، آن­ها هم نمی­شناسند، می­گویی در بعضی از کتب مربوط به بعضی از متخصّصین و علمای بزرگ هست، خوب، به من و تو چه مربوط است، این است آن دینِ تخدیریِ تو که زندگی را فراموش می­کرد، و دنیا را خراب می­کرد تا در آخرت زندگیت آباد شود، از این دینی که بی­خانمانی را در این­جا نشان می­دهد به من و تو، تا در بهشت قصر مروارید و یاقوت به دست بیاوریم! یکی از این آقایان که مرد بسیار خوشمزّه­ای بود و بسیار ملّا و دانشمند، می­گفت تویِ این کتاب دعا نوشت است که هر کس این دعا را بخواند، خداوند در بهشت 70 قصر از یاقوت به او می­دهد، می­گوید گفتم : من تمام عمر را دارم دعا می­خوانم و نماز، 70 قصر در بهشت را می­دهم به شما، من در آن­­جا زیر یک درخت هم شده دراز می­کشم، در عوضِ آن، در همین دنیا یک اطاق 3 در 4 در جنوب شهر به من بده، این نتیجه­گیری است! و مذهب و ولایتش که از نظر تو مطلق دوست داشتن علی بود، من دنبال ولایتی می­گردم که علی­رغم نظام­های جاری که بشریّت و انسان و تاریخ حاکم بوده، مرا از سرپرستی و رهبری و ولایتِ عدل و انسانیّت برخوردار کند، تو ولایتی که به من نشان دادی این است که اوّلاً چه رابطه­ای بین خدا و علی در خلقت هست که آن به من مربوط نیست، ثانیاً محبّت علی یک اثر شیمیایی روی آدم دارد که اگر کسی مملو از بدکاری باشد، تمام آن بدی­ها به نیکی­ها و حسنات تبدیل می­شود ، و گفتی خدا خودش گفته که : " اگر محبّت علی را داشته باشی در بهشتی، هرچند معصیت خدا را کرده باشی! و اگر علی را دوست نداشته باشی در آتشی، ولو مطیع خدا باشی "! عصیان بر خدا یعنی چه؟ یعنی عصیان بر مردم، یعنی ستم و خیانت، یعنی تجاوز به حقوق دیگران، این ولایت توست، امّا من، به دنبال ولایتی می­گردم که مرا از ولایت جور، انحراف و فساد نجات بدهد. پدر، مادر، و امامت را به من یاد دادی و گفتی، امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسرعمویش را به جانشینی خودش رسماً نصب کرد، بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن- به طور اتوماتیک و بر اساس ارث و خویشاوندی با شخص پیغمبر حاکم بر مردم شدند. به هر حال، می­پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من، به چه درد ما، و به چه درد بشریّت امروز می­خورد؟ که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال 250 باید این 12 نفر حکومت می­کردند نه آن­ها که حکومت کردند؟ بسیار خوب، قبول هم دارم، الآن چه باید کرد؟ به این انسان کنونی، به این مردم چه می­گویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظام­ها؟ آن کسی که به ابوبکر رأی داد که رفت، آن کسی هم که به علی وفادار ماند، او هم که رفت، آن­هایی که در تاریخ و در آن انتخاب به علی وفادار بودند و آن­هایی که به ابوبکر، آن­ها هم نیستند، و آن­هایی هم که به هیچکدام وفادار نبودند و به کسان دیگری وابسته بودند، آن­ها هم رفتند و تو همه­ی فکر و ذکرت را این قرارداده­ای که حکومتِ حق مال این­ها بود نه آن­ها!!! بعد گفتی این امام­ها از جنس من و تو نیستند، این­ها " مافوق انسان "اند نه " انسان مافوق "  امّا، پدر، مادر، من به دنبال یک امامتی می­گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید، و مردم که همواره به دست حکومت­های ظلم و جور و تبعیض، استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی می­شدند، رهایی یابند، برای آن­ها و برای همه­ی کسانی که به دفاع از آن­ها و نجات جان آن­ها می­اندیشیم و احساس مسئولیّت می­کنیم، یک رهبریِ مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیّت بجوییم.  امامت تو اینطوری نیست، امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره­ی ردیف آن­ها را می­شناسی! ( ما، در دوران تحصیل معلّمی داشتیم می­گفت 12 امام را بشمار، ما هم می­شمردیم، دفعه­ی دوم می­گفت از پایین به بالا بشمار، هرکس می­شمارد لابد هم امامتش درست بود و هم ولایتش!!! و نمره­اش هم بیست! )  این­هاست و امثال این­ها خیلی چیزهای دیگر که تو به نام دین و به نام تشیّع و به نام این شخصیّت های بزرگ به ما تبلیغ می­کنی و نشان می­دهی و توی مغز خودت هست و در این مراسم و اعمالی که انجام می­دهی برای من و نسل من، برای انسان امروز، که به دنبال عدالت می­گردد، و به دنبال آزادی و به دنبال مسئولیّت انسانی می­گردد، به دنبال حقّ انتخاب و سرنوشت و ساختن زندگی خودش می­گردد و به دنبال ایمانی می­گردد که در هر انسانی به وجود بیاوریم، خودش بتواند تقدیر زمینی خودش و جامعه­اش را بسازد چه داری بگویی؟ من نیز همچون نسل امروز، همچون همه­ی کسانی که در این جستجوهایند، از تو بریدم و به دنبال این اندیشه­ها رفتم مکتب­های بزرگ، فیلسوفان بزرگ، هنرمندان بزرگ، نویسندگان بزرگ را پیدا کردم، تو چه داری در برابر آن­ها به من بدهی؟ برگرداندن من به همان سنّت­های موروثی و به همان مراسم تقلیدیِ بی­جهت و بی­ثمر امکان ندارد. پدر! مادر! دومرتبه بررسی کنیم، ببینیم کجایش درست است، کجایش درست نیست! ما محقّق نیستیم، می­خواهیم زندگی کنیم، کار داریم، و اساساً من به اینجا رسیدم که سرنوشت کنونی تو و امثال تو نشان­دهنده ی این است که آنچه تو معتقدی و آنچه بر اساس این اعتقاد انجام می­دهی به جایی راه نمی­برد، چنانکه تو راه به جایی نبردی، تو فقر را توجیه می­کنی، گرسنگی را توجیه می­کنی، که در جهان گرسنه، محبوب خداست، و پیغمبر اسلام سنگ به شکمش می­بست از گرسنگی، پس مردم گرسنه­ی جهان باید در گرسنگی شاکر باشند، و کسانی که موجبات گرسنگی شما را فراهم کرده­اند، آن­ها را به عنوان عوامل خوشبختی و نجات و سعادت اخری ستایش کنید، و از آن­هایی که زندگی و دنیا را بر شما زندان ساخته­اند ممنون باشید که شما را در تعداد مؤمنین و صالحین و ناجیان پس از مرگ وارد کرده­اند، لقمه­ای که در دست تو هست پرت کن تا لقمه­ی بهتری در آخرت گیرت بیاید! ای پدر، ای مادر، من می­بینم چه کسی می­گوید این لقمه را پرت کن و منظور از این چیست! و تو نمی­فهمی، و از این چهارچوب کوچک زندگیت بیرون نیامدی، برای اینکه من دیدم این لقمه­ای را که زهدپرستی و دین­تخدیری باعث شد که تو پرت کنی، کی قاپیده و من، مادر من، پدر من، به عنوان یک دختر، شما را هرگز نمی­بخشم که توی این مملکتِ تو، به نام دین تو، و به نام تشیّع تو، یک مدرسه، یک دانشکده، نه نمی­خواهم، یک کتابخانه، با آن شرایطی که تو به آن معتقدی، من معتقد باشم، نیست! که بروم کتاب بخوانم، پشت سر هم مکان­های مذهبی دیگر برای کارهای دیگر درست می­شود، که یکی از آن­ها برای اینکه به درد من بخورد، نیست! و بعد همان­هایی را که بهشان فحش می­دهی، بد می­گویی و فاسد می­خوانی، می­بینم که این­ها را برای من تأمین کرده­اند، و من جز اینکه به آن­ها پناه ببرم، راه دیگری ندارم، بلی یک راه هست! که پهلوی تو بنشینم و بپوسم و از آفتاب محروم بشوم! تا نه ... نه ... نه­های تو را عمل کرده باشم! خوب، حالا، دیگر نمی­دانم چه صحبت کنم، و به نمایندگی چه کسی صحبت کنم! چون دیگر نه نمایند­ه­ی آن نسلم که تاکنون پیامشان را به شما گفتم، زیرا که با آن­ها هم­عقیده نیستم، و نه به نمایندگی قطب مذهبم و قشر مذهبی و شخصیّت­های مذهبی و محافل مذهبی این جامعه می­توانم حرف بزنم، به این جهت که مرا به نمایندگی خودشان قبول ندارند، و به عنوان یک بلایی که آمده، خدا رفعش کند، تلقّی می­کنند. امّا حالا شما فقط قضاوت کنید چه وضعی دارم. می­خواهم به  همدرس خودم، همکار خودم، استاد خودم، به هنرمندان و روشنفکران، معتقدان به ایدئولوژی­های مختلف، خوانندگان ترجمه­های بسیار بزرگ و شاهکارها فلسفی، اومانیسم، دموکراسی، آزادی­خواهان، طرفداران عدالت و آن­هایی که مسئولیّت آزادی و نجات بشریّت را حس می­کنند، و در طبقه­ی من هستند و دین ندارند، و دین را عامل انحطاط توده می­دانند، بگویم اسلام اینجور نیست، درد من فقط یک عقیده­ی علمی و مسئولیّت انسانی است که رابطه­ام را با دین حفظ کرده­ و الّا، از دین نه ارتزاق می­کنم، نه حیثیّت می­گیرم و نه موقعیّت اجتماعی، بلکه به خاطر عقاید مذهبی­ام به همه­ی این­ها صدمه می­خورد ولی من به عنوان یک حقیقت معتقد شده­ام، و مثل تو هم روشنفکرم، به آن هدف­ها و شعارهای تو هم معتقدم، من هم دنبال این هستم که تبعیض و ظلم را ریشه­ کن بکنیم، آزادی انسان­ را تأمین بکنیم، دنبال مذهبی هستم که فقر را و تضادّ طبقاتی را براندازدت دنیا را خراب میبه بعضی از متخصّصین و علمای بزرگ هست، خوب، به من و تو چه مربوط است، این است آن دینِ تخدیریِ تویبش، دنبال مذهبی هستم که به انسان­ها در همین دنیا نجات و آزادی دهد، و دنبال مسئولیّتی هستم که در همین جهان زندگی و فرهنگ و کمال برای همه­ی افراد فراهم آورد، و دنبال مذهبی هستم که ترازوی عدالت را در جامعه­ی امروز، پیش از مرگ برپا بدارد، و برای همین هم هست که مسلمانم، و برای همین هم هست که شیعه­ام. یکی از دانشجویان من با لحن گوشه­داری گفت : مذهب تشیّعی را که تو انیجوری توجیه می­کنی، واقعاً یک مذهب مترقّی و انقلابی است؟ یا نه به مصلحت آن را اینچنین توجیه می­کنی؟ گفتم : چه مصلحتی؟ آنچه را که من در مبارزه و فعّالیّت­های مذهبی­ام به دست آورده­ام معلوم است که چیست! حیثیّت علمی و روشنفکری­ام و جوانی­ام و آسایشم و خانواده و زندگی و کارم و آینده­ام را همه به خاطر ایمانم از دست داده­ام و می­بینی، و در عوض فقط مقداری تهمت و فحش و توطئه از اهل ایمان! به دست آورده­ام . آنچه مرا به مذهب و به تشیّع می­کشد، یک حقیقت عقلی و انسانی است، نه مصلحتی اجتماعی و شخصی! به اعتراف " ارنست رنان "- متفکّر بزرگی که روحانیّون مسیحی تکفیرش کردند- اسلام " دین انسانهاست " و من معتقدم که تشیّع یک فرقه­ی مذهبی خاص در برابر فرقه­های دیگر اسلامی نیست . من از خودت می­پرسم، هر مکتب انقلابی، و مکتب مردمی، و مکتب آزادی­خواهی که به آن معتقدی، اصول فلسفی و علمی و استراتژیکی­اش هرچه هست کا ندارم، آیا اگر همه­ی هدف­ها و شعارهایش را خلاصه کنی به این دو اصل منحصر نیست که دو کار می­خواهد بکند؟ و همان مذهب تو هرچه هست- کلکتیویسم، ایده­آلیسم، ماتریالیسم دپالتیک، اگزیستانسیالیسم، اومانیسم... غیر از این است که این دو اصل را می­خواهد جامعه­ی عمل بپوشاند؟ یکی نظام استثمار و تضادّ طبقاتی و ظلم اجتماعی و تفرقه­ی اجتماعی را تبدیل بکند به نظام برابری و عدالت، و دوم جامعه را از حاکمیّت استبدادی و اشرافی رها کند و از یک دهبری انقلابی و انسانی پاک برخوردار سازد؟  یکی نظام طبقاتی جامعه را می­خواهد تغییر بدهد و یکی نظام حاکمیّت جامعه را؟ گفت چرا، گفتم : امّا تو فکر می­کنی اصول مذهبی شیعه باید ریاضت باشد، عبادت باشد، ندبه باشد نوحه؟! نه اینجوری نیست، باور نمی­توانی بکنی که مذهب است و بنیادش دو اصل است و تمامی تشیّع بر آن دو اصل استوار است : 1- عدل            2- امامت! این همان نیست که تو در مکتب­های دیگر می­جویی؟ و همان نیست که برای جامعه­ی خویش و برای بشریّت آرزو می­کنی؟ شیعه بر همین دو پایه استوار است، امّا چه کنم که این دو اصل را از معنی خودش انداختند، یعنی اسم آن را حفظ کردند و رسمش را نفی! اگر فریبکاران- که این دو را بی­معنی و بی­اثر کردند- به جای اینکه معنی این دو را برداشتند، اصلاً لفظ آن دو را برمی­داشتند و به جایش اصطلاح دیگری، مثل تقیّه و عبادت و ریاضت و غیره می­گذاشتند، من می­توانستم امروز خطاب به روشنفکران، خطاب به توده نیز فریاد بزنم که : نه! اصول شیعه این­ها نیست، عدل است، امامت است! امّا بدبختی ما این است که این دو لفظ را گذاشتند، امّا، معنی آن دو را مسخ کردند، طوری که نه عدالتش به درد عدالت می­خورد و نه امامتش به درد امامت، امامتش نصیب شاه­عبّاس می­شود و عدالتش بهره­ی " ظلمه "! همه چیز را مسخ کرده­اند، ظاهرش را نگه داشته­اند و معنی و روح و جهتش را عوض کرده­اند، در جهت حفظ مصالح و منافع طبقاتی و سیاسی و اقتصادی خودشان تغییر داده­اند، اصطلاحات مذهبی را که هرکدام ظرفی هستند که یک فکر و یا یک عقیده را در خود دارند، از محتوی خالی کرده­اند، پوک و پوچ و بی­مغز و بی­روح ساخته­اند! و کاش خالی و بی­مغز می­کردند نه به جای آن موادّ تخدیرکننده­ی خرافی و ضدّ اسلامی و ضدّ شیعی پر کردند! توحید را، قرآن را، نیایش را، حج را، عدالت را، امامت را، ولایت علی را، علی را، حسین را، تشیّع را، معاد را، شفاعت را، قضا و قدر را، توسّل را، انتظار موعود را، ... همه را به صورت الفاظی درآورده­اند مبهم، خالی و یا مسخ شده و تخدیرکننده و حتّی درست ضدّ آنچه معنی دارد و درست در عکس جهتی که نشان می­دهد! و تو برادر من، خواهر من، همکار من، هم­طبقه­ی من، نویسنده، روشنفکر، دانشمند، مترجم، هنرمند، سوسیالیست، آزادی­خواه، جامعه­گرا، مترقّی، دوستدار عدالت و خواهان رهبری و برادری، و آرزومند رهایی و رستگاری بشر! آنچه تو از این اصطلاحات می­فهمی، آنچه به نام دین، اسلام و تشیّع می­شناسی و می­بینی، همان اوراد و الفاط و مفاهیم تخدیری و تحریفی رایج است، همان تصویری است که دست­های غرض دشمن و جهل­دوست از این مکتب در ذهن پدرت، مادرت، محیطت نقش کرده­اند اسلام نیست، تشیّع نیست، خدا و معاد و امامت و عدالت و حج و ... آن نیست که تو می­بینی و آن نیست که تو می­گویی و نفی می­کنی، تو حق داری که نفی کنی، امّا سخن من این است که آنچه را نفی می­کنی حق نیست! خانم­ها و آقایان! می­خواهم، به این برادر روشنفکرم، خواهر روشنفکرم، تحصیل­کرده­ی مترقّیِ منطقیِ بیزارشده از مذهب بگویم : خداوندی را که تو می­گویی واضح است دینی است که بشریّت را تخدیر کند، و از مسئولیّت شخصی بازبدارد، و انسان­ها را وادار کند که بشریّت را تخدیر کند، و به او تملّق بگوید، خدای اسلام نیست. توحید تنها یک نظریه­ی ماوراءالطّبیعی ایده­آلیستی نیست، تنها به این معنی که عقیده داشته باشم خدا در هستی یکی است و بیشتر نیست، نیست، در عین حال، یک جهان­بینی است، یک بینش تاریخی و اجتماعی و بشری است، زیربنای وحدت هستی و وحدت نژادی و طبقاتی است، نفی­کننده­ی شرک قومی و فکری و گروهی و انسانی است! خدای اسلام دوستدار " عزّت "، " علم " ، " جهاد "، " مسئولیّت "، " اراده­ی انسانی " و " آزادی " و " ثروت " و " تمدّن " و " تسلّط انسان بر طبیعت " است، انسان امانتدار اوست، حامل " روح او "، " جانشین او در زمین " و " مسجود همه­ی فرشتگان او " است! در تشیّع خدا عادل است، به این معنی که، جهان بر پایه­ی عدل است، چون خدا خالق این جهان است و هستی تجلّی او و نظام هستی تجلّی اراده­ی او است، و چون جامعه بر اساس نظام و ناموس خلقت است جامعه­ی درست و طبیعی ناچار باید بر اساس عدالت باشد، زندگی انسان تجلّی اراده­ی خاصّ خداوندی باید باشد که عادل است، پس " خدا عادل است " به این معنی است که عدل یک جهان­بینی است، به این معنی است که اگر جامعه بر اساس عدل نیست، جامعه­ی بیمارگونه­ی ضدّ شیعی و ضدّ مذهبی است. آن خدا و دینی که من به آن معتقدم، دین توجیه فقر نیست، دینی است که فقر را همسایه­ی دیوار به دیوار کفر می­شمارد. ابوذر بزرگترین تربیت­شده­ی علی و پیغمبر اسلام است که می­گوید : " وقتی فقر از در وارد خانه می­شود، دین از در دیگر بیرون می­رود. " پس آن که مذهبی که درفقر و بدبختی رشد می­کند، مذهب ما نیست، آن یک ریاضت­کشی فردی و صوفیانه­-ی هندی و مسیحی است. اسلام در عزّت و در ثروت و در قدرت و جهاد وجود دارد. آن علی، که تو آن فضایل را برای شخصیّتش می­شماری، آن علی­ای نیست که من به او معتقدم، علیِ من آن علی­ای است که همه­ی بشریّت تمامی ارزش­های متعالی­ای را که در روی زمین جستند و نمی­یافتند، و ناچار در چهره­ی خدایان و ربّ­النّوعان فرضی می­ساختند و می­پرستیدند، ربّ­النّوع قدرت، ربّ­النّوع اندیشه، ربّ­النّوع قلم و سخن، ربّ­النّوع جنگ و دلاوری، ربّ­النّوع عشق، ربّ­النّوع وفاداری به انسان، ربّ­النّوع پاکی و خودداری، ربّ­النّوع لطافت احساس و زیبایی روج، ربّ­النّوع خشونت در راه حق و ربّ­النّوع عدالت انسانی، همه در وجود او تجلّی داشت، حاکم بود و هنگام دادن حقوق افراد، به عثمان بن حنیف، صحابی باوفایش، که یکی از بزرگترین شخصیّت­های جامعه­ی اسلامی بود، سه درهم می­دهد و به غلام همین عثمان نیز سه درهم. و هم اوست که در محراب نیایش روحش را پرورش می­دهد، در جهاد دشمن را می­کوبد، و در درون جامعه­ی اسلامی با منافق ستمکار، خواجه­ی برده­فروش و پاچه­ورمال و استثمارگر، هرچند مسلمان هم باشد، به خاطر اسلام مبارزه می­کند، و او مردی است که چهار هزار نفر مقدّس دعاخوان نالان در پیشگاه خداوند را، که جای سجده در پیشانیشان نمایان است و در میانشان حافظ قرآن بسیار، یکجا با شمشیر نابود می­کند، که فقط 9 نفر از دستش جان به در می­برند، چه کسی جرئت این کار را داشت؟ خودش می­گوید : " من بودم که چشم فتنه را درآوردم و احدی جز من جرئت چنین کاری را نداشت " . حق در زبان علی، به معنای قدرت نیست، حتّی به معنای حکومت علی و حقّ علی نیست، که دیدیم به سادگی از آن گذشت، بلکه حق به معنی حقّ مردم است! مرگ زور است. همان است که می­گوید : " در نظام من، پوست جوی را از دهان موری نمی­توان گرفت! هر انسانی در حکومت من با انسانی دیگر برابر است، اگر مسلمان است در ایمان و اگر مسلمان نیست در انسانیّت. می­خواهم بگویم : اسلام من، اسلام عثمان و عبدالرّحمن بن عوف نیست، دین ریاضت­های فردی برای نجات شخصی آن هم بعد از مرگ نیست، اسلام ابوذر است، تشیّع ابوذر! که شعارش نه علیه نظام کفر، بلکه علیه عثمان، خلافت اسلام، جامع و ناشر قرآن، علیه او قیام می­کند و می­جنگد!! آن تشیّع است، و شعارش هم نه عبادت و نه تفسیر خاص از این کلام و از این اصل و از آن فرض است، علیه " کنز "، کاپیتالیزم است، یعنی سرمایه­داری، گنج نهادن، زراندوزی از راه استثمار مردم. این شعار تشیّع ابوذر است :  " یا ایّها الّذین آمنوا انّ کثیراً من الاحبار و الرّهبان لیأکلون اموال النّاس بالباطل و یصدّون عن سبیل الله و الّذین یکنزون الذّهب و الفضّه و لاینفقونها فی سبیل الله فبشّرهم بعذاب الیم " ( توبه 34 ) { ای کسانیکه ایمان آورده­اید، همانا بسیاری از علمای دینی و رؤسای روحانی و راهبان و عابدان گوشه­گیر اموال مردم را به ناحق می­خورند و مردم را از راه خدا بازمی­دارند و کسانی که زرو سیم را اندوخته و انباشته و گنج می­سازند و در راه خدا انفاق نمی­کنند، آنان را به عذابی دردناک مژده بده! }. عثمان و کعب الاحبار ( ملّای یهودی تازه­مسلمانی که عقل عثمان شده بود و برای ابوذر قرآن تفسیر می­کرد ) می­گفتند : آری، امّا این آیه برای روحانیّون و ملّاکین و سرمایه­داران و برده­فروشان و ادیان دیگر است! ابوذر می­گفت : از کجای آیه برمی­آید که مربوط به دیگران است هرچند اوّل آیه مربوط به احبار و رهبان است که مسلّم اهل کتابند ولی آخر آیه عم است- و دلالت بر هرکس دارد- چه به نام اسلام و چه به نام کفر، چه به نام توحید و چه به نام شرک، هر که طلا و نقره را گنج سازد! شعارش جهاد و هر دو ابزار دست غارت و استثمار، جانش را باخت تا نشان دهد، به من و تو و روشنفکر بفهماند که اسلام دین استثمار نیست، ابزار توجیه فقر و تحکیم طبقات نیست! اسلام عثمان چنین است. می­خواهم به این نسل بگویم : خواهر، برادر روشنفکرم، حجّی که تو راست هم گفتی و مسخره کردی این حجّ حاجی است، حجّ ابراهیم، میعاد هر سال و هر نسل انسان است با ابراهیم! چه میعادی؟ که چه بکنند؟ بر سر نهضتی که او در جهان آغاز کرد باز با او همه سال پیمان ببندند و هر نسلی در زندگی با او عهد کند، چه نهضتی؟ برای اوّلین بار، نهضت استقرار توحید و نابودی شرک. خواهید گفت، حالا که شرک نیست، بت­ها را هم که او شکست و حالا دیگر بتی وجود ندارد، چرا، وجود دارد و بیشتر و قوی­تر از همیشه وجود دارد! ابراهیم فقط یک شخصیّت تاریخی نیست، پیامبران بعد از او، حتّی پیامبر من ادامه­دهنده­ی راه اویند. پس راه ابراهیم راهی است که هنوز روندگان باید به راهش بروند، و نهضتش، نهضت زندگی است، و شرکی که او با آن مبارزه می­کرد امروز بیشتر از زمان او بر جهان حکومت می­کند و بدتر و خشن­تر امّا پنهانی! حج یک نمایش عظیم بشری است، هر سال و هر نسل، هر انسانی موظّف است که از زندگی و نظام اجتماعی و بندها و پیوندهای خود ببرد و جامعه و نشان و رندگ­های طبقاتی و نژادی و خانوادگی و همه­ی مرز و بندهای پوچ و زشتی را که زندگی بر انسان تحصیل­کرده و بشریّت را قطعه قطعه کرده است، همه را بریزد و در یک برابری بی­رنگ و آزاد، کفن­پوش شود و وارد صحنه­ی پرشکوهی گردد که در آن هر فردی نقش ابراهیم و داستان پرحرکت و پرهیجان این مهاجر مجاهد تاریخ را بازی می­کند، صحنه­ای که در آن هر کسی بازیگر نقش اوّل است و در چنان مراسم پرتکان و انقلابی، با تمام حرکات و حالات و اطوارش، خاطره عظیم ابراهیم و هاجر و اسماعیل را تجدید می­کند و تجسّم می­بخشد، حج نمایش برابری انسان­ها، وحدت ملّت­ها و طبقات، طواف عشق و توحید، سعی کار و جهاد، هجرت به سوی شناخت و بازگشت به سوی شعور و نیل به سرمنزل عشق و ایده­آل و جشنِ خون و قربانیِ اسماعیل خویش و بالاخره جشن پیروزی ابراهیمیِ هر فردی بر شیطان­های سگانه­ی تاریخ و جامعه و درون است. محور اصلی  حج نقطه­ای است که قبله­ی انسان­هاست و نقطه­ی مرکزی طواف یعنی کانون همه­ی حرکات زندگی فرد و آن خانه­ی هاجر است، آرامگاه هاجر است. این است آن حجّی که بعد رفتیم و دیدیم که چه کردند و بعد نتیجه­گیریش چه بود و چه کسانی رفتند! اکثریّت کسانی بودند که تمام عمرشان را به آزادی هر کار کردند. بدون قید و بند و بدون مسئولیّت، حالا که مرگ به آن­ها نهیب زده است، برای اینکه به نکیر و منکر در آخرین لحظه­های زندگی یک باجی بدهند، آمده­اند آنجا، و برای همین هم در آخر عمر می­روند که بعدش کاری نمانده باشد، بعد هم برمی­گردند که بمیرند و آنجا بگویند این فریضه هم انجام شد! و یک قرضی بود که از گردنم انداختم! و نمی­خواهم بگویم هر که به حج می­رود چنین است. در افرادی اثر اخلاقی فردی دارد امّا وقتی حسین تنهاست و صهیونیسم بیخ گوش مکّه و فقر و استعمار در قلب اسلام آزاد و راحت­اند، این ارزیابی­ها چه سود؟ هزار و صد سال پیش امام موسی بن جعفر به این­ها می­گوید : " ما اکثر الضّجیج و اقلّ الحجیج "! نتیجه­ی حج آن نبود که تو دیدی، پدر و مادرت و نسل مؤمنت رفتند، و وقتی برگشتند خواستی نتیجه­گیری کنی و ببینی در اثر حج چه تغییری در راه آن­ها و کار آن­ها پیدا شده، بعد دیدی هیچ فرقی نکرده و با کسب تیتر و عنوان حاجی با دست بازتری دوباره تملّق و چاپلوسی، خیانت و کثافت­کاری و بی­قیدی و بی­بند و باری را شروع کرده و بعد دیدی که تنها نتیجه­گیری­ای که او کرده است و تو می­توانی ببینی این است که چمدانش را باز کردی، نتیجه­گیریش فقط برای تو و خانواده­ات بود که مقداری سوغاتی آورده بود و نتیجه­ی بهتر و بهره­ی کافی­تر برای سرمایه­داران ژاپونی که از سنّت ابراهیم خلیل بت­شکن کامروا شدند! می­خواهم بگویم : آری، قرآنی که تو می­گویی درست است امّا کدام قرآن؟ قرآن به عنوان شیء متبرّکی در دست جهل؟ قرآن به عنوان پرچمی بر سر نیزه­های جنایت؟ یا قرآن به عنوان کتابی که قبایل وحشی پراکنده در صحرایی را که در کمتر از یک ربع قرن تعیین کننده­ی سرنوشت جهان و کوبنده­ی قدرت­ها عالمگیر می­سازد و در کمتر از یک ربع قرن فرهنگی نو و انقلابی در تمدّن بشر می­آفریند؟ قرآن کتابی است که با نام " خدا " آغاز می­شود و با نام " مردم " پایان می­یابد! کتابی " آسمانی " است، امّا  برخلاف آنچه مؤمنین امروزی می­پندارند و بی­ایمانان امروز قیاس می­کنند  بیشتر توجّهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزّت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد! کتابی است که نام بیش از هفتاد سوره­اش از مسایل انسانی گرفته شده است و بیش از سی سوره­اش از پدیده­های مادّی و تنها دو سوره­اش از عبادات و آن هم حج و نماز! کتابی است که حاملش یک امّی است، به تعبیر خود قرآن، نه کتاب می­دانسته و نه ایمان می­شناخته و نوشتن و خواندن نمی­توانسته و آنگاه به مرکّب سوگند می­خورد و به قلم و به نوشته ، کتابی است که شماره­ی آیات جهادش با آیات عبادتش قابل مقایسه نیست، کتابی است که نخستین پیامش خواندن است و افتخار خدایش به تعلیم! تعلیم انسان با " قلم "! آن هم در جامعه­ای بدوی و قبایلی کتاب و قلم و تعلیم و تربیت مطرح نیست! این کتاب را از آن روزی که به " حیله­ی دشمن " و " جهل دوست " " لایش " را بستند، " لایه­اش " مصرف پیدا کرد و وقتی " متنش " متروک شد، " جلدش " رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را که " خواندنی " نام دارد، دیگر نخوانده­اند، برای تقدیس و تبرّک و اسباب­کشی به کار رفت، از وقتی که امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر، در خواب گذاشتند و بالاخره، اینکه می­بینی، اکنون در خدمت اموات قرارش داده­اند و نثار ارواح گذشتگانش می­کنند و ندایش از قبرستان­های ما به گوش می­رسد، از آن است که نمی­دانی برادر و خواهر روشنفکر من! نمی­دانی که چه کوشش­ها کردند تا آن را از میان زنده­ها دور کنند و اثرش را از زندگی قطع کنند و ندایش را، هم در صحنه­های " جهاد " خاموش کنند و هم در حوزه­های " اجتهاد "! گفتند قرآن را از ریشه­ی " قرأ " می­گیرید، از " قرَن " بگیرید که نتیجه­اش اینکه کتاب خواندن نیست، کتاب به همراه داشتن و به خود چسباندن است، گفتند : اسراری را که فقط در نقطه­ی زیر " ب " در بسم الله نهفته است اگر کسی بخواهد تفسیر کند یک عمر کفاف نمی­دهد! گفتند : این درست است امّا " بطن " دارد و هر بطن آن هفتاد بطن و همینطور! این درست است امّا این را طوری معنی کردند که یعنی نباید نزدیکش رفت، یعنی هر کس قرآن را گشود و خواند و در آن اندیشید و از آن چیزی فهمید محکوم می­شود و هرچه از آن فهمیده مطرود و مشکوک اعلام می­شود. گفتند : هرکس قرآن را با عقل خویش تفسیر کند، باید در نشیمنگاه آتشین فرود آید در حالی که سخن پیغمبر " من فسّر القرآن برأیه فلیتبوء مقعده من النّار " است یعنی هرکس با نظر خودش، رأی خودش، قرآن را تفسیر کند و می­بینیم چطور هوشیارانه، " رأی " را " عقل " معنی کردند و چون خواندن و فهمیدن و عمل کردن به هر سخنی و کتابی جز با " عقل " امکان ندارد، مردم را از ترس اینکه مقعدشان نسوزد، از خواندن و فهمیدن و عمل کردن به قرآن ترساندند و بعد خودشان در حالی که " تفسیر به عقل " را تحریم کردند، برخلاف همین حدیث، قرآن را سراسر به " رأی خود " تحریف و توجیه و تأویل کردند و به صورت کتابی معرّفی کردند که همه­اش در تعریف و تمجید یا فحش و بدگویی نسبت به چند نفر از اشخاص پیرامون پیغمبر است و آن هم چون از آن­ها می­ترسد، همه­اش به گوشه و کنایه و غیرمستقیم است، به طوریکه خود آن­ها هم متوجّه نمی­شدند! می­بینی دوست روشنفکر من که چه کردند و چه­ها نکردند؟ کاری کردند که قرآن- که کتاب خواندن و اندیشیدن و فهمیدن و روشن­شدن و راه­یافتن و برخاستن و عمل کردن بود- شد یک شیء مقدّس متبرّک که مصرف واقعیش، در " هدایت پیروانش " و " نشان دادن راه حل و مسئولیّت انتخاب انسانی "، فقط " استخاره " است! وظیفه­ی پیروانش هم در برابر آن، تعظیم و تکریم و تجلیل و بوسیدن و بی­وضو بدان دست نزدن و توی قاب گذاشتن و کنار آینه نهادن و در بند قنداق و سفره­ی عقد و خانه­ی نو و روی سر مسافر و ... آری روشنفکر حق­طلب که از جمود و انحطاط جامعه­ات رنج می­بری و قرآن را این چنین که در دست این مؤمنین هست تلقّی می­کنی! روشنفکر کسی است که مسایل را سطحی نمی­نگرد، قرآن را چگونه و کجا شناخته­ای؟ قرآنی که تو می­­شناسی و می­بینی، آن شیء مقدّسی است که امروز در دست جهل و فریب ابزار استخاره و تیمّن و تبرّک شده است، آنچنان که دیروز نیز- بر نیزه­ی زور و ظلم ابزار تزویر شده بود، آنچنان که پیش از آن نیز، جمع­آوریش برای قاتل ابوذر وجهه­ی تقدّس دینی و تقرّب به مؤمنین شد!    خواهــــر! بــــرادر! فلسفه­ی معاد در اسلام راستین فلسفه­ی نفی " معاش " نیست، وسیله­ای است در دست روحانی و زورمند و زراندوز برای اغفال مردم از زندگی مادّی و از توجّه به جهان و جامعه نیست. " بهشت آخرت " در اسلام حقیقی، امید واهی­ای برای جبران " دوزخ دنیا " نیست، اساساً دعوت اسلام برای اندیشیدن به زندگی پس از مرگ، به سعادت و لذّت و برخورداری و رفاه انسان در دنیای دیگر به این معنی نیست که به این دنیا نیندیشیم و به زندگیِ پیش از مرگ اهّمیّت ندهیم و به قیمت ویرانی دنیا و محرومیّت و ذلّت در زندگی- آبادانی آخرت و برخورداری و رستگاری قیامت را کسب کنیم. درست برعکس بینش عامیانه و منحطّ مذهبی رایج، اسلام، معاش و معاد را، مادّیّت و معنویّت را و دنیا و آخرت را از هم جدا و با هم متضاد نمی­داند، بلکه اساساً " دنیا را تنها جایگاه کار و تولید و تکامل و سازندگی و کسب ارزش­های مادّی و معنوی و سعادت اخروی " معرّفی می­کند، اصل " الدّنیا مزرعه الآخره " رابطه­ی دنیا و آخرت را در جهان­بینی اسلامی نشان می­دهد. آخرت محصول طبیعی و منطقی دنیاست و درست برعکس بنش منحطّ مذهبی­های فعلی و انتقاد نابجای ضدّ مذهبی­های فعلی، با کار و تولید و آبادانی زندگیِ دنیا است که " محصول آخرت " به دست می­آید، نه آنچنان که این دو قطبِ متضاد، هر دو می­اندیشند به خرابی مزرعه­ی دنیا! حضرت رسول در یک جمله­ی کوتاه و قاطع و روشن این اصل را چنان بیان کرده است که آن را به عنوان مترقّی­ترین شعار سازنده و علمی و ضدّ خرافی باید طرح کرد :        " من لا معاش له، لا معاد له "     هر که زندگی مادّی ندارد، زندگی اخروی نیز ندارد! بنابراین کسانی که تحمّل فقر و ذلّت و اسارت و بیماری و عقب­ماندگی و ضعف و بدبختی خود را در زندگی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی که استبداد، استثمار و یا استعمار برایشان فراهم آورده­اند، عامل جبران و پاداش الهی و کسب ثروت و عزّت آخرت و رستگاری و عافیت و ورود به بهشت کرده­اند و به تحمّل و شکیبایی بر سرنوشت شوم خویش واداشته­اند! قرآن به اینان و نیز به روشنفکران ضدّ مذهبی که هر دو این فریب­کاری استحماری را به نام مذهب تلقّی کرده­اند، پاسخ می­دهد که : " من کان فی هذه اعمی، فهو فی الآخره اعمی و اضلّ سبیلاً " هر که در این جا، در زندگی این جهانی، در زمان و جامعه­ی خویش، نابینا و ناخودآگاه است، در آخرت نیز نابینا و ناآگاه است و گمراه­تر! می­خواهیم بگوییم : خواهر، برادر! دعا عامل عجز و ذلّت و نفی اصالت­ها و ارزش­های انسانی نیست، دعا وسیله­ای برای به دست آوردن آنچه محال است ، نیست، " دعا " هرگز جانشین " وظیفه " نمی­شود و مسئولیّت­های فرد یا جامعه را سلب نمی­کند، دعا گریزگاهی برای فرار از تعهّداتی که هر کس در برابر زندگی، مردم، جامعه و سرنوشت خویش دارد، نیست، مادّه­ای که لکّه­ی زشتی و پستی و ننگ و خیانت را بشوید، نیست. آری، روشنفکر ما از همین نمونه­های انحرافی معنی دعا را استنباط کرده و بدان حمله می­کند و درست هم حمله می­کند، امّا اینکه به عنوان دعای اسلام تلقّی می­کند، درست نیست. می­خواهم بگویم : خواهر! برادر! قضا و قدر، آنچنان که پدر و مادر تو قیافه­های حرفه­ای مذهبی در محیط تو می­فهمند و آنچنان که تو از آنان فهمیده­ای، نه تنها قضا و قدر اسلامی نیست که اساساً ضدّ اسلامی است و نه تنها ضدّ قضا و قدر اسلامی بلکه ضدّ همه­ی احکام و قرآن و مسئولیّت­ها و وظایف و نفی­کننده­ی اصل نبوّت و وحی و دعوت دین است. اگر آنچنان است که هر چه پیش می­آید و هرکس هرچه می­کند و هرجور هست از پیش معیّن استو بر او تحمیل و اراده­ی هیچکس در سرنوشتش دخیل نیست، پس پیامبران برای چه آمده­اند و هدایت خلق چه معنی دارد و بایستن و نبایستن یعنی چه؟ قرآن که برای یک محقّق ضدّ مذهبی­ هم- از نظر شناختِ حقیقتِ اصلیِ عقاید اسلامی سند معتبری است از " فرمایشات " مدّعیان رسمی علوم مذهبی که مغزشان انباشته­اند با فلسفه یا تصوّف و یا افسانه­های اسرائیلی و غیراسرائیلی که در کتب مذهبیِ ما راه یافته- بسیار روشن و قاطع و همه­کس­فهم، خطاب به همه می­گوید که قیامت چه روزی است و چیست؟ قیامت : " یوم ینظر المرء ما قدّمت یداه "! ( روزی است که فرد آنچه را که به دو دست خویش پیش فرستاده است، می­نگرد. )! می­خواهم بگویم : خواهرم، برادرم! در اسلام و به خصوص تشیّع، شیوه­ی خاصّی پیش گرفته­اند، مثلاً می­دانیم که در مبانی اعتقادی شیعه، همچنان که عدل و امامت هست، توسّل و شفاعت و عبادت و تقوی و تزکیه­ی نفس و توبه و تقلید هم هست، این مبانی بیشتر جنبه­ی فردی و روحی و اخلاقی دارد و گذشته از آن، ساده­تر می­توان تحریفشان کرد و مردم را به آن وسیله از مسایل حادّ زندگیِ اجتماعی و پرداختن به مسئولیّت­های جمعی و اندیشیدن به عوامل و علل بدبختی عمومی و تضادها و تبعیض­ها بازداشت و به نام تقیّه و تقلید ساکتشان کرد و به بهانه­ی عبادت و تزکیه به خود سربلندشان ساخت!  امّا چنین نکردند. به جای آن که رسماً اصول خاصّه­ی تشیّع را تقیّه و تقلید اعلام کنند، همان عدالت و امامت را که بود، گذاشتند و به جای آن که در تاریخ شیعه تکّیه را از قیام حسین بردارند و بر روی صلح حسن بگذارند، همه­ی تاریخ را به روز عاشورا منحصر کردند و حتّی بیش از آن­چه در گذشته بود، بر عدالت، امامت و کربلا تکّیه کردند، یعنی بر سه کانون آتش­زا و روشنگر و سازنده­ی مسئولیّت اجتماعی و سیاسی و انقلابی! و تمام موفّقیّت بی­نظیرشان هم در همین حیله­ی هوشیارانه و عمیقشان بود که همین سه کانون آتش را سرد کردند و سه چشمه­ی جوشنده­ی آگاهی و روشنایی  و حیات و حرکت و جهاد را از سرچشمه آلودند، مسموم کردند و رنگ و طعم و بو و اثرش را چنان عوض کردند که نه تنها توده­ی ناآگاه که روشنفکر مترقّی و آگاه هم که شیفته­ی عدالت و رهبری و انقلاب علیه ظلم و استبداد و اشرافیّت است، مذهبی را که بر همین سه اصل استوار است، بازنمی­شناسند و آن را عامل انحطاط و تخدیر و ذلّت می­شمارند. خواهر و برادر و هم­گروه و هم­نسلِ روشنفکرم! چگونه بگویم؟ آن خدایی که من به او معتقدم، خدایی است که خانه­ی خودش را، مثل معابد دیگر، وسیله­ی چاپیدنِ انسان­ها نمی­کند که با قربانی، با نذر و با باج­دادن به نمایندگانش، او را راضی کنیم! آن خدا، خدایی است که مردم را " عیال خودش " می­خواند و خانواده­اش. آن خدا، خدایی است که خانه­ی خودش را خانه­ی مردم می­خواند . خدایی است که پیامبر بزرگش، که پیامبر شمشیر است، و به قول ردنسن، " پیامبر مسلّح " است؛ او به عنوان حمله این وصف را می­آورد، و من به عنوان افتخار! البتّه پیامبر مسحیّتِ کاتولیک رومی نیست که دو تا آجان بیایند و منجیِ قومِ اسیر را مثل یک اسیر بگیردند و ببرندش بالای دار و پیامش هم این باشد که ای ملّت اسیر استعمار رومی! کار قیصر را به قیصر واگذار کنید و کار خدا را به خدا! اگر آن­ها به یک طرفِ صورتتان کشیده زدند رسالت شما این است که طرف دیگرِ صورتتان را تقدیم ظالم کنید! ( منظور پیغمبری که الآن مسیحیت تبلیغ می کنند .) امّا پیامبر ما پیامبر شمشیر است در برابر جنایت و خیانت، و دیدم شمشیری که با آن بینیِ قریظه را دسته­دسته ذبح می­کند و توی چاه ریخت، آن شمشیر که دیگر غلاف شد، ما را دسته­دسته ذبح می­کنند و تویِ چاه می­ریزند! این پیغمبرِ مذهبِ من، پیغمبر قدرت و پیغمبر عزّت است. ویل دورانت می­گوید : " هیچ پیغمبری به اندازه­ی محمّد، پیروانش را به نیرومندی ترغیب نکرد و هیچ پیغمبری به اندازه­ی او در این راه توفیق نیافت. ". و علی، جانشینش، هم­چنین! و همه­ی پیشوایان این مذهب در کار مبارزه با ظلم و جوری که به نام خدا و به نام قرآن، در جهان ایجاد کرده بودند، نابود شدند. پیش از مردم کافر و غیرمسلمان، این­ها که خانواده­ی پیغبر بودند، قربانی شدند! چگونه بگویم؟ کدام وسیله را من و امثال من داریم که به طبقه­ی خود این پیام­ها را تبلیغ کنم. خانم­ها، آقایان، من امروز می­بینم که این گروهی که من از لحاظ طبقاتی به آن­ها وابسته­ام و از لحاظ فکری و اعتقادی به آن­ها مخالف، روزنامه دارند، مجلّه دارند، مترجمین گوناگون و مختلف دارند، نویسندگان خوب دارند، تآتر دارند، در پشت ویترین­ها می­بینم که هر روز، چندین نمایش­نامه، و مصاحبه، و ترجمه و کتاب نثر و دیوان شعر و داستان و رمان و صدها وسیله­ی دیگر برای تبلیغ در اختیار دارند، که با زیباییِ نثر، و زیباییِ ظاهر در دسترس همه­ی روشنفکران و تحصیل­کرده­ها، دختر و پسر تو، برادر و خواهر من، به سادگی و ارزانی گذاشته می­شوند، آن­ها همه­چیز دارند! امّا، از این طرف، مؤمنان راحت و بی­درد، که از نظر آن­ها چیزی نشده که بترسند و بجنبند، صدها و هزارها منبر دارند، محراب دارند، مسجد دارند، تکّیه دارند و وسیله­ی انجام همه­ی مراسم دینیِ­شان را دارند! در این وسط، گروهی که مثل من فکر می­کنند، بی­وسیله و بی­پناه، و بی­پایگاه، آواره مانده­اند! اگر با زحمت و رنج و هزار مشکل و تصادف، کتابی منتشر کنند، آن گروه حمله می­کنند که : مثلاً چرا در جلوی نام پیغمبر اسلام به اندازه­ی کافی صلوات ننوشته تا حدّش بزنیم! پس مذهبی و نیرویِ مذهبیِ بازاریِ وفادار به " کهنه­سنّت­ "ها را می­بینیم که همه­ی امکانات موروثی و سنّتی برای انجام اعمال و مراسم و بیان افکارش و تلقیناتش هست، آن ضدّمذهبیِ طرفدار " نئومکتب­ها " هم، همه­ی اندیشه­ها و قلم­ها و بیان­ها نو را در اختیار دارد. در این وسط، کسانی که مثل من گرفتار شده­اند، از آن­ها برای جوعشان نان می­پزند و یا فریاد می­زنند و خفقان ندارند، و نعره و ناله­شان به گوش نمی­رسد، " تنها " هستند، هیچ وسیله­ای ندارند، برای این طبقه، در این جامعه یک سقف نیست، که اگر باشد، باید لگدمال شود! یک زبان و یک قلم نباید وجود داشته باشد، که اگر باشد، باید بریده و شکسته شود! اگر شما به عنوان مسلمان، به عنوان شیعه، به عنوان شخص مسئول و مؤمنی که به ایمانش عمل می­کند، و به عنوان کسی که می­دانید خدا به آن شکلی که دیگران فهمیده­اند، نیست، و حج به معنایی که آن­ها مسخره می­کنند، هومی می­کنند و نقد می­کنند، نیست، و اگر معتقدید که علی، آن بت و آن قهرمان ملّی که ما می­پرستیم و نمی­شناسیم، نیست، بلکه مظهر نجات و حیات و بیداری و حرکت و مسئولیّت­بخشیدن به انسان است، اگر معتقدید که تشیّع ساخته­ی ملّت ایران برای از بین بردن اسلام نیست، بلکه حقیقت راستین خود اسلام است، و اگر معتقدید، تشیّع راستین- به آن معنی که دیروز می­فهمیدند- امروز می­تواند نسلِ فراریِ از دین، و فراریِ از مذهب را، بر اساس خواست­ها و شعارهایی که دارد، پاسخ بگوید، و اگر معتقدید که این مراسم دینی و مذهبی و اعتقادی که در این مملکت انجام می­شود، نمی­تواند نیاز زمان و عصر را برآورده کند، نمی­گویم جانِ خودتان را در این را از دست بدهید، و فداکاری کنید، و از زندگیتان دست بکشید( آن­ها کسانی هستند استثنایی که احتیاج به این پیام­ها ندارند. )، می­گویم لااقل در این تهران سه میلیونی، و این مملکت سی میلیونی، که به نام علی و به نام تشیّع، و به نام حقیقت راستین، و به نام اسلام، و به نامِ مذهب نامیده می­شود- و همه­ی این­ها را دارد از زمان و از زبان نسل امروز و فردای ما دور می­شود- برای این نسلی که از آن سخن گفتم، کاری کنید! این نسل دارد از دست می­رود، این نسل در میانه­ی دو پایگاه تجدّد و تقدّم، دو قطب مجهّز و شکل­گرفته­ی سنّت و بدعت، امّلیسم و فکلیسم، مقلّدین گذشته و مقلّدین حال، کهنه­پرست و غرب­پرست، متعصّب مذهبی و متعصّب ضدّمذهبی ... تنها مانده­اند و بی­پایگاه و بی­پناه. این نسل نه در قالب­های قدیم موروثی مانده است و نه در قالب­های جدید تحصیلی و وارداتی شکل گرفته و آرام­یافته؛ در حال انتخاب یک ایمان است، نیازمند و تشنه است، آزاد است امّا آواره، از مذهب- آن­چنان که هست و بر او عرضه می­شود، گریزان است ، ایدئولوژی­های غربی را، مدهای فکری رال و تیپ­های اخلاقی و اجتماعی و زندگیِ مدرن را و استعمار فرهنگیِ جدید را نپذیرفته و در جستجوی مکتبی است که به او انسان­بودن و به جامعه­اش آزادی و آگاهی و عزّت و به او ایمانی روشنگر و سلاحی اعتقادی در مبارزه با جهل و ذلّت و اسارت و عقب­ماندگی و تضادّ طبقاتی ببخشد. اگر می­دانید که اسلام راستین می­تواند به او پاسخ این نیازها را بدهد، اگر معتقدید که تشیّع راستینِ علوی به او چنین سلاحی را می­بخشد ، برای اسلام و برای تشیّع کاری بکنید. برای او یک پایگاه آموزش، یک تکّیه­گاه تبلیغ، یک جریان فکری نیرومند و نو و اثربخش و متناسب به زمان او و نیاز او و زبان او خلق کنید. این خوراک­های قدیمی، این کتاب­های مذهبی و این شکل تبلیغ مذهب، او را به ایمان شما نمی­کشاند، در برابر صدها اید­ئولوژی­ و مکتب فلسفی و ا جتماعی و علمی امروز که از تمدّن جید بر او هجوم آورده­اند، نمی­تواند بایستد. آنچه هست تنها نسل  قدیم وفادار به مذهب و سنّت را اشباع می­کند، برای این نسل کاری بکنید، برای او خوراک فکری تازه فراهم کنید، برای حرف­زدنِ با او، برای شناساندن اسلام و تشیّع و فرهنگ و تاریخ و ایمان و توحید و قرآن و محمّد و علی و فاطمه و کربلا و امام و عدالت و امامت و جهاد و اجتهاد ... زبان تازه­ای بیافرینید، دست به خلق یک رنسانس اسلامی، یک نهضت انقلابیِ فکری، یک جوشش نیرومندِ شیعی بزنید، بودجه­های مذهبی را، خدمت­های دینی را، فعّالیّت­های اسلامی را به طرح اسلام راستین در این عصر و برای این نسل صرف کنید، وگرنه این نسل از دست می­رود، این فرصت از میان می­رود، این ایمان و این مذهب به فردا نمی­رسد، هنوز که می­توان و هنوز که می­توانید، کاری بکنید. والسّلام.  

( جمعه – 21 / 8 / 1350 )